تبليغاتX
Firmament.Blogfa.Com

              

 

                          dast neveshte

 

 

 

   نمیدونم چی بنویسم... انگار تهی شدم! ساعت از 3 شب هم گذشته....

اولین جمله ای که مینویسم:

" حالی به حالی میشوم... "

 

                              

 

 

 

دستم به نوشتن نمیره...

به حیاط میرم. آسمون، ستاره، ماه و باغچه. با خودم فکر میکنم:

 

sib

  

باغچه مان

سیب داد،

انجیر هم داد؛

و رحم ذهن من،

هنوز نازا...!

 

 

 

 

    خوشم میاد از چندتا عکسی که گرفتم. حدود دوسال میشه که این گوشی رو دارم و فکر میکردم دیگه تموم سوراخ سنبه هاشو میدونم، ولی امشب فهمیدم سیستم Panorama داره، که میشه از سه جهت مختلف یه منظره عکس گرفت و خودش اونها رو بهم میچسبونه و دید کلی از منظره میده! ای فسقلی!

 

room

 

 

 

   به کارگاه نقاشیم میرم، شروع میکنم به عکس گرفتن از در و دیوار . انگار میخوام چیزی رو ثبت کنم. انگار میخوام مرور کنم. شاید بدنبال خودِ گمشده ام تو این شلوغیها...

 

                                         the wall

                                      (کاور آلبوم "دیوار" از پینک فلوید ـ چسبیده به سقف اتاقم!)

 

 

 

 

caset

 

    اون نوارهایی که همیشه برای پیدا کردن آهنگ دلخواهم باید همشونو زیر و رو کنم و الان پنج سال هست که میخوام یه باکس براشون بخرم!!!

 

 

 

book

 

 

 

    کتاب، کتاب، کتاب... خوندم، خریدم، نخوندم، یا نصفه خوندم. (این سومی بیشتر اتفاق افتاد. کلاً کم پیش میاد یه کتاب رو کامل بخونم!)

 

 

 

 

 

 

painting room

 

 

    اتاق نقاشیم، که انگار هیچ وقت هیچ چیز سر جای خودش نیست! و همیشه از مادرم خواهش میکنم به وسایلم دست نزنه. شاید به ظاهر همه چیز به هم ریخته باشه ولی برای من یه نظم قشنگی داره. همیشه دوست داشتم بشینم و اتاقمو با تموم شلختگیش نگاه کنم...

 

 

    و پنجره ام... روز تولد دو سال پیشم، برای قولی که به خودم دادم، پرنده ها رو تو قاب پنجره ام پرواز دادم تا همیشه قولم یادم باشه؛ اما حالا بیشتر از دو سال از اون روز گذشته و... نشد...

                                            window

 

 

*** امشب یادم اومد که یه چیزایی رو فراموش کردم...

 


 

 

·         برای پستم آهنگ "مرد جان به لب رسیده" از محسن ناجو رو انتخاب کردم. چون دقیقا منم دیگه جونم به لبم...! و اینکه از آهنگهای کمیاب نامجو هست. Download Music

 

·         و صدای اذان صبح...  

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/03/28ساعت 4:18 AM  توسط آرش  | 

 

کودکی

 

 

 

کودکی ام ، تمامش ...

در زنبیل نان ،

در لای پره های دوچرخه.

پاهای پنج سانتی ام !

بر رکابش ؛

رفتن و رسیدن به در بسته.

 

در هراس یافتن پاسخی به نگاه مادر ،

در هراس از لولوخورخوره!

دیدم اش ،

به شک بزرگی ام قسم

که در اطمینان کودکی ام دیدم اش...

و اکنون در حسرتش ،

آن هنگام نیز...

 

بابا، مامان...

بفرستینم در تعلیق نان ،

در رفتن و نخریدن ،

در چرخ های کوچک دوچرخه ،

در زنبیل آویزان

از فرمان !

 

و من ،

همچو زنبیل نان ،

هنوز آویزان ،

از خاطراتم

در زمان

تا زمان...

 

 


 

 

 

·          این روزها که میگذرند گیجم... گیجم که میگذرند این روزها...!

·          غراضه های دوچرخۀ کودکی ام کجاست الان؟

 

·          امشب بدون "شب بخیر" خوابیدی... خواستم شکایت کنم یادم اومد منم دیشب...

 

·          باز هم هیشکی "پینک فلوید" نمیشه! بعد از 8 سال هنوز برام اتفاقات جدید داره.“Wearing The Inside Out” آهنگی که نمیدونم چرا تا حالا بهش دقت نکردم! و چقدر فوق العاده ست. و اتفاقا چقد با وضعیت الانم سازگار... پینک فلوید ممنونم از بودنت.

دانلود فایل زیپ شده موسیقی بهمراه عکس و لیریک

دانلود موسیقی 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/03/21ساعت 2:17 AM  توسط آرش  | 

                         

                           gathering

 

 

 تو دفتر خاطرات آزاده (هم کلاسیم) براش یادگاری نوشتم:

 

یادم است در کتابهای ابتداییمان، سمبول اسراف، عکس سیب گاز زده بود.

اسراف کردیم.... از اولین روزی که پدر و مادرمان سیب را گاز زدند، اسرف کردیم تا...

اسراف کردیم در آدم شدن، در آدم ماندن...

اسراف کردیم در دوست شدن و با هم ماندن...

زندگیمان همه از اسراف است. اسراف در دوستی!

و از همان روز دلمان درد میکند؛ دلمان میپیچد از زیادی خوردن سیب دوست داشتن.

دل پیچه داریم، دل، پیچ دارد...

دل درد داریم، دل، درد دارد... دل، درد دوستی دارد...

دلتنگیم. دل، تنگ است. دل، تنگ دوستی است. دل، تنگ روزهای با هم بودن است، دل، تنگ گاز زدن سیب است...

دل، تنگ اسراف دوستی و درد شیرین آن است...

 

    میدونم دارم کار بیهوده ای میکنم. نوشتن از نبودنِ با هم بودن (اون هم "با هم بودنی" کاملاً شخصی) بیهوده ست. نه من هنوز اونقدر قدرت نویسندگی دارم که بتونم درست به تصویر بکشم و نه اصلا قابل به تصویر کشیدنه...

 

    مثل دیوونه ها، رفتن رو به عقب مینداختیم... بهونه هclassای بچه گانه میساختیم تا بیشتر بمونبم... کلاسی که همیشه منتظر تموم شدنش بودیم، دیروز چه شکلی به در و دیوارش خیره شده بودیم... اولین باری بود که احساس کردم چقدر این صندلی ها رو دوست دارم...  صندلی هایی که پر از کنده کاری و یادگاریهای ماست... (طرح چشم و یک قطره اشک که ازش میچکه، قلب تیر خورده، تقلب، آدامس، فحش بد...!)  ته کلاس جای ما پسرا بود... ازونجا کاغذ گوله میکردیم و پرت میکردیم واسه دخترا...! صندلیشون رو هل میدادیم...! با خودکار رو دست هم خط میکشیدیم...! تو کیف همدیگه سرک میکشیدیم...! ادای استادا رو در می آوردیم...! تئاتر اجرا میکردیم...

 

بچه ها یادتون میاد چقدر برای هم اسم میساختیم: خانوم جوان، مگ مگ جون، بیگلی بیگلی، مخمل خان، بنجی، خواهری خوشگله، پارتنر، پرفسور سوزوکی، عروس خانوم، زلفعلی، شاهدخت کوچولو، قورر قوررر (خودم!) ... 

 

    و آخرین اردو... چه حس غریبی بود، همه میدونستیم چه خبره، ولی هیشکدوم جرات نمیکردیم... نمیدونستیم از اون طبیعت محشر لذت ببریم و از با هم بودن شاد باشیم، یا به آخرین روزها فکر کنیم... اون روز با خودم فکر کردم اگه جای دیگه ای زندگی میکردیم نمیتونستیم اینقدر هم دیگرو دوست داشته باشیم. تو دانشگاهی که وقتی هوا ابریه میتونستیم صدای موجهای عظیم دریا رو بشنویم... تو کلاسهایی که وقتی بهار میومد از بوی گلها و سبزه ها اونقدر مست میشدیم که نمیتونستیم به درس گوش کنیم... و تو اردوهایی که صد بار تو دلمون میگفتیم جای اونایی که تو مازندران نیستن خالی... تو ارتفاعات، اونجا که نزدیکتریم به خدا... اونجا که هیشکی تصور همچین طبیعتی رو نمیکنه... (سعی میکنم بیخودی توصیفش نکنم چون نمیتونم، با عکس نشونش میدم) اونجا که رو ابرها و حتی بالاتر از ابرها راه میریم... اونجا که صبح نم نم بارون میباره و ظهر آفتاب میشه... اونجاست که میفهمیم یعنی چی: alasht

 

"دلا خون شو، خون ببار،

بر کوه و دشت و هامون ببار...

ببار ای بارون ببار،

در شبهای تیره چون زلف یار،

بهر لیلی چو مجنون ببار

ای بارون.

ببار ای ابر بهار...

داد و بیداد از این روزگار...

ببار ای بارون ببار...

ببار ای ابر بهار..."

 

 

alashtalasht

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

   

 

     وقتی تو ارتفاعات آلاشت بودیم، توی ابر، توی مه... داشتم به این فکر میکردم که چقدر به حس و حال اون لحضمون نزدیکه... تو مه فقط و فقط خودمون رو میدیدیم نه کمی جلوتر رو میشد دید و نه کمی عقبتر... مثل خودمون... نه دلمون میخواست به اون چیزی که گذشت فکر کنیم و نه به اینکه چه چیزی منتظر ماست؛ فقط تو لحظه زندگی میکردیم، و چه خوش گذشت... اما... وقت برگشتن باشه... غروب هم باشه... جمعه هم باشه... آخرین با هم بودنها هم باشه... مگه میشه جلوی بغضی که چند روز ته گلمون کمین کرده رو گرفت... ابر بهار چشم دوستام میلرزید و میبارید... و  ببار ای ابر بهار...

 

                                  fog

 

 

 

    هیچی نمیتونم بگم. هرچی بگم ارزش و قشنگیه اون روزها و اون روابط رو درحد این کلمات محدود پایین میارم. باورم نمیشه که تموم شد... روزهای خوب، روزهای بد، با هم خندیدن، با هم قهر کردن، دوباره آشتی کردن، حرص خوردن، درس خوندن و نمره نگرفتن، عشق و عاشقی، سوتی دادن، بارون، چتر، آفتاب، اول صبح، آخر غروب، کم خوابی، جزوه...  صبحها به امید دیدن شما بیدار میشدم ، با امید به انرژی گرفتن از شما. درس میخوندم تا با شما باشم، خودمو میشکستم تا از شما باشم... میخوام ببارم...

همون نامه ای که حدود دو سال پیش به همتون نوشتم بازم بهترین بیان کنندۀ احساساتمه... قبلاً تو وبلاگم نوشتمش ولی دوباره مینویسم. چیزی که اون موقع ازش میترسیدم امروز اتفاق افتاد :

 

سفید بالان زیبایی، فرشته های زمینی، دوستان من و تمام این وجود و هستی؛                                                          
دلم امشب سقوط کرد  لحظه ای از تصور آینده. تصور سکوت شما، اندیشۀ خاموشی چشمان پر مهر شما _آن دریچه های زیبای حضور شما_  جهنمی عذابم می دهد. دلم پر از آشوب است امشب. زیرا که زندگی من عاشقانه به شما وابسته است؛ به بودنتان، نگاهتان، صدایتان، دستهایتان، بوسه هایتان، نفسهایتان. برگهایتان بخشی از درخت وجود من است و اندامتان شاخه های من، تا با هم پذیرای پرندگان الهی باشیم. دلم می خشکد از تصور روزی که پیکر شما بی حرکت بخوابد، وجودم می لرزد؛ بدرود شما خزان من است. فرشته های من، پروازم در بالهای شماست و بودنم در نام شما. شناسنامه ام اصالت وجودی شماست، پیوند عمیقی از نام شما و نام من. ارتباط، مرا قسمتی از شما کرده ست. نام من عارف است، نامم وحید است، شاید هم محمد و البته ماهرخ، بهنام، الهه؛ نام من نام شماست، نام عزیزم آرزو، مریم، زمانی آسیه؛ یادم نمیرود راحمه،آزاده ، مهدی؛ ادامۀ نامم صمد است و فاطمه، مینا، هدی، انسیه و ... که قد نمی دهد صفحۀ شناسنامه از جا دادن نام این همه فرشته. این است نام من و به همراهش چند میلیون جای خالی برای آنچه می نامم آینده. این است وجود من
،  حضوری از ذره های عاشق شما . و این است آرزوی من، هرچند بیهوده ست، می دانم، هیچ وقت نروند از کنارم این ذره ها  .

 

 


 

 

·         نمیخوام بگم دوستتون دارم، چون بیان کنندۀ احساسات و اندازۀ واقعیه دوست داشتنم نیست...

·         دخترای خوب کلاس، شاید ناراحت بشین از حرفم... ولی واقعاً دلم میخواست آخرین روز بغلتون کنم، اما نمیشد...

·         این پست اصلاً اون چیزی که میخواستم نشد... نمیتونم تمرکز کنم...

·         ببخشید که دیر به دیر آپ میکنم، حال وبلاگ نوشتن رو ندارم... این روزها خیلی برام عجیبه، لحظه لحظه اش برام خاطره ست، انگار همون لحظه ای هم که توش زندگی میکنم خاطره ست... پر از دلتنگی ام... دلتنگی از چند طرف...

·         برای پست امروز آهنگ "Bang Bang" از "Nancy Sinatra" رو انتخاب کردم. تو این روزهای آخر خیلی با این آهنگ خاطره داشتیم... Download music

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/03/14ساعت 4:21 PM  توسط آرش  |