مدتی است با خود می اندیشم که ما چگونه می اندیشیم؟! مبنای فکریمان چیست؟ آیا با زبان می اندیشیم؟ اگر صحبت کردن نمیدانستم میتوانستم بیاندیشم (منظورم از صحبت کردن آگاه بودن به مجموعه ای از قواعد بیانی مشخص است ، یعنی یک کر و لال هم میتواند صحبت کند) ؟ و اکنون که میدانم ، اندیشه ام محدود به مفاهیمی است که از طریق لغات قراردادی ساخته ایم؟ چهارچوب زبانی که به آن حرف میزنیم به اندیشۀ مان نیز چهارچوب میدهد؟ محدودیت های زبان به اندیشۀ مان محدودیت میدهد؟ اگر برای مفهوم خاصی بیانی نباشد ، یا باشد اما من ندانم ، میتوانم به آن بیاندیشم؟ چگونه میتوانم به چیزی که واژه ای برای آن نیست فکر کنم؟ یا اگر بیان و واژه ای باشد اما درست نباشد ، اندیشه ام نیز نادرست خواهد بود؟ انسانهای اولیه چگونه میاندیشیدند (مثلا چگونه با خود حلاجی میکردند و به خود میگفتند: یک تیکه چوب از درخت ببُرم ، تیزش کنم تا حیوانی شکار کنم و بخورم)؟
اگر فرض اینکه " زبانمان به افکارمان شکل و فرم میبخشد" درست باشد ، میتوان گفت که زبان های مختلف افکار مختلف میپرورند؟ یعنی افکار من هنگامی که به مفهوم خاصی فکر میکنم (که در زبان خودمان واژۀ مشخصی برای آن وجود دارد) با افکار شخصی که در کشور دیگری به همان مفهوم با زبان متفاوتی فکر میکند فرق دارد؟ مفاهیم درون ما ذاتی وجود دارند یا ما آنها را خلق میکنیم؟ اگر اینگونه باشد تا کجا میتوان به ترجمه اعتماد کرد؟ آیا واژه ای که به زبان ما برگردانده میشود همان مفهومی را دارد که در زبان مبدا دارد؟ اگر باز هم فرض بر این باشد که افکارمان را زبانمان شکل میدهد ، نمیتوانیم بگوییم که زبانمان را نیز افکارمان تشکیل میدهد؟ یعنی ما آنچه را که برای فکر کردن نیاز داریم خلق میکنیم. و افکار ما هم مطمئناً نمیتواند جدای از تاریخ، زمان، مکان، فرهنگ، دین، سیاست و... باشد، در نتیجه زبانمان هم نمیتواند جدای از آن باشد... واقعا آیا ما زبان را میسازیم، یا زبان ما را میسازد؟
- میدونم این پستم یه خورده زبانش سخت شد ، فکر کردم چون موضوعش هم سخت و علمی بود با زبان کتابی بهتر میتونم منظورمو برسونم.
- فقط چندتا سوال بود ، لزوما همین الان دنبال جوابشون نیستم.
- یه چیز مهمی میخواستم بگم، الان هرچی فکر میکنم یادم نمیاد، شاید بعدا اضافه کنم...
- ------------> طراحی شبانه


