اون دور دورها بودم ، اما کی میدونه...! شما هم فکر کنید تهران بودم! البته دروغ هم نیست! بهرحال سفر عجیبی بود... هر چی بود تموم شد...
-
همیشه بودن با سعید و حسین خوب و غنیمته. یک شب هم در تهران مست میکنم...! -
آخرین دفعه ای که کافه تمدن رفتم هیچ حس خوبی نسبت به فضاش نداشتم ولی اینبار خیلی دوسش داشتم. بیشتر همشریهام اونجا جمع میشن ، تازگیها هم که سعید مدیریت اونجا رو به عهده گرفته، میتونه پاتوق خوبی باشه...
حالم بده ، به شدت بد. زودتر از موعد به سمت خونه حرکت میکنم. همین که سوار اتوبوس میشم و آدمهایی رو میبینم که با لهجۀ شمالی صحبت میکنن و همه آروم و خونسرد سر جاشون نشسته اند ، حالم بهتر میشه. هر چی به بابل نزدیکتر میشیم بهتر و بهتر میشم تا اینکه میرسیم. وقتی پیاده میشم چند لحظه میایستم، چشامو میبندم و چندتا نفس عمیق میکشم تا این رطوبت و خنکای هوا بره تو تمام سلولهای بدنم. به ماه گرفتگی نگاهی میندازم و یادم میاد چند روزی بود که آسمون رو ندیده بودم ، یادم میاد که آسمون اینجا غبار نداره ، یادم میاد که آب لوله کشی اینجا گرم و شور نیست ، یادم میاد که اینجا باد گرم نمیوزه... یادم میاد که من اینجاییم. یادم میاد به چیزهایی که یاد میکردم ، به دلبستگی هام ، به وابستگی هام.
تو این چند روز دوری یه لحظه احساس کردم که چقدر پدرو مادرم رو دوست دارم ، که چقدر خوبه آدم بابا و مامان داشته باشه. چقدر دلم تنگ شده بود برای زیر لب شعر خوندن پدرم و بلند بلند حرف زدنش ، چقدر دلم تنگ شده بود برای مادرم که همیشه تمام اتفاقاتی رو که تو درو همسایه و فامیل میوفته برام دونه دونه با جزییات تعریف میکنه و من که اصلا دوست ندارم ولی مجبورم برای دلخوشیش گوش کنم و حتی عکس العمل نشون بدم! نصفه های شب میرسم خونه. اول از همه آروم میرم اتاق خواب مادرم و تو تاریکی یواشکی نگاش میکنم که طبق عادت همیشگیش بازوهای تپلشو گذاشته زیر سرش و چطور عمیق خوابیده.
تو راه برگشت به دلبستگیهام فکر میکنم ، به تک تک آدمهایی که میشناسم ، و دور از چشم دیگران قطره ای اشک میریزم...




