روزهای بعد از کنکور شبیه روزهای نقاهت ـه! کلی برنامه داشتم برای ایام بیکاری، اما عجیبه، دستم به هیچ کاری نمیره! قلمو و رنگها رو جلوی خودم میریزم و بزرگترین کاری که میتونم انجام بدم خیره شدن به بوم سفید ـه! مداد طراحی رو تو دستم میگیرم اما هیچ... تنها کاری که دلم میخواد انجام بدم "خوندن" هست! خوندن هر چیزی: کتاب، روزنامه، مجله و... انگار عادت کردم. هیچ وقت آدمی نبودم که وقت زیادی برای کتاب خوندن بذارم، ولی مثل اینکه مریضی کنکور هنوز تو تنم مونده! جالبتر اینه که دوست دارم کتابهایی که قبل خوندم رو دوباره بخونم، حوصلۀ کتاب جدید ندارم (البته منظورم کتابهای غیر درسیه!).
میتونم حدس بزنم چرا نقاشی کردنم نمیاد! تو این یک سالی که نقاشی نمیکشیدم زیاد به نقاشی فکر میکردم و حالا فکرم اونقدر از عملم جلو افتاده که مانع راحت کار کردنم میشه. احتمالا باید مدتی از منظره و طبیعت بیجان و اشیا و حتی گاهی کپی کار کنم تا دستم دوباره با رنگ آشتی کنه، تا دوباره گرم بشم.
_____________________
نمیدونم این فکر دقیقا از کجا شروع شد، ولی بیشترین چیزی که این روزها ذهنمو مشغول کرده هیچ بودن و بیهوده بودنه. به عظمت جهان فکر میکنم، و وجود کوچیک انسان لابلای این جهان. دانشمندان محاسبه کردن که تا بحال کمتر از سه درصد جهان رو تونستیم بشنا
سیم؛ به تعداد ریگهای کرۀ زمین تو کهکشان ستاره و سیاره وجود داره و... اینجوری انگار همه چیز برام شبیه کمدی میشه. تو این بیکرانگی تمام ارزشها و مفاهیم برام در حد طنزی مسخره کوچیک میشه: مذهب، فرهنگ، سیاست، سنت، تعصب، خوشحالی، ناراحتی، شکست، پیروزی، خوبی، بدی...
تصور کنیم گوشۀ اتاق بزرگی سنگ ریزۀ کوچیکی افتاده باشه که روی اون موجودات بی نهایت ریزی زندگی کنن، هیچ خبری هم از محیط اطرافشون ندارن و به خودشون میبالن که تاریخ چند هزار ثانیه ای دارن! حالا تصور کنیم تو اون ذرۀ بینهایت کوچیک عده ای بر سر مفاهیمی جنگ دارن! مثلا چه مذهبی داشته باشن، چه کسی رییس موجودات اون سنگ ریزه بشه و... دغدغۀ اونها به هیچ کجای جهان نیست! بیاد "افسانۀ سیزیف" میافتم، این غلتاندن سنگ تا کِی؟ "خدایان به دلایلی پی برده بودند که هیچ تنبیهی وحشتناکتر از کار بیهوده و بی امید نیست..." *
شاید کلیشه ای بنظر بیاد، ولی در بین همۀ این هیچ و بیهوده بودنها و کوچیک دیدنها، فقط دو واژه به نظرم اونقدر بزرگ میان که ارزش فکر کردن و مکث کردن دارن: عشق و هنر. شاید کاملترش رو آلن پو تو چهار شرط خوشبختی میگه:
1- زندگی در هوای آزاد.
2- فراغت از جاه طلبی.
3- عشق یک موجود.
4- آفرینندگی (بنظرم منظورش همون "هنر" بود).
* افسانۀ سیزیف از آلبر کامو.
· یک هفته ای میشد که کامپیوترم خراب بود و دسترسی به نت نداشتم، فکر کنم حالا باید قرنها وقت بذارم تا نبودنم رو جبران کنم!