من در دنیایی شگفت انگیز میزییم.
نیمه های شب بیدار میشوم، یک جایی ام درد میکند! بیرون را مینگرم، حیاط را، شاخۀ درخت لخت انجیر سمت پنجرۀ اتاقم راست کرده است، بی برگ! دنیای من
همین هست. در دنیای شگفت انگیز من، مجاور کوچۀ آنان که در غم از دست دادن میگریند، دیگران در شادی به دست آوردن هلهله میکنند! دنیای من تمامی ندارد. یعنی...؟ اکنون میوه خواهم داد؟ سبز خواهم شد؟ در دنیایم همه هستند و من فرماندۀ همۀ هستن ها! شاخه ای دیگر را میبینم، رو به آسمان! سوراخی سفید در سیاهی بیکران میبینم به اسم ماه. آسمان مهتاب خواهد زایید؟! دنیای من تمامی ندارد. از نوک قلۀ غم دنیایم انرژی سُر میخورد! در دنیایم هیچکس باکره نیست، همه از همه چیز حامله اند! حتی مردان! آنجا تنفر پرستیده میشود و هر آنچه نفرتم را برانگیزد، قهرمان داستانهای هزار و یک شب اراده ام میشود. هی! تو که میگویی دوستم داری بی پایان! میدانی گاهی چقدر وحشی میشوم؟ میتوانی توحشم را تحمل کنی؟! پس باز هم بگو دوستم داری، که هربار میشنوم وحشی تر میشوم! باران میبارد، این انزال درخت است یا اشک آسمان در سوگ باکرگی از دست رفته اش؟ هر آن چیز خوب را دوباره پیدا می کنم . منکرها را به دنیایم راه می دهم ، که من آرش هستم ، آرش سلطان زاده ، قبل از آنکه هرچه باشم یک انسانم، تعریفم از خودم یک انسان است، نه یک انسان مسلمان! و من یک جایی ام درد میکند! از سیاست متنفرم، عشق را دوست دارم، زن ها را نیز! اما نقاشی را بیشتر از همه چیز! و من هستم، پر انرژی تر از هر وقت دیگر. نمیخواهم وبلاگم واگویۀ دلتنگی هایی شود که به دیگران ربطی ندارد و گاهی آنقدر خصوصی اند که هر وقت نوشته شد پشیمان شدم. باران میبارد و پیرمردی در کوچه قدمهای آخرش را میشمارد، با چتری بسته که عصایش شده است.
و من در دنیایی شگفت انگیزی میزییم، که هنوز یک جایی ام درد میکند...
* ------------> نقاشی ام در وبلاگ منهاج.

