تبليغاتX
Firmament.Blogfa.Com
 

چند روز پیش ها تولدم بود! چیزی در موردش ننوشتم چون نمیدونستم چی بگم! بنظرم اتفاق مهمی نبود! ولی چیزی که امسال برام قشنگ و مهم بود تبریکاتی از طرف کسانی بود که اصلا فکرشو نمیکردم حتی یه لحظه من و تولدم یادشون باشه. همه عالی بودن، خیلی دلگرم کننده بود، و چقدر اینجور وقتها آدم احساس میکنه وجودش میتونه مهم باشه. یه دنیا ممنونم از همه.

این شبها قبل از خواب برای اولین دفعه هست که بطور جدی به خودم میگم: "امروز هم گذشت و چه ساده گذشت..." و میترسم!

تو نقاشی به بن بست سختی برخوردم، انگار رگ نقاشیم خشک شده! واسه همین اونقدر اعصابم خرده که تقریبا هیچ چیز چندان خوشحالم نمیکنه و نسبت به همه چیز بی حوصله شدم، آخه همه چیزم نقاشی بود... و چقدر بده یه نقاش _اگه بتونم این اسمو رو خودم بذارم_ چیزی برای گفتن نداشته باشه...

خب... اینجور وقتهاباید سال نو رو هم تبریک گفت! بهترین آرزوها رو دارم برای همۀ شما خوبان که راستی راستی انرژی بودنتون یه بخشی از بودن منم هست...

 

+ نوشته شده در  87/12/29ساعت 1:17 PM  توسط آرش  | 

 

                                   

 

    چند روزی در شهر شور و عشق و شراب و شاخه نبات بودم... در هوایی که حافظ و سعدی تنفس اش کردند، در سرزمینی که افق دید داریوش بود هنگامی که بر دروازۀ پرسپولیس میایستاد.

نمیخواهم سفرنامه بنویسم! همه چیز عالی بود...

در حافظیه چند فال برای دوستان نزدیکم گرفتم، و بعد برای خودم، شعری آمد که دوستش داشتم. اما دلم میخواست حافظ برایم بیشتر بگوید، شب تر دوباره برای خودم فال گرفتم و دوباره همان شعر آمد! حافظ هم ما را مینماید!

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود

گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود

خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود

از هر کرانه تیر دعا کرده‌ام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود

از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود

در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود

بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود

این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود

حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود

 

هنگام برگشت کاغذ و خودکاری بدست گرفتم تا چیزی برای شیراز بنویسم. تمام تصاویر و سحر و جادوی فضا در سرم میچرخید اما هیچی به ذهنم نمی آمد... و در نهایت فقط یک جمله نوشتم:

خداحافظ شیراز...

 

 

+ نوشته شده در  87/12/18ساعت 8:58 PM  توسط آرش  | 

 

 

روزهای بعد از کنکور شبیه روزهای نقاهت ـه! کلی برنامه داشتم برای ایام بیکاری، اما عجیبه، دستم به هیچ کاری نمیره! قلمو و رنگها رو جلوی خودم میریزم و بزرگترین کاری که میتونم انجام بدم خیره شدن به بوم سفید ـه! مداد طراحی رو تو دستم میگیرم اما هیچ... تنها کاری که دلم میخواد انجام بدم "خوندن" هست! خوندن هر چیزی: کتاب، روزنامه، مجله و... انگار عادت کردم. هیچ وقت آدمی نبودم که وقت زیادی برای کتاب خوندن بذارم، ولی مثل اینکه مریضی کنکور هنوز تو تنم مونده! جالبتر اینه که دوست دارم کتابهایی که قبل خوندم رو دوباره بخونم، حوصلۀ کتاب جدید ندارم (البته منظورم کتابهای غیر درسیه!).

میتونم حدس بزنم چرا نقاشی کردنم نمیاد! تو این یک سالی که نقاشی نمیکشیدم زیاد به نقاشی فکر میکردم و حالا فکرم اونقدر از عملم جلو افتاده که مانع راحت کار کردنم میشه. احتمالا باید مدتی از منظره و طبیعت بیجان و اشیا و حتی گاهی کپی کار کنم تا دستم دوباره با رنگ آشتی کنه، تا دوباره گرم بشم.  

_____________________

 

نمیدونم این فکر دقیقا از کجا شروع شد، ولی بیشترین چیزی که این روزها ذهنمو مشغول کرده هیچ بودن و بیهوده بودنه. به عظمت جهان فکر میکنم، و وجود کوچیک انسان لابلای این جهان. دانشمندان محاسبه کردن که تا بحال کمتر از سه درصد جهان رو تونستیم بشناسیم؛ به تعداد ریگهای کرۀ زمین تو کهکشان ستاره و سیاره وجود داره و... اینجوری انگار همه چیز برام شبیه کمدی میشه. تو این بیکرانگی تمام ارزشها و مفاهیم برام در حد طنزی مسخره کوچیک میشه: مذهب، فرهنگ، سیاست، سنت، تعصب، خوشحالی، ناراحتی، شکست، پیروزی، خوبی، بدی...

تصور کنیم گوشۀ اتاق بزرگی سنگ ریزۀ کوچیکی افتاده باشه که روی اون موجودات بی نهایت ریزی زندگی کنن، هیچ خبری هم از محیط اطرافشون ندارن و به خودشون میبالن که تاریخ چند هزار ثانیه ای دارن! حالا تصور کنیم تو اون ذرۀ بینهایت کوچیک عده ای بر سر مفاهیمی جنگ دارن! مثلا چه مذهبی داشته باشن، چه کسی رییس موجودات اون سنگ ریزه بشه و... دغدغۀ اونها به هیچ کجای جهان نیست! بیاد "افسانۀ سیزیف" میافتم، این غلتاندن سنگ تا کِی؟ "خدایان به دلایلی پی برده بودند که هیچ تنبیهی وحشتناکتر از کار بیهوده و بی امید نیست..." *

شاید کلیشه ای بنظر بیاد، ولی در بین همۀ این هیچ و بیهوده بودنها و کوچیک دیدنها، فقط دو واژه به نظرم اونقدر بزرگ میان که ارزش فکر کردن و مکث کردن دارن: عشق و هنر. شاید کاملترش رو  آلن پو  تو چهار شرط خوشبختی میگه:

1-      زندگی در هوای آزاد.

2-      فراغت از جاه طلبی.

3-      عشق یک موجود.

4-      آفرینندگی (بنظرم منظورش همون "هنر" بود).

 

 


* افسانۀ سیزیف از آلبر کامو.

 

 

·          یک هفته ای میشد که کامپیوترم خراب بود و دسترسی به نت نداشتم، فکر کنم حالا باید قرنها وقت بذارم تا نبودنم رو جبران کنم!

 

 

+ نوشته شده در  87/12/08ساعت 2:19 AM  توسط آرش  |