تبليغاتX
Firmament.Blogfa.Com

 

    اون دور دورها بودم ، اما کی میدونه...! شما هم فکر کنید تهران بودم! البته دروغ هم نیست! بهرحال سفر عجیبی بود... هر چی بود تموم شد...


  • همیشه بودن با  سعید  و  حسین  خوب و غنیمته. یک شب هم در تهران مست میکنم...!

  • آخرین دفعه ای که کافه تمدن رفتم هیچ حس خوبی نسبت به فضاش نداشتم ولی اینبار خیلی دوسش داشتم. بیشتر همشریهام اونجا جمع میشن ، تازگیها هم که سعید مدیریت اونجا رو به عهده گرفته، میتونه پاتوق خوبی باشه...

     حالم بده ، به شدت بد. زودتر از موعد به سمت خونه حرکت میکنم. همین که سوار اتوبوس میشم و آدمهایی رو میبینم که با لهجۀ شمالی صحبت میکنن و همه آروم و خونسرد سر جاشون نشسته اند ، حالم بهتر میشه. هر چی به بابل نزدیکتر میشیم بهتر و بهتر میشم تا اینکه میرسیم. وقتی پیاده میشم چند لحظه میایستم، چشامو میبندم و چندتا نفس عمیق میکشم تا این رطوبت و خنکای هوا بره تو تمام سلولهای بدنم. به ماه گرفتگی نگاهی میندازم و یادم میاد چند روزی بود که آسمون رو ندیده بودم ، یادم میاد که آسمون اینجا غبار نداره ، یادم میاد که آب لوله کشی اینجا گرم و شور نیست ، یادم میاد که اینجا باد گرم نمیوزه... یادم میاد که من اینجاییم. یادم میاد به چیزهایی که یاد میکردم ، به دلبستگی هام ، به وابستگی هام.

     تو این چند روز دوری یه لحظه احساس کردم که چقدر پدرو مادرم رو دوست دارم ، که چقدر خوبه آدم بابا و مامان داشته باشه. چقدر دلم تنگ شده بود برای زیر لب شعر خوندن پدرم و بلند بلند حرف زدنش ، چقدر دلم تنگ شده بود برای مادرم که همیشه تمام اتفاقاتی رو که تو درو همسایه و فامیل میوفته برام دونه دونه با جزییات تعریف میکنه و من که اصلا دوست ندارم ولی مجبورم برای دلخوشیش گوش کنم و حتی عکس العمل نشون بدم! نصفه های شب میرسم خونه. اول از همه آروم میرم اتاق خواب مادرم و تو تاریکی یواشکی نگاش میکنم که طبق عادت همیشگیش بازوهای تپلشو گذاشته زیر سرش و چطور عمیق خوابیده.

     تو راه برگشت به دلبستگیهام فکر میکنم ، به تک تک آدمهایی که میشناسم ، و دور از چشم دیگران قطره ای اشک میریزم...

 

 

+ نوشته شده در  87/05/27ساعت 5:13 PM  توسط آرش  | 

 

 

              

 

 

 

+ نوشته شده در  87/05/17ساعت 10:19 PM  توسط آرش  | 

 

   

                     

 

 

    پروازی دیگر  با بالهای جوانی که پرهاش همه از شور بود در اوج تازگی ، و نگاه خیرۀ ناباورمان از دریچۀ پیر قلبمان، بر رد پریدنش هنوز... قلب پیر نه از کهولت زمان که از داغ پرواز عزیزمان: محمد...

 

محمد عزیز؛

دستانم شرمسار است. بازوانم از خود بیزارند که آن هنگام بر امواج دریده چنان کمک میطلبیدی، نبودند که به داد دستانت برسند...

دریا ، دیگر غروبهای جمعه را کنارت نمیگذرانم،

فریادهای آخر محمد را بر امواجت میشنوم.

محمد عزیز؛

قلبم شرمسار است. تپش هر روز قلبم از خود بیزار است که آن هنگام مرگ را با چشمان کوچکت بر امواج بیکران پیش روی خود دیدی  با چه تپشی میزد حتماً  قلب جوانت  در قفسۀ کوچک سینه ات...

دریا ، دیگر به دوردستهات خیره نمیمانم،

چشمان کنجکاو محمد را در خورشیدت میبینم.

محمد عزیز،

از خودیِ خود و عمر گذشته ام شرمسارم. تو که با آن سن و سال کم ات ، بزرگترین دشمنت را خویشتن خویش میدانستی... *

دریا ، دیگر پاهای لختم را به روانی ماسه هایت نمیسپارم،

رد پاهای چابک محمد را هنوز بر ساحلت میبینم.

محمد عزیز،

از بودن ام شرمسارم.  تو که از تنها زیستن بر تپه ای فراز زمین  در انبوهی از درختان  چنان سخن میگفتی ، مردن زیر دریا در انبوه امواج خروشان سزاوارت نبود...**

دریا ، دیگر نمی خواهمت ، دیگر دوستت نمیدارم...

محمد عزیز،

به خدا از خودم نیز شرمسارم. جای خالی ات را در کلاسهایم چگونه بنگرم ، که میز و صندلیها سراغت را از من میگیرند و من بیهوده سراغت را از دریا...

دریا ، دیگر...

 

 

 

 

*حرفهایی فراتر از سنت میزدی، تو که تنها ۱۷ سالت بود. روزی در کلاس پرسیدم:

  _Who’s your enemy?

در پاسخ گفتی:

  _ My Self is my own enemy…

 

**هنگامی که مزارت را از دور دیدم انگاری لحظه ای جهان دور سرم چرخید ؛ اندامت در آرامگاه روستایی دوردست، بر تپه ای دورتر، در انبوهی از درختان کهن پر شاخ و برگ  به خواب ابدی رفته است... بیاد روزی افتادم که از شما پرسیدم:

_ Where do you like to live?  

و تو که مثل همیشه جوابهای مخصوص به خود داشتی:

  _ I like to live alone on top of a mountain, among lots of trees, to contemplate my life…

اکنون میفهمم چه میگفتی... هرقدر که میخواهی در آرامش تنهایی ات تفکر کن محمد عزیزم...

 

 

"روحت شاد"

 


 

 

·     آهنگی از گروه Uaral  از آلبوم Laments (سوگواری) . مثل آهنگهای قبل سفارش به دانلودش نمیکنم. لزوما شما نباید همان حسی که من به اطرافم دارم را داشته باشید. Download music

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/05/14ساعت 6:14 PM  توسط آرش  | 

 

                           freeeee

 

    

     بعضی وقتها به هیچی فکر نکردن چقدر خوبه!  شاید بشه یه مدتی این جوری بود . اینجوری هستم؟ وقتی بفهمی هیچی نیستی و چقدر کوچوکی از یه جنبه هایی هم خوبه. شناختن اندازۀ خودم، و بودن به اندازۀ ظرفیتم خودم.

     همونطور که گفته بودم... ____ چقد خوبه بابا بیاد خونه بگه: آرش بیا بستنی خریدم!!!____ ......داشتم میگفتم ، درسمو خیلی جدی شروع کردم. یه برنامۀ دقیق و روزانه تا خودِ کنکور. خیلی بهتر از چیزی که فکر میکردم پیش میره. وقتی حجم زیادی از کتاب رو برای خوندن جلوی خودم میبینم  انرژی میگیرم.

     اونقدر وقت دارم که بعضی وقتها بتونم برم سراغ نقاشی. میخوام تو این چند ماه  ازون نقاشیهای تزیینی و خوشگل قشنگ و کوچولو واسه خودم بکشم؛ شاد و پر انرژی. الان اصلا دلم نمیخواد به مفهوم فکر کنم. خیلی روون و شناورم، این حس رو دوست دارم. این روزها طرح یه گلدون گل زرد ، با کلی رنگهای پرتاب شده و شاد میتونه حسابی ارضام کنه...

     بیشتر ساعتهای روز درس میخونم. دلم میخواد از برنامه ای که چیدم جلو باشم، اینجوری احساس قدرت میکنم. بازم میگم، هیچ وقت این درس خوندنم واسه خودِ درس نیست! خودمم میدونم بعداز اینکه حتی بهترین جا با بهترین رتبه هم قبول بشم و با بهترین معدل مدرک فوق رو بگیرم وضعیت چندان فرق نمیکنه!!! ولی میدونم دارم چیکار میکنم.

     بعضی از دوستام پرسیده بودن که چرا دیگه آهنگی واسه دانلود نمیذارم؟  راستش آهنگهایی رو که برای شما انتخاب میکردم کاملا بر اساس احساس خودم تو اون روزها بود و آهنگی رو که خودم بیشتر مشغولش میشدم واسه دانلود میذاشتم. ولی تو این روزها  موسیقی خونم پایین اومده! چیز تازه ای گوش نمیکنم، بیشتر مرور همون قبلیهاست... اینم در راستای همون شناور بودن هست دیگه...

 

     راستی... شاید یه مدتی هر روز بهتون سر بزنم و شایدم یه مدتی طولانی اصلا نیام. همدیگرو مجبور نکنیم! هیچ کسی مجبور نیست کاری کنه! دیگه این تیینیجر بازیها رو از تو وبلاگها بذاریم کنار!!! همیشه هم فکر نکنیم دیگران باید همون کاری که ما انتظار داریم انجام بدن!

 

 

 

+ نوشته شده در  87/05/11ساعت 9:37 PM  توسط آرش  |