تبليغاتX
Firmament.Blogfa.Com
 

·    زیر لب با خود زمزمه میکنم: یک روز از خواب پا میشی ، میبینی رفتی به فاک...!

 

 

 

 

همین پارسالها بود که مُردم ،

امروز خود را میبینم ،

که چقدر پیر شدم...

سنگینی دولت بر در و دیوار اتاقم ،

و فشار عشق بر رگ و پی قلبم...

که من حمّال دولتم

و حاملۀ عشق !

و همچنان یک شهروند عاشق !

 


 

 

·   میدونم که خوب نبودم... ولی... منو میبخشی؟

·  

 

·   دو سال پیش، مهر 85، وبلاگ نویسی رو همراه با بچه های منهاج شروع کردم. ولی حدود یک سالی میشد که دیگه اونجا فعالیتی نداشتم. اما از هفتۀ قبل خوشبختانه دوباره همه چی شروع شد. از این بعد میتونید طراحی هامو _که این شبها بعد از خستگی درسها انجام میدم _ تو وبلاگ منهاج ببینید.

 

·   حسین عزیز هم یه نمایشگاه اجرای زندۀ نقاشی تو کافه تمدن داره از پنج شنبه همین هفته ۴/۷. حیف که خودم این روزها نمیتونم برم تهران، ولی دوستانی که اونجا هستن و شرایط رفتنشو داشتن میتونن جای منو خالی کنن. خواستم از اینجا اعلام کنم.

 

 

+ نوشته شده در  87/06/25ساعت 6:24 PM  توسط آرش  | 

 

 

    افلاک هم یک ساله شد... و چه یک سال طولانی ای بود، انگاری چند سال طول کشید...

    دنیای مجازی وبلاگ منو غافلگیر کرد. خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم بود. فرصتی بوجود آورد تا یه جور دیگه به رابطه ها نگاه کنم. روابطی که نه حضور فیزیکی دارن، نه تصویری و نه صوتی!!! اما بعضی وقتا خیلی ملموستر و واقعی تر میشن. دیگه مرز بین دنیای مجازی و حقیقی رو تشخیص نمیدم. یاد بینال مجسمه سازی (فکر کنم دو دوره پیش) افتادم؛ نمیدونم کار کی بود، تصویر متحرک سربازان پله های تخت جمشید روی پرده ای پخش میشد و صدای چکمۀ سربازها میومد، این مجسمه بود الآن؟! چه امکاناتی نگاه امروز میتونه برامون فراهم میکنه ولی ما هنوز متعصب و چسبیده به معیارهای دیروزیم... میشه تو فرصت مناسب راجع به همین قضیه یه پست نوشت ولی فعلاً نه.

    اینجا دوستانی پیدا کردم که خیلی نزدیکتر و صمیمیتر از هر کس دیگه ای بهم شدن، نمیخوام اسمی بیارم و جدا کنم. گاهی دلم میخواد ببینمشون ولی بیشتر که فکر میکنم میبینم یه بخشی از ارزش این روابط به همین مجازی بودن و ندیدنش هست.

    حرفهایی میاد به ذهنم ولی همش کلیشه ایه! فقط اینو اضافه کنم که وبلاگ اونقدر برام مهم شد که احساس میکنم تو این یک سال  بعضی وقتا جای نقاشی رو برام گرفته! نمیدونم این خوبه یا بد...؟

 

 


 

 

    یه مطلب جالبی بود که خیلی وقت پیش دلم میخواست ازش بنویسم ولی نشد، تا الآن:

 

    خالۀ من مدیر یه مهد کودکه. اوایل تابستون ازم خواست که هفته ای دو ساعت تو مهدشون زبان انگلیسی درس بدم. ازونجایی که همین یدونه خاله رو دارم خیلی دوسش دارم، تو رودروایسی گیر کردم و نتونستم جواب رد بدم، البته بهش توضیح دادم که یادگیری زبان برای این سنین خیلی سخته و تقریبا غیر ممکن، بخصوص برای من که تجربه اشو ندارم، اما نشد...! از همون اولین جلسه ای که رفتم کلاس فهمیدم چه .... خوردم! خوشبختانه فقط 10 جلسه بود! لازم نیست بیشتر توضیح بدم، اگه لینک زیر رو دانلود کنید خودتون صداشون رو میشنوید! یکی از آخرین جلسه ها بود که حدود نیم ساعت از صداشون رو با موبایلم ضبط کردم، طوری که خودشون متوجه نشن و کاملا طبیعی و مثل همیشه زلزله باشن!!! میدونستم خاطرۀ خوبی میشه. با اینکه حسابی کلافه ام میکردن، ولی خیلی دلم براشون تنگ شده. البته اینکه میشنوید چند دقیقۀ اول کلاس هست که کوچولو ها معمولاً ساکتر بودن! و قسمتی رو انتخاب کردم که صدای من کمتر باشه! ولی میتونید تو اون شلوغیها من بیچاره رو پیدا کنید! راستی اونجایی که صدا میزنن "خانوم معلم" منظورشون منم! نتونستم بهشون بفهمونم که من "آقا معلمم"!

   اگه کیفیتش خوب نیست ببخشید، موبایل بود دیگه! گوشی رو گذاشته بودم رو میز، کسی پیشش نبود، نمیدونم این صدای شبیه نفس از کجاش ظبط شد! دانلود مهدکودک

(دوستانی که همیشه میپرسن: برای دانلود روی لینک کلیک راست کنید و گزینه Save target as رو بزنید.)

 

 

 

+ نوشته شده در  87/06/21ساعت 1:12 PM  توسط آرش  | 

 

 

 

 

شادم ،

وقتی تفسیر لحظه ها

میشود:

"سنگینی شانه ها..."

و "سنگی نم عرق ها...".

شادم ،

این روزها که میگذرد شادم ،

که میگذرد شادم ،

شادم که میگذرد ...! *

 

 

 

     و من همچنان شادم! نیشم تا بناگوش باز و دندانهایم همچو اسب پیر کنار دریا بیرون زده از لبان گشتالو! اسب پیر کنار دریا... آلتش تا پایین تر از ساق پا ! شرمنده است حتماً ! شرمنده ؟! چرا ؟ آلت تناسلی اش است دیگر! تنها وظیفه اش تناسل و ادامۀ بقاست حکماً ! --------------->>>>>>> محافظه کاری در انتخاب واژه هامان نیز  زبان درازی میکند! ...لذت را حتی در واژگان از هم میگیریم...   

 

     واقعاً به آنچه که می اندیشم اعتقاد دارم؟ یا اینگونه میخواهم که اعتقاد داشته باشم؟ میدانم به آنچه می اندیشم که حس میکنم و آنچه را حس میکنم که اندیشه ام است و آنچه در اندیشه ام است که عصرم به آن می اندیشد...

 

 

*قسمت دومش رو یادم نیست کجا دیدم. ولی اونجور که میخواستم تغییرش دادم...

 


 

 مصطفی کامنت یک خطی میفرسته "I fought against the bottle, but I had to do it drunkدلم بدجور هوای صدای خش خشی کوهن میکنه... و "نامه ها/ The Letters" در این شبها... :

 

You never liked to get
The letters that I sent.
But now you’ve got the gist
Of what my letters meant.
You’re reading them again,
The ones you didn’t burn.
You press them to your lips,
My pages of concern...

Download

 


 

 

ببخشید این دفعه یخورده بیخودی سنگین شد = خودمم !

 

 

 

+ نوشته شده در  87/06/16ساعت 10:38 PM  توسط آرش  | 

  

 

   امروز عصر فرصتی پیش اومد که بعد از مدتها جلوی دکۀ روزنامه فروشی ای بایستم و فقط برای چند دقیقه به روزنامه های سیاسی کشورم! نگاهی بیندازم. تیتر روزنامه ها خیلی برام جالب بود. بدون هیچ شرحی گزیده ای ازشون رو براتون مینویسم:

 

  • پرهیز از شتابزدگی در اجرای طرح تحول اقتصادی!
  • پیشرفت و عدالت به موازات هم مورد توجه قرار گیرد!
  • دهۀ چهارم انقلاب دهۀ پیشرفت و عدالت است!
  • آغاز تغییر و تحول مدیریتی!
  • دولت، مردمی، پرکار و وفادار به گفتمان انقلاب است!
  • کابینۀ احمدی نژاد، دولت کارهای بزرگ است!!!!!!!!
  • بصورت مستقیم از آمریکا گندم نخریدیم!
  • درخواست نمایندگان برای کاهش روابط با انگلیس!
  • احمدی نژاد: بوش کار خوبی نکرد جوابم را نداد!
  • شیوع وبا...!
  • گرفتن انتقام مغنیه...!
  • انکار امتیازهای دولت و بدگویی مستمر، تخریب است نه انتقاد!
  • دولت به تخریب کنندگان بها ندهد!
  • ؟؟؟رفسنجانی؟؟؟: بجای گفتمان یکطرفه مناظره کنید!
  • دکان داران دروغین آفتی بزرگ برای فرهنگ مهدویت!
  • معضل اقتصاد را ریشه ای حل میکنیم!
  • اقتصاد ایران به رشد خود ادامه میدهد!
  • چاپ اسکناس ده و پنجاه هزار تومانی!
  • دولت، محکم و استوار در مسیر خدمت رسانی!!!
  • رضایت اقتصادی مردم بالا رفته!!!!!!!!!!!!!!!!

 

من هیچی نگفتم و نمیگم. نتیجه گیری هم نمیکنم، همه چی بیش از حد گویاست!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/06/03ساعت 11:53 PM  توسط آرش  |