تبليغاتX
Firmament.Blogfa.Com

 

کنکور هم تمام شد...

آرامشی گیج مانند دارم. همانند زندانی ای که سالها در سلول انفرادی حبس بوده و ناگاه آزاد شود و زیر نور خورشید قرار گیرد، برق روشنایی چشمهایش را تیغ میزند و مدتی طول میکشد تا به آزادی عادت کند... آخِر به آزادی هم باید عادت کرد! اصلا عادت کردن به آزادی سخت تر از عادت به زندان است. همانطور که سی سال پیش به آزادی عادت نکرده بودیم، اما اکنون سالهاست به زندانی شدن به راحتی عادت کرده ایم...

و هنوزم گیج ِ آرزوهای کوچک در قالبهای بزرگ، و قالبهای کوچک برای آرزوهای دست نیافتنی ام...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/11/27ساعت 2:14 PM  توسط آرش  | 

 

 

  "به حرمت این بشقاب پر از غذا، این بطری شراب گرم و این تکه نان، من  خودمان را از همین لحظه زن و شوهر رسمی اعلام میکنم..."

  این جمله ها قسمتی از یک فیلم ایتالیایی بود که متاسفانه فقط توانستم نیمۀ دوم آن را از یکی از شبکه های بیگانه! ببینم و هیچ وقت نفهمیدم اسمش چه بود، اما مهم نیست، آنچه که میخواستم دیدم. در رستورانی زن و مرد در حال غذا خوردن اند و مرد جمله های بالا را برای زن میگوید. این صحنه مرا بیاد فیلم "قاتلین بالافطره" انداخت، که دختر و پسر بالای پلی مرتفع کف دستشان را میبرند، دستهایشان را به هم گره میکنند، خونشان در هم میرود، یکی میشوند و همانجا همدیگر را زن و شوهر می خوانند...

  درست است اینها فیلم است، اما ما حتی در فیلم و خیالمان جرأت تجربه کردن نداریم. به زندگی قابل پیش بینی در ایران فکر میکنم، به دغدغه های کوچکمان که چقدر حیاتی شده اند و چقدر دور از اصلیات. بیاد جملۀ زیبای کیارستمی می افتم که: "در ایران دیگر ترسهای بزرگ نداریم، ترسهای ما مسائل کوچک و دست و پا گیر روزانه است." به آرزوها و نهایت ایده آلهایم فکر میکنم که چقدر کوچک اند و چقدر دور...

 


·         عنوان پست ترجمۀ  قسمتی از آهنگ  Another Brick in the Wall III  از پینک فلوید است:

    All in all just bricks in the wall

 

+ نوشته شده در  87/11/05ساعت 1:37 AM  توسط آرش  |