چهار روز است موهایم را شانه نکرده ام! با موهایی بلند و ژولیده بیرون می روم؛ خیابانگردی، خرید، مهمانی و حتی کلاس درس! آزادی خوبی به ذهن بهم ریختۀ این روزهایم می دهد، انگار بهر طرف بودن تارهای مویم کمک می کند به بهر طرف رفتن افکارم و گردشی آزادانه در فضای بیکران دلمشغولیاتم!
با موهای ژولیده _به توصیف یکی از دوستان، چون موهای پسربچه ای شیطان و لجباز که صبح زود هنوز از خواب سیر نشده به اجبار بیدارش کرده اند!_ در خیابان قدم میزنم... قدم میزنم می زنم و مست عطر بهارنارنج می شوم که این روزها کوچه های قدیمی شهرم را پر کرده. مست میشوم و در اوج کیفوری یادم می آید قول داده بودم به محض اینکه اولین شکوفه های بهارنارنج روییدند یک نایلون پر برایت بفرستم، اما... ناگهان مستی ِ بو جایی ته گلویم گیر می کند و جلوی هق هق بغضم را می گیرد. انگشتم را لای موهای ژولیده ام می برم، تا وسط سرم می کشم، یکهو ول می کنم و موهایم دوباره روی پیشانی ام می ریزد. بغضم را قورت می هم، بوی بهارنارنج را با دم عمیق از بینی ام داخل می کشم، نفسم را در سینه حبس می کنم و همانجا بو را نگه می دارم، به خانه می آیم، سوی یادگاریهایت، در بغلم میکشمشان و روبه آسمان ابری این شبها تمام نفسم را بیرون می دهم... حالا تو نفس ات را عمیق تر بکش، بستۀ سفارشی داری، با مهر محرمانه، عطر بهارنارنج و قلمی به رنگ رژ صورتی اکریلی نوشته "دوس... " .

