
تو دفتر خاطرات آزاده (هم کلاسیم) براش یادگاری نوشتم:
یادم است در کتابهای ابتداییمان، سمبول اسراف، عکس سیب گاز زده بود.
اسراف کردیم.... از اولین روزی که پدر و مادرمان سیب را گاز زدند، اسرف کردیم تا...
اسراف کردیم در آدم شدن، در آدم ماندن...
اسراف کردیم در دوست شدن و با هم ماندن...
زندگیمان همه از اسراف است. اسراف در دوستی!
و از همان روز دلمان درد میکند؛ دلمان میپیچد از زیادی خوردن سیب دوست داشتن.
دل پیچه داریم، دل، پیچ دارد...
دل درد داریم، دل، درد دارد... دل، درد دوستی دارد...
دلتنگیم. دل، تنگ است. دل، تنگ دوستی است. دل، تنگ روزهای با هم بودن است، دل، تنگ گاز زدن سیب است...
دل، تنگ اسراف دوستی و درد شیرین آن است...
میدونم دارم کار بیهوده ای میکنم. نوشتن از نبودنِ با هم بودن (اون هم "با هم بودنی" کاملاً شخصی) بیهوده ست. نه من هنوز اونقدر قدرت نویسندگی دارم که بتونم درست به تصویر بکشم و نه اصلا قابل به تصویر کشیدنه...
مثل دیوونه ها، رفتن رو به عقب مینداختیم... بهونه ه
ای بچه گانه میساختیم تا بیشتر بمونبم... کلاسی که همیشه منتظر تموم شدنش بودیم، دیروز چه شکلی به در و دیوارش خیره شده بودیم... اولین باری بود که احساس کردم چقدر این صندلی ها رو دوست دارم... صندلی هایی که پر از کنده کاری و یادگاریهای ماست... (طرح چشم و یک قطره اشک که ازش میچکه، قلب تیر خورده، تقلب، آدامس، فحش بد...!) ته کلاس جای ما پسرا بود... ازونجا کاغذ گوله میکردیم و پرت میکردیم واسه دخترا...! صندلیشون رو هل میدادیم...! با خودکار رو دست هم خط میکشیدیم...! تو کیف همدیگه سرک میکشیدیم...! ادای استادا رو در می آوردیم...! تئاتر اجرا میکردیم...
بچه ها یادتون میاد چقدر برای هم اسم میساختیم: خانوم جوان، مگ مگ جون، بیگلی بیگلی، مخمل خان، بنجی، خواهری خوشگله، پارتنر، پرفسور سوزوکی، عروس خانوم، زلفعلی، شاهدخت کوچولو، قورر قوررر (خودم!) ...
و آخرین اردو... چه حس غریبی بود، همه میدونستیم چه خبره، ولی هیشکدوم جرات نمیکردیم... نمیدونستیم از اون طبیعت محشر لذت ببریم و از با هم بودن شاد باشیم، یا به آخرین روزها فکر کنیم... اون روز با خودم فکر کردم اگه جای دیگه ای زندگی میکردیم نمیتونستیم اینقدر هم دیگرو دوست داشته باشیم. تو دانشگاهی که وقتی هوا ابریه میتونستیم صدای موجهای عظیم دریا رو بشنویم... تو کلاسهایی که وقتی بهار میومد از بوی گلها و سبزه ها اونقدر مست میشدیم که نمیتونستیم به درس گوش کنیم... و تو اردوهایی که صد بار تو دلمون میگفتیم جای اونایی که تو مازندران نیستن خالی... تو ارتفاعات، اونجا که نزدیکتریم به خدا... اونجا که هیشکی تصور همچین طبیعتی رو نمیکنه... (سعی میکنم بیخودی توصیفش نکنم چون نمیتونم، با عکس نشونش میدم) اونجا که رو ابرها و حتی بالاتر از ابرها راه میریم... اونجا که صبح نم نم بارون میباره و ظهر آفتاب میشه... اونجاست که میفهمیم یعنی چی: 
"دلا خون شو، خون ببار،
بر کوه و دشت و هامون ببار...
ببار ای بارون ببار،
در شبهای تیره چون زلف یار،
بهر لیلی چو مجنون ببار
ای بارون.
ببار ای ابر بهار...
داد و بیداد از این روزگار...
ببار ای بارون ببار...
ببار ای ابر بهار..."


وقتی تو ارتفاعات آلاشت بودیم، توی ابر، توی مه... داشتم به این فکر میکردم که چقدر به حس و حال اون لحضمون نزدیکه... تو مه فقط و فقط خودمون رو میدیدیم نه کمی جلوتر رو میشد دید و نه کمی عقبتر... مثل خودمون... نه دلمون میخواست به اون چیزی که گذشت فکر کنیم و نه به اینکه چه چیزی منتظر ماست؛ فقط تو لحظه زندگی میکردیم، و چه خوش گذشت... اما... وقت برگشتن باشه... غروب هم باشه... جمعه هم باشه... آخرین با هم بودنها هم باشه... مگه میشه جلوی بغضی که چند روز ته گلمون کمین کرده رو گرفت... ابر بهار چشم دوستام میلرزید و میبارید... و ببار ای ابر بهار...

هیچی نمیتونم بگم. هرچی بگم ارزش و قشنگیه اون روزها و اون روابط رو درحد این کلمات محدود پایین میارم. باورم نمیشه که تموم شد... روزهای خوب، روزهای بد، با هم خندیدن، با هم قهر کردن، دوباره آشتی کردن، حرص خوردن، درس خوندن و نمره نگرفتن، عشق و عاشقی، سوتی دادن، بارون، چتر، آفتاب، اول صبح، آخر غروب، کم خوابی، جزوه... صبحها به امید دیدن شما بیدار میشدم ، با امید به انرژی گرفتن از شما. درس میخوندم تا با شما باشم، خودمو میشکستم تا از شما باشم... میخوام ببارم...
همون نامه ای که حدود دو سال پیش به همتون نوشتم بازم بهترین بیان کنندۀ احساساتمه... قبلاً تو وبلاگم نوشتمش ولی دوباره مینویسم. چیزی که اون موقع ازش میترسیدم امروز اتفاق افتاد :
سفید بالان زیبایی، فرشته های زمینی، دوستان من و تمام این وجود و هستی؛
دلم امشب سقوط کرد لحظه ای از تصور آینده. تصور سکوت شما، اندیشۀ خاموشی چشمان پر مهر شما _آن دریچه های زیبای حضور شما_ جهنمی عذابم می دهد. دلم پر از آشوب است امشب. زیرا که زندگی من عاشقانه به شما وابسته است؛ به بودنتان، نگاهتان، صدایتان، دستهایتان، بوسه هایتان، نفسهایتان. برگهایتان بخشی از درخت وجود من است و اندامتان شاخه های من، تا با هم پذیرای پرندگان الهی باشیم. دلم می خشکد از تصور روزی که پیکر شما بی حرکت بخوابد، وجودم می لرزد؛ بدرود شما خزان من است. فرشته های من، پروازم در بالهای شماست و بودنم در نام شما. شناسنامه ام اصالت وجودی شماست، پیوند عمیقی از نام شما و نام من. ارتباط، مرا قسمتی از شما کرده ست. نام من عارف است، نامم وحید است، شاید هم محمد و البته ماهرخ، بهنام، الهه؛ نام من نام شماست، نام عزیزم آرزو، مریم، زمانی آسیه؛ یادم نمیرود راحمه،آزاده ، مهدی؛ ادامۀ نامم صمد است و فاطمه، مینا، هدی، انسیه و ... که قد نمی دهد صفحۀ شناسنامه از جا دادن نام این همه فرشته. این است نام من و به همراهش چند میلیون جای خالی برای آنچه می نامم آینده. این است وجود من، حضوری از ذره های عاشق شما . و این است آرزوی من، هرچند بیهوده ست، می دانم، هیچ وقت نروند از کنارم این ذره ها .
· نمیخوام بگم دوستتون دارم، چون بیان کنندۀ احساسات و اندازۀ واقعیه دوست داشتنم نیست...
· دخترای خوب کلاس، شاید ناراحت بشین از حرفم... ولی واقعاً دلم میخواست آخرین روز بغلتون کنم، اما نمیشد...
· این پست اصلاً اون چیزی که میخواستم نشد... نمیتونم تمرکز کنم...
· ببخشید که دیر به دیر آپ میکنم، حال وبلاگ نوشتن رو ندارم... این روزها خیلی برام عجیبه، لحظه لحظه اش برام خاطره ست، انگار همون لحظه ای هم که توش زندگی میکنم خاطره ست... پر از دلتنگی ام... دلتنگی از چند طرف...
· برای پست امروز آهنگ "Bang Bang" از "Nancy Sinatra" رو انتخاب کردم. تو این روزهای آخر خیلی با این آهنگ خاطره داشتیم... Download music