تبليغاتX
Firmament.Blogfa.Com

 

                                       

 

قبلا جای دیگه ای نوشته های تیکه شده از روزها و خاطرات و دغدغه های مختلفمو نوشتم و خوشم اومد. خواستم اینجا هم آزمایش کنم. کاملا شخصیه و شاید اصلا خوندنش براتون لطفی نداشته باشه! ببخشید طولانی شد:

 

·               هرکی ازم میپرسه: "چیکار میکنی؟" میگم: "هیچی! درس میخونم." _"مشغولی دیگه؟" _"آره دیگه میخونم تا ببینم چی میشه." _"ایشالله قبولی." _"مرسی!" و هر روز این دیالوگ کلیشه ای _و تقریبا اعصاب خرد کن_ چند بار تکرار میشه! درس میخونم... آسمون آبیه و من درس میخونم، من چقدر پر شورم و من درس میخونم، تو چقدر خوبی و من درس میخونم...  رنگهام مثل دختران فریبنده چه چشمکی میزنند نامردها! و من درس میخونم. اما حالا که نمیتونم خورشید رو نقاشی بکشم، پس کتابهامو میگیرم و میرم زیر آفتاب پاییزی لم میدم و به خیال خودم درس میخونم؛ به سایه ام نگاه میکنم که خورشید از من رو زمین میکِشه و تعجب میکنم، خورشید اینقدر منو سیاه میبینه؟!

 

·               تست زبان عمومی میزنم و از چهل تا سوال بیست و یکیشو غلط میزنم و همچنان خوشحالیم و پر از اعتماد به نفس!!! بیخیال... لبخند عاقل اندر سفیهی به تستها میزنم و کتاب مورد علاقه ام (تاریخ ادبیات انگلیسی) رو باز میکنم و میخونم:

 

 *** My cradled infant slumbers peacefully.

‘Tis calm indeed! So calm, that it disturbs

And vexes meditation with its strange

And extreme silentness…***

واو! شیکممو انگاری قلقلک میده و حسابی کییییففف میکنم! گور پدر کنکور! دراز میکشم و یه بالشت میندازم زیر سینه ام، نوک انگشتهای  سرد پامو میزارم رو سنگ گرم شومینه و درسی که قرار بود تو یک ساعت خونده بشه، میشه دو ساعت و منم همچنان کیییففف میکنم و بیخیال تست!  آخرین نامۀ جان کیتس رو میخونم:

 

 ***I have not written to … yet, which he must think very neglectful; being anxious to send him a good account of my health, I have delayed it from week to week. If I recover, I will do in all my power to correct the mistakes made during sickness; and if I should not, all my faults will be forgiven…

که مرگ بهش اجازه نداد و هیچ وقت نتونست اون نامه رو بنویسه... چشام قرمز میشه و برای چند ساعتی دیگه نمیتونم درس بخونم. کیتس شاهکارهای ادبیات جهان رو وقتی فقط بیست و سه - چهار سالش بود خلق کرد و من هنوز بهنونه های بنی اسراییلی میارم برای به عقب انداختن همه چیز... درسم که تموم میشه به ته خودکارم نگاه میکنم، تقریبا هیچی ازش نمونده!!!

 

·               راستی موهامو کوتاه کوتاه کردم! خنده دار شده! اونقدر کوتاه که دیگه تقریبا سیخ سیخی شده و شونه نمیگیره! خسته شده بودم از دستش، بخصوص که این روزها دارم درس میخونم و اصلا حوصلۀ شونه کردن ندارم!

 

·             آهنگ   Life for rent از Dido رو برای شاگردهای کلاسم پخش میکنم، شوی تصویریش رو هم میبینیم که تنوعی بشه براشون! رو متنش کار میکنیم، اصطلاحات و لغات جدیدش و بعد رو معناش، به این تیکه میرسیم:

While I am so afraid to fail so I won't even try
Well how can I say I'm alive?
If my life is for rent and I don't learn to buy
Well I deserve nothing more than I get
Coz nothing I have is truly mine…

(به این مفهوم کلی که: اگه برای بدست آوردن چیزی که دوست داریم تلاش نکنیم، مجبوریم اون چیزی که داریم رو دوست داشته باشیم.)

و یهو تو جو بحثهای فلسفی گم میشم و به بچه ها میگم:

Don’t let life buy you! You should try to buy your life…

آخر شب موقع برگشتن به خونه به خودم میگم: "هوی! چیه نطقت باز شده! خوب نصیحت میکنی! کی باید به خودت بگه...؟" و به روی خودم نمیارم و زیر لبم شعر میخونم!

 

·                MP3های گوگوش و ابی رو  به سختیپیدا کردم، چقدر خوبن واقعا، دوباره دلم میخواد به اون آهنگها گوش کنم. نمیدونم این حس خوب از گوش کردنشون، بخاطر اون حس نوستالژیک و یادآوری خاطرات هست یا اینکه واقعا اینا خوب میخوندن، هرچی هست دوباره خیلی دوسشون دارم، بخصوص گوگوش (البته آهنگهای قبل از انقلابش).

·               کنسرت شهرام ناظری میرویم! اما نمیرویم! یعنی به سختی با هزار تا پارتی  و دَم دوست و آشنا رو دیدن، تونستم یه بلیط رزرو کنم، اما چند ساعت قبل از کنسرت کنسلش کردم! یهو حسش رفت، نمیدونم چرا!

 

·               چند وقته که خیلی جدی دارم به زندگی تو سوییس فکر میکنم! جدی میگم. نماهای طبیعی و چشم اندازهای سبز وسیع، سلامت اجتماعی، ثبات سیاسی و رفاه اقتصادیش، همه میتونن آرامش خوبی برای یه زندگی سالم باشن. شاید بخندین، شایدم حتی اگه خودم چند سال دیگه اینو بخونم بهش بخندم! اما الآن خیلی برام خواستنیه و حتی فکر کردن بهش شیرین...

 

·               راستی مجموعۀ "مسافرخانۀ سعادت" رو حتما ببینید. هر روز ساعت 1:20 از کانال یک پخش میشه، خیلی راحت و روون و در عین حال خیلی حرفه ای ساخته شده، ارزش یه ربع وقت گذاشتن در روز رو داره (البته گاهی بعضی قسمتهاش جداً به هیچی نمیارزه!). بغیر از کارگردانی حرفه ایه محمد رضا رحمانیان (که تئاتریها حتما بهتر از من میشناسنش)، بازیهای خیلی خوب و نویسنده ها و داستانهای نابی داره. چقدر اون قسمتش دوست داشتنی بود: "مرد تنهایی اومد و برای یک شب اتاق گرفت، از همونجا برای خواهر بزرگترش زنگ میزنه تا ازش پول قرض کنه. خواهرش میاد و کلی غر میزنه که: چرا خونه ات نیستی، زنت کو؟ پول برای چی میخوای... خواهرهای دوم و سومش هم میان، همه بدون اینکه توجهی به پسره کنن شروع میکنن به بحث و داستان ساختن! که "حتما زنش از خونه بیرونش کرده! چرا برادرمون باید شب تو همچین مسافرخونه ای بخوابه؟ ما از همون اولش با این دختره موافق نبودیم..." و آخر داستان معلوم میشه زن برادرشون مریض شده و تو بیمارستان بستریه و برادرشون که طاقت نداشت خونه رو بدون زنش ببینه اومده بود مسافرخونه...

·               حالا که بحث سریالهای تلویزیونی شد "دکتر قریب" رو هم فراموش نکنیم، که بنظرم یه شاهکار بود تو تلویزیون ما، تمام قسمتهاشو دیدم (در واقع لحظه لحظه اش رو میخوردم با ولع). تقریبا اولین باری بود که پای تلویزیون هر هفته تو یه ساعت مشخص مینشستم. خوشم میاد که کارگردان بیینده رو دست کم نمیگیره.

 

·               انتخابات آمریکا رو از شبکه های بیگانه! پیگیری میکنم و مخم سوووت میکشه از این همه دموکراسی، و احساس میکنم اگه خود ِ من تو اون فضا باشم هیچ وقت تحمل این همه آزادی بیان رو ندارم و شاکی میشم! یادم نمیره اون ضیافت شام که حدود یک ماه قبل از انتخابات بود و هر دوتا کاندیدا دعوت شده بودن، فقط مهمونی بود. و آخرش هر کدوم شروع کردن به تعریف از رقیبشون. مک کین گفت: "اوباما اونقدر انرژی داره که فکر کنم هر کاری که اراده کنه از دستش بر میاد." و اوباما گفت: "مک کین از قدیمیهای سیاست کشور ماست و زحمات زیادی برای آمریکا کشیده و هیچ وقت نباید ارزش حضور همچین آدمی رو فراموش کنیم و احترامشو زیر پا بگذاریم..."

 

·               تازگیها همینجوری بیخودی به یه نتیجه ای رسیدم! پدر و مادرها (بخصوص پدرها) چون نمیخوان باور کنن که پیر شدن، هیچ وقت قبول نمیکنن بچه هاشون بزرگ شدن! (البته من هیچ مشکلی ندارما! یعنی فعلا مشکلی نیست خوشبختانه!)

·               راستی چند روزی هست که نمیتونم کامنت بذارم! وقتی کامنت دونی رو باز میکنم عکس کُدی که باید وارد کنم نشون داده نمیشه! سه روزه که اینجوری شده! خیلی مسخره ست! نمیدونم مشکل از بلاگفاست یا از اینترنت من! خلاصه ببخشید، به کامنتهاتون تو همین کامنت دونی جواب میدم.

 

·               جای همه خالی دیروز رفتم پنجشنبه گردی! و پاساژ گردی! و کلی خرید کردم! اما همش تو ذهنم! با مهدی  دونه دونه ویترینها رو نگاه میکردیم و برای هم لباس انتخاب میکردیم. چه پیراهنهای شیکی بود... و ما همچنان جیبمان خالی ست! "خالی یعنی بی تو، بی تو یعنی خالی!!!"  و جالب این بود که جلوی ویترینهای لباسهای زنونه بیشتر مکث میکردیم و بیشتر نگاه میکردیم! چقدر متنوع و پر از طرح و رنگ... شاید یه روزی از فروشگاههای پر از نور و رنگ نقاشی بکشم...

 

·               یه کتابفروشی جدید تو شهرمون باز شده، اونقدر جدید که بعضی از قفسه هاشو نصب نکردن هنوز! قبلش کلی غر میزنم که مگه یه شهر کوچیکی مثل بابل چندتا کتابفروشی نیاز داره؟ تازه انصافاً همشون هم بزرگ و قابل تحمل اند. اما دوستام میگن این یکی فرق داره؛ بزرگ، شیک و کامل. دیروز برای اولین بار رفتم اونجا و از لحظه ای که وارد میشم اونقدر از فضای بیرون جدا میشم و اونقدر پر از آرامشه که دلم میخواد چند ساعت همونجا بمونم. کیف پولمو نگاه میکنم، فقط پنج و دویست...! و یادم میاد به خودم چه قولی داده بودم! که اگه یه وقتی پول درست حسابی تو جیبم نیست نرم کتابفروشی! ولی مگه میشه نرفت... دیروز هم فقط کتابها رو نگاه میکردم و غصه میخوردم، هم پول نداشتم که بخرم، هم اگه میخریدم تو این چند ماه که وقت خوندنشو ندارم و اینجوری عصابم بیشتر خرد میشه! اگه جلوی چشمم نباشه بهتره... اما نمیشه! اولین کتابی که باز میکنم مجموعۀ " آیدا: درخت و خنجر و خاطره " از شاملو ست. اولین صفحه شو باز میکنم و و اولین شعر:

 

قصدم آزار شماست !

اگر این گونه به رندی

با شما

        سخن از کامیاری خویش در میان می گذارم

_مستی و راستی _

به جز آزار شما

                    هوایی

در سر

        ندارم!

 

                                                                        ***              

 

و میخرمش...!

 

 

 

+ نوشته شده در  87/08/24ساعت 12:44 PM  توسط آرش  | 

 

{صداها را از هم دریغ نکنیم،

که گاهی تنها دلیل بر بودنمان است...}

 

صدای ریز به هم خوردن ظرفها در آشپزخانه، یعنی مادرم هنوز هست.

بوق ماشینی منتظر باز شدن در ِ خانه، یعنی پدرم هنوز هست.

پچ پچ های آخر شب تلفنی، یعنی آرمان هنوز هست.

صدای خارج گیتار مشکی، یعنی ارشاد نیز هنوز هست...

 

صدای خفۀ ترافیک سنگین میدان کشوری، که مردم هم هنوز هستند.

سمفونی متین تیک تاک ساعت کهنه ای، گذر زمان نیز هنوز هست.

گریه ها و شیون های کوچۀ همسایه، که مرگ نیز هنوز هست.

صدای شیرین بوسه ای گوشۀ تنگ کوچه ای، که عشق هم هنوز هست.

بهم خوردن توپ کودکان بر آسفالت بن بست همان کوچه، که آینده نیز هنوز هست...

 

 

صدای قلبم، آری... من هم هنوز هستم.

صدای موبایلم، یعنی تو نیز هنوز هستی.

و...

صدای باران، که خدایی نیز هنوز هست...

 

 

{ گاهی اندک صدایی

بر دلیل بودن کافی ست...}

 

 


 

 

 ·         -----------> طراحی شبانه

 

 

+ نوشته شده در  87/08/14ساعت 9:30 PM  توسط آرش  | 

 

 

چه کنم که باران می آید ،

                                    نرمتر از پریدن پروانه؛

اذان ظهر،

             رهاتر از نفس پروانه؛

و من،

        خماااارتر ازِ ............... این پروانه...

گاز میگیرمش گاهی جای بوسه! ( با طعم شکلات و شقایق )

 

ازین گل به دیگری نمیپرم

                                      و نمیپرد،

که برای من و پروانه،

                                دَرین ریزش پاییز سرد:

                    تا شقایق هست ، زندگی را باید کرد!!!

 

                   

 


·         -----------> طراحی شبانه

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/08/06ساعت 6:52 PM  توسط آرش  |