"به حرمت این بشقاب پر از غذا، این بطری شراب گرم و این تکه نان، من خودمان را از همین لحظه زن و شوهر رسمی اعلام میکنم..."
این جمله ها قسمتی از یک فیلم ایتالیایی بود که متاسفانه فقط توانستم نیمۀ دوم آن را از یکی از شبکه های بیگانه! ببینم و هیچ وقت نفهمیدم اسمش چه بود، اما مهم نیست، آنچه که میخواستم دیدم. در رستورانی زن و مرد در حال غذا خوردن اند و مرد جمله های بالا را برای زن میگوید. این صحنه مرا بیاد فیلم "قاتلین بالافطره" انداخت، که دختر و پسر بالای پلی مرتفع کف دستشان را میبرند، دستهایشان را به هم گره میکنند، خونشان در هم میرود، یکی میشوند و همانجا همدیگر را زن و شوهر می خوانند...
درست است اینها فیلم است، اما ما حتی در فیلم و خیالمان جرأت تجربه کردن نداریم. به زندگی قابل پیش بینی در ایران فکر میکنم، به دغدغه های کوچکمان که چقدر حیاتی شده اند و چقدر دور از اصلیات. بیاد جملۀ زیبای کیارستمی می افتم که: "در ایران دیگر ترسهای بزرگ نداریم، ترسهای ما مسائل کوچک و دست و پا گیر روزانه است." به آرزوها و نهایت ایده آلهایم فکر میکنم که چقدر کوچک اند و چقدر دور...
· عنوان پست ترجمۀ قسمتی از آهنگ Another Brick in the Wall III از پینک فلوید است:
All in all just bricks in the wall