تبليغاتX
Firmament.Blogfa.Com

 

چهار روز است موهایم را شانه نکرده ام! با موهایی بلند و ژولیده بیرون می روم؛ خیابانگردی، خرید، مهمانی و حتی کلاس درس! آزادی خوبی به ذهن بهم ریختۀ این روزهایم می دهد، انگار بهر طرف بودن تارهای مویم کمک می کند به  بهر طرف رفتن افکارم و گردشی آزادانه در فضای بیکران دلمشغولیاتم!

با موهای ژولیده _به توصیف یکی از دوستان، چون موهای پسربچه ای شیطان و لجباز که صبح زود هنوز از خواب سیر نشده به اجبار بیدارش کرده اند!_ در خیابان قدم میزنم... قدم میزنم می زنم و مست عطر بهارنارنج می شوم که این روزها کوچه های قدیمی شهرم را پر کرده. مست میشوم و در اوج کیفوری یادم می آید قول داده بودم به محض اینکه اولین شکوفه های بهارنارنج روییدند یک نایلون پر برایت بفرستم، اما... ناگهان مستی ِ بو جایی ته گلویم گیر می کند و جلوی هق هق بغضم را می گیرد. انگشتم را لای موهای ژولیده ام می برم، تا وسط سرم می کشم، یکهو ول می کنم و موهایم دوباره روی پیشانی ام می ریزد. بغضم را قورت می هم، بوی بهارنارنج را با دم عمیق از بینی ام داخل می کشم، نفسم را در سینه حبس می کنم و همانجا بو را نگه می دارم، به خانه می آیم، سوی یادگاریهایت، در بغلم میکشمشان و روبه آسمان ابری این شبها تمام نفسم را بیرون می دهم... حالا تو نفس ات را عمیق تر بکش، بستۀ سفارشی داری، با مهر محرمانه، عطر بهارنارنج و قلمی به رنگ رژ صورتی اکریلی نوشته "دوس... " .

 

 

+ نوشته شده در  88/01/30ساعت 1:29 PM  توسط آرش  | 

 

 

چند روز پیشها اتفاقی به آرشیو وبلاگم سر زدنم، بیشتر به کامنتها. شبیه زندگی بود! دوستانی که دیگر در دنیای مجازی نیستن، دوستانی که کمرنگ شدند، و آنهایی که بعدها پر رنگ شدند. هر پست پر از کامنتهای مفصل و صمیمی بود، اما حالا... نمیدانم وقتیJackson Pollack دیگر حرفی برای گفتن ندارم چه اصراری هست به ادامۀ این وبلاگ؟! شاید تنها چیزی که نگه ام داشته زنجیرۀ دوستان و خاطرات این صفحۀ مجازی ست، و امید به اینکه شرایط اینجور نمیماند.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  88/01/17ساعت 8:6 PM  توسط آرش  | 

 

کلی بدنبال یه جملۀ روشنفکرانۀ عمیق! واسه اولین پست سال جدید گشتم اما...: سلام!

 

_ این روزها دارم به این فکر میکنم اصلا چرا ما باید اونچه که هستیم باشیم؟! چرا من اینم؟! میتونم جور دیگه ای باشم؟ فعلا تا همین حد، چون سوالم هنوز برای خودم واضح نشده!

 

_ کِیف میکنم تو این کم پولی هی رنگ میخرم و هی میزنم به تابلو و هی تابلوهامو میندازم دور! وقتی لایۀ نازک آلومینیومی تویوپ رنگ رو پاره میکنم و رنگ برای اولین بار از توش میزنه بیرون احساس میکنم باکرگیش رو گرفتم...!

 

_ من چقدر از هوای ابری و بارونی (بخصوص تو عید) بدم میاد! (البته اینو دیروز نوشته بودم، امروز آفتابی و دوست داشتنی شده.)

 

_ و همچنین من چقدر آهنگهای فرانسوی رو دوست دارم از ته دلم: "سی تووا بیس فینی ژمن سژیستو دوپو ژانفی آپق دانژ..." (نه! نمیخواستم بگم زبان فرانسه ام خوبه! معناش رو نمیدونم، فقط هرچی شنیدم نوشتم!)

 

_ چه دلگرم کننده ست وقتی بعد از یه شب نشینی طولانی با دوستای قدیمیت ساعت دو و نیم همون شب ازشون پیام دریافت کنی که: "من و محمد همین الان یهو به این نتیجه رسیدیم که تو عنصر پازتیو خلقتی و بقیه نگاتیو!" (وه! دچار بحران کمبود تعریف شده بودم!)

 

_ و در حد مرگ درگیر سریال " Lost " شدم!!! آخه چقدر خلاقیت و جنون؟! کره خر!!!

 

 

+ نوشته شده در  88/01/06ساعت 2:23 PM  توسط آرش  |