تبليغاتX
Firmament.Blogfa.Com

 

  

من در دنیایی شگفت انگیز میزییم.

نیمه های شب بیدار میشوم، یک جایی ام درد میکند! بیرون را مینگرم، حیاط را، شاخۀ درخت لخت انجیر  سمت پنجرۀ اتاقم  راست کرده است، بی برگ! دنیای من همین هست. در دنیای شگفت انگیز من، مجاور کوچۀ آنان که در غم از دست دادن میگریند، دیگران در شادی به دست آوردن هلهله میکنند! دنیای من تمامی ندارد. یعنی...؟ اکنون میوه خواهم داد؟ سبز خواهم شد؟ در دنیایم همه هستند و من فرماندۀ همۀ هستن ها! شاخه ای دیگر را میبینم، رو به آسمان! سوراخی سفید در سیاهی بیکران میبینم به اسم ماه. آسمان  مهتاب خواهد زایید؟! دنیای من تمامی ندارد. از نوک قلۀ غم دنیایم انرژی سُر میخورد! در دنیایم هیچکس باکره نیست، همه از همه چیز حامله اند! حتی مردان! آنجا تنفر پرستیده میشود و هر آنچه نفرتم را برانگیزد، قهرمان داستانهای هزار و یک شب اراده ام میشود.  هی! تو که میگویی دوستم داری بی پایان! میدانی گاهی چقدر وحشی میشوم؟ میتوانی توحشم را تحمل کنی؟!  پس باز هم بگو دوستم داری، که هربار میشنوم وحشی تر میشوم! باران میبارد، این انزال درخت است یا اشک آسمان در سوگ باکرگی از دست رفته اش؟  هر  آن چیز  خوب را  دوباره  پیدا می کنم .  منکرها  را  به دنیایم  راه می دهم ،  که من  آرش هستم ،  آرش سلطان زاده ، قبل از آنکه هرچه باشم  یک انسانم، تعریفم از خودم یک انسان است، نه یک انسان مسلمان! و من یک جایی ام درد میکند! از سیاست متنفرم، عشق را دوست دارم، زن ها را نیز! اما نقاشی را بیشتر از همه چیز! و من هستم، پر انرژی تر از هر وقت دیگر. نمیخواهم وبلاگم واگویۀ دلتنگی هایی شود که به دیگران ربطی ندارد و گاهی آنقدر خصوصی اند که هر وقت نوشته شد پشیمان شدم. باران میبارد و پیرمردی در کوچه قدمهای آخرش را میشمارد، با چتری بسته که عصایش شده است.

و من در دنیایی شگفت انگیزی میزییم، که هنوز یک جایی ام درد میکند...


                 * ------------> نقاشی ام در وبلاگ منهاج.

 

 

+ نوشته شده در  87/09/26ساعت 11:42 PM  توسط آرش  | 

 

 

نمیدونم چند دقیقه یا چند ساعت گذشت که صفحات کتاب فقط جلوم باز بودن، اما هیچی نفهمیدم که تو اون مدت چی خوندم! کجا بودم؟ یه جایی تو همین گذشته های نه چندان دور... بیست سال پیش، ده سال پیش، پنج سال پیش، همین دیروز... فوت پسرخاله ام نیشگون محکمی بود! یه تلنگر برای یادآوری اون چیزی که ساده پشت سر گذاشتم و دیگه داشت فراموشم میشد. با هم بزرگ شده بودیم، هنوز شمارشو از تو موبایلم پاک نکردم، میترسم... انگار اون روزها همین ده سال پیش نبود، انگار چهل پنجاه سال یا حتی اونطرفتر اتفاق افتادن. اصلا بزرگ شدنم یادم رفته بود، انگار همیشه همین قدری بودم! انگار پنجاه سال پیش بود که قاب نوار  ماشینمون میشد و گوشه های فرش  خیابونمون... انگار هفتاد سال پیش بود که تو حیاط خونۀ پدربزرگم فوتبال بازی میکردیم و اونقدر برامون جدی بود که واسه گل زدن حاضر بودیم دست و پای همدیگرو بشکنیم... وه... چقدر دور بود! فحش میدم به خودم که چرا بیشتر یادم نمیاد... فقط دوست دارم مرور کنم. اون روزها انگار قرار بود همه همیشه زنده باشن، همه جوون بودن و ما کوچیک بودیم! راستی چرا اون موقع ها هیچ کس تو خانوادۀ ما نمیمرد؟! کاش با اره میتونستم مغزمو بشکافم!

 

تکه های بریدۀ گذشته ام را

چون پارچه ای چهل تیکه میدوزم.

هم قدَم میشود،

رنگارنگ،

کفنم میشود

و...

میپوشاندم...

 

آخ که کاش میتونستم مغزمو بشکافم...  میزنم بیرون. چرا وقتی قراره بد باشه همه چی بد میشه؟! آسمون نه ابریه، نه آفتابی! بی تفاوت، سنگین، خاکستری... اینجوری متنفر میشم از همه چی، بیشتر تو خودم فرو میرم. راه که میرم با کف مشت دست راستم به دیوارها میکوبم...لعنت! و تو هم دقیقا لحظاتی که باید باشی نیستی؛ اس ام اس میزنم: "خیلی کم لطف شدی این روزها..."  نگاهمو به موزاییک های پیاده رو میدوزم و راه میرم و زیر لب میگم: "لعنت به... (به دو چیز لعنت گفتم، حالا بماند...)!" فایده نداره برمیگردم خونه...

 

کامپیوترو روشن میکنم، درایو D، گلچینی که واسه اینجور موقع ها ساختم پلِی میکنم:

Hey you, Comfortably numb, Waiting for the miracle, The Letters, Hello, My Immortal و چندتا آهنگ دیگه، اما این یکی تو همچین موقعیتی از همه بیشتر چسبید: Lonely day

 

***

نه نمیشه... وقتی میخواد بد بشه همه چی با هم بد میشه! دنیا که نساخت، مشروب امشب هم مثل اینکه نمیسازه...

                                       

 


 

  • در ضمن تو پست قبلی من نگفتم خودکشی کرده، عنوان رو با دقت بیشتری بخونید.

 

 

+ نوشته شده در  87/09/08ساعت 8:55 PM  توسط آرش  | 

 

سلام

مینویسم یه نامه برای دیروز

........  خوبی دوسِت دارم

به او بگویید دوستت دارم

برای من به هیچ عنوان مراسم تشییع

 جنازه و غیره نگیرید.

مرا در خاک نسپارید  ولی می دونم این کارو

می کنید بنابراین در آرامگاه ..... بسپاریدم.

 

هیچ چیزی ندارم که بذارم         تمام

 

 

 


 

  

·         بنظرتون منطقی و قابل توجیه هست که این نامۀ خداحافظی و قبل از خودکشی باشه؟! اونم برای یه جوون 26 ساله...

 

·         طراحی ام در وبلاگ منهاج.

 

 

 

+ نوشته شده در  87/09/05ساعت 9:50 PM  توسط آرش  |