گاهی احساس می کنم هنوز لیاقت به دست آوردن چیزهایی را ندارم که نمی توانم بدستشان بیاورم. هنوز ناخالصی دارم!
یا فکر می کنم شاید چون آرزوهای بزرگی ندارم نمی توانم موفق باشم. همه چیز برایم کوچک و مینیمال است. مثلا وقتی به نقاشی فکر می کنم هیچگاه به بینال های کشوری و فستیوالها و جشنواره های جهانی و فروش آنچنانی فکر نمی کنم؛ به یک بعد از ظهر خوب بهاری فکر می کنم، روی بالکن ویلایی کنار دریا، یک بطری سبز!، بادی که بوی سبزه و ماسه را در هم می آویزد، دختری که دوستش دارم با لباس بلند قرمز نشسته کنارم بر صندلی ِ رو به دریا و بوم نقاشی مقابلم روی سه پایه...
---------------------------------
ولی بعد از آنکه همۀ شکست را با تمام وجودم می چشم انگار هنوز راهی ندارم جز دوست داشتن زندگی. هنوز نگاهم و حرکتم امیدوارانه رو به جلو است.
این روزها و شبها بدون آنکه به چیزی فکر کنم و تصمیمی بگیرم با حرص و ولع نقاشی میکشم. انگار اولین حکمت این شکست برایم معلوم شد: "که دوباره با نقاشی آشتی کنم!". می کشم و می کشم و آخر وقت گوشه ای از اتاق بی حال و خسته می افتم اما این کرختی شیرین است، درست به کرختی و بی حالی ِ لحظه ای بعد از ارضا شدن می ماند!

