نگاه کردمت،
تنها نگاه
بر گلبرگ قرمز پاهایت
بر رُز صورتی دستهایت.
نگاه کردمت،
تنها نگاه
بر رقص ساقۀ اندامت
بر گل ِ بوسۀ شیرین لبهایت.
نگاه کردمت
تنها نگاه، عزیز
و آنقدر نگاه
که جا ماند چشمهایم
در سبزینگی هوای برگهایت...

نگاه کردمت،
تنها نگاه
بر گلبرگ قرمز پاهایت
بر رُز صورتی دستهایت.
نگاه کردمت،
تنها نگاه
بر رقص ساقۀ اندامت
بر گل ِ بوسۀ شیرین لبهایت.
نگاه کردمت
تنها نگاه، عزیز
و آنقدر نگاه
که جا ماند چشمهایم
در سبزینگی هوای برگهایت...
از دریایی ترافیک و فحش و تاریکی و عصبیت تهران، خودمو به اتوبوس مقصد شمال میرسونم و وِل میشم گوشه ای از صندلی! هی از بطری آب و پستۀ نمکی میخورم که شاید تلخی دهنمو از بین ببرن! عینکمو برمیدارم و چشامو _که حسابی قرمز شدن_ میمالم و چند ثانیه میبندم تا استراحت کنن. پرده رو کنار میزنم و از پنجره به دودی که عین بشقاب پرنده رو آسمون شهر معلق ایستاده نگاه میکنم، به صندلی خالی کنارم، و افسرده از چیزی که هستم و جایی که هستم با دلی تنگ مینویسم:

کپک زده ست تنم
از نبوسیدنهایت
سفیدک زده ست چشمم
از ندیدنهایت
سُمباده ام بکش
با دستهایت
نمکسودم کن
با لبهایت...
قبل از حرکت دست فروشها هی میان و میرن. یکی موز میفروشه، یکی مجله، نوشیدنی و... یکی هم فال حافظ همراه با دستمال کاغذی! چشامو میندم و چیزهایی ته دلم میگم و یه فال میخرم:
ما آزمودیم درین شهر بخت خویش بیرون کشید باید ازین ورطه رخت خویش
وقت است کز فراق تو و سوز اندرون آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش.
حافظه دیگه!