وقتی جیغ به مرز لب و دندان
تا نوک زبان می رسد،
جنون جایی بین دل و روده
آن دورها می پیچد،
سیل اشک پشت سد چشم
بغض خفته ای می شود،
غرور سبز یک ملت
زیر چکمه های سیاه له می شود،
و نای نفس کشیدن
ذره ای امید هم نمی ماند،
دیگر سوال، "آزادی" نه
که ماهیت وجودی ام می شود!
وقتی نفرت، موج گل آلود
در رودخانۀ خاکستری قرمز شهرم می شود،
وقتی دستم نمی نویسد،
دهانم نمی گوید،
چشمم نمی بیند...
وقتی شمرده نمی شوم حتی
قدر صفر یک ماشین حساب!
دیگر سوال، "عدالت" نه
که وقاحت ِ بودنم می شود!
وقتی شاعر نیستم اما می گویم،
دیگر سوال "شعر سرودن" نه
که انسان بودنم از من سیر نمی شود!

