تبليغاتX
Firmament.Blogfa.Com
                                        me-as a circle

 

زندگی دو تنبوشه دارد:

عشق و سیاست!

با هر کدام بخوردمان،

از یک مخرج بیرون میدهد:

نفرت!

نان سیاسی می خوریم،

و نفس عشقی می کشیم.

عشقمان سیاسی است،

و سیاستمان عشقی!

هر صبح ساعت شش،

از خود حاملگی تولید میشویم!

و هر شب ساعت ده، بازیافت!

اگر هم نطفه مان به مزاجشان خوش نیاید،

پیش از سونوگرافی،

ظهر نشده کورتاژ می شویم!

عقدۀ همخوابگی عشق و سیاست،

بر یک تخت

و همچنان تخم نفرت...

 

 

 


 

  

  • بازم با تاکیید میگم، چیزی که نوشتم به هیچ عنوان شعر نیست و من هم شاعر نیستم...!
  • ...
  • منو ببخش... میخوام ولی نمیتونم... بوی پنیر نمی خوام، خودشو میخوام...! نمیدونی چی بهم میگذره... خسته شدم از بس خودمو فراموش...
  • امتحان ارشد مجاز شدم اما... همونطور که فکر میکردم گند زدم... (خواهش میکنم نگید "ایشالله سال دیگه..." ، خودم میدونم...!)
  • به عارف و بهنام عزیزم از ته دلم تبریک میگم. بازم بهشون میگم حقشون بود... معذرت میخوام که امروز حضور من باعث شد خوشحالی خودتون رو نشون ندید. دوستتون دارم.  
  • ...
  • برای پست امروز چند آهنگ از آلبوم " The pros and cons of HITCH HICKING " از Roger Waters انتخاب کردم. خیلی به حس و حال الآنم میخوره... Download music 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/02/31ساعت 3:49 PM  توسط آرش  | 

                                     

 

                             yousef abad

 

 

 

 

) من  و  یک دوست ) :

 

 

یادمه وقتایی که از ته دل میخندیدی ،

و زیر چشمی حواسم به نگاهت بود ،

تو رو میدیدم، خود خودت!

و خنده هایم که در اعماق نگاهت غرق میشد.

اینجا باشی یا نه...

دستم یک چیز خواهد و دلم چیزی دیگر!

من اگه بودم... دل...

که دل همچنان غیر ممکن خواهد، و دستم نگاه ممکن ات!

تو چقدر یه طوری می نویسی...! اما... من دیوونۀ احساساتم هستم!

احساسات به ناکجایم می برد ،

افسار احساساتم گسیخته است از بند نگاهت.

....  (:

احساساتم مرز هرزگی و عشق را نمیشناسد،

گونه هایم از تو...

احساسات کلاً هیچی نمیشناسن...

گونه هایم از تو...

 

( پارک دانشجو...

در تئاتر شهر، انگاری دلهایمان نیز بازیشان گرفته! )

 

فواره نیز از سبزینگی برگها به وجد آمده،

هنوز آخرین بند احساساتم مانده...

همیشه یه چیزایی میمونه... ناتموم!

احساساتم آینده نمی داند ،

تنگ اکنون نگاهت است.

الآن احساست شبیه اینه:

Shall I compare thee to a summer’s day?!

Do not be proud of what you are not!

I adore not what you have

But what you lack...!

You’re a killer!

نگاهت را به من بده...

It’s already yours!

And nothing else matters!

Trust I seek and I find in you.

Do not ever trust me,

Just be with me.

 

باد می وزد ،

عطر بهار نارنج می آرد ،

ریشه هایم مرا میخوانند ،

نمیدانند برگهایم دوباره در بند اند.

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم....

I like the way you think!

But I hate it!

Boundary it brings,

Freedom I want…

ای عرش کبریایی چیه پس تو سرت؟!

کی با ما راه میایی، جون مادرت؟!!!!

                 +

خیال من ،

پاک یادت نرود .

احساساتم کودک است ،

بهانۀ تو را میگیرد .

+

خیال تو ،

پاک یادم نرود ،

یادم تو را فراموش...

 

 

Now it’s time to love you and leave you.

Let us go then, you and I.

If you have to leave,

I wish that you would just leave,

Cause your presence still lingers here

And it won’t leave me alone…

 

۸۷/۲/۲۰ ـ چهارراه ولیعصر. پارک دانشجو 


 

 

 

  • تو زندگی، روزها و لحظات گذرایی هست که با تمام کوتاه بودنشون، لذت و قشنگیشون برای همیشه تو ذهنمون میمونه، و تموم عمر طولانیمون از حظ اون لحظات کوتاه انرژی میگیره...

  • خیلییی ممنووونم... (به شیوۀ مهران مدیری تو طنز فوق العادۀ "مرد هزار چهره" !!!)  

  • از تمام بچه های " کافه تمدن" هم خیییلی ممنووونم... نه بخاطر غذا یا فضاش، بخاطر پلۀ خلوتش...!

  • کنکور آزاد چرند بود! نمایشگاه کتاب چنگی به دل نزد! اما جادۀ هراز همیشه میارزه به دیدنش...

haraz                                

 

 

  • بهت میخوام بگم: " نمیدونم چقدر و تا کجا... ولی هنوز هستم. من رو میفهمی؟"  تو نمیخوای من تنهایی تصمیم بگیرم و من هم. اما حالا به خودت سپردم...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/02/21ساعت 7:24 PM  توسط آرش  | 

 

 

                               

 

 

     صبح جمعه است، میزنم به سیم آخر!... از محافظه کاری بالا می آورم.... ساندویچ کالباس میپیچم!  نفت توی شیشه میریزم، روغن برزک و قلم موهای فرسوده و چند پالت _برای پشت سر هم عوض کردن و تلف نشدن وقت_ و هرچه رنگ دارم همه با هم .

صبح جمعه است، میزنم به سیم آخر!... کیف کوچکی از دوشم آویزان، دست راستم کیف چوبی نقاشی و دست چپم بوم مستطیلی... آفتاب هم واقعا آفتاب است.

صبح جمعه است... از خانه بیرون می زنم. آفتاب را مینگرم، زردی اش به چشمانم میرود و از بینی ام با چند عطسه بیرون میزند! صبح جمعه است... بابلسر است... ساحل دریا... چشمانم خود به خود گرد میشود. آنچه را که میخواهم انجام دهم از پیش در ذهنم تصور میکنم.

صبح جمعه است... خط آبی دریا را مقابل چشمانم میبینم، دیگر عطسه نمیکنم... اسکله ای از انبوه سنگها و من روی آنها... بادبادکها... رنگارنگ از همۀ رنگها بالای سرم معلق... چقدر دوست داشتم جای یکی از آنها باشم.

باد بیداد بود...

 

 

صبح جمعه است، سیمهایم به آخر زده است! من دریا میشوم و دریا من. کاش تمام شکلها و فرمها از جهان حذف میشد و همه چیز در رنگ خلاصه میشد، کاش هر طرف را میدیدم رنگ بر من میپاشید...! رنگها را با ولع بیرون می کشم. میخواهم بخورمشان! حیف که هنوز آنقدر دیوانه نشده ام! بزرگ بزرگ، زیاد زیاد، رنگ روی پالتم میریزم، میپاشم. نصف تیوپ رنگ در حرکت اول خالی میشود! رنگ سفیدم در همان نیم ساعت اول تمام میشود. نو پرابلم!!! هرجا به سفید احتیاج داشتم زرد میزنم! اصلا خودم گاهی سفید میشوم. تالاپ تلوپ، تند تند رنگ میپاشم بر بوم. من دریا میشوم. با موجهایش مبارزه میخواهد انگار! لخت میشوم! آفتاب را فراموش میکنم که شاهد است!

صبح جمعه است و سیمهایم... دیوانگی برای چند لحظه حتی. آنجا که من هستم آدمها نمی آیند، میترسیند از این بالا... رنگ مرا میگیرد! رنگ مرا میخورد. نمیدانم چند بار آن فحش چهار حرفی انگلیسی را زیر لب به خود میدهم! آخ ببخشید! فراموش کردم!

شاکی شده اند که اخیراً  اروتیک شده ام! نمیفهمم! تا آنجا که میدانم من به همان اندازه که قلب دارم اندام دیگری هم دارم! اگر برای شما این تناسب جور دیگری ست خوش به حالتان. برای من کاملا مساوی ست!.... به نقاشی ام فحش میدهم! جوابم نمیدهد. نقاشی ام مرا همانطور که هستم میپذیرد. نقاشی ام درس اخلاق نمیداند. نقاشی ام از هزار و چهارصد سال تو سری خوردن ایران مینالد. نقاشی ام ماسک ندارد. نقاشی ام مرزی برای بروز احساساتش نمیشناسد. نقاشی ام انتظار ندارد و به انتظارات کسی هم پاسخ نمیدهد! نقاشی ام میگوید: "اصلا به هیچ جام! "

 

صبح جمعه است... نه، دیگر کاملا ظهر است. آفتاب بالای سرم آی میسوزاند! فراموش کرده ام آفتاب سوختگی را! کثافت چه رنگی دارد! آفتاب را میگویم! چه شکلی میتوانم به آن زردی اش برسم! بی پدر کور میکند!... جمعه است... ساعت دو بعد از ظهر است. از نتیجه راضی نمیشوم. نقاشی ام هم همینطور....  اینجا هم خودم نباشم؟ اینجا هم بترسم؟!

از بس سانسور شده ایم دیگر دچار خودسانسوری شده ایم! خودمان هم به خودمان شک میکنیم!... " راه رفتنمان همراه با ترس است؛ نکند ناخلف راه برویم! درس خواندنمان با ترس است؛ نکند کفر بخوانیم! غذا خوردنمان هم با ترس؛ نکند شبه حرام بخوریم! لباس پوشیدنمان هم با ترس؛ که نکند تحریک کننده باشیم! اصلاح کردنمان هم با ترس؛ نکند تجاوز فرهنگی باشیم! موسیقی گوش کردنمان هم با ترس؛ نکند غیر مجاز بشنویم! دوست شدنمان هم با ترس؛ نکند نامحرم باشیم! عشق بازیمان هم با ترس؛ که نکند...... "   نقاشی کردنمان هم با ترس باشد؟ تو یکی دیگر نمیتوانی مرا محدود کنی، نقاشی. حریف تو دیگر میشوم. آسمان آبی است؟ باشد! من رنگ دیگری بجای آن میخواهم... به اندازۀ کافی از آبی استفاده کرده ام. دریا در تابلویم قل قل میکند! رنگها را برآمده، عین موج واقعی، روان روان آبی میگذارم... میخواهم شیرجه روم در تابلو، حیف که هنوز آنقدر دیوانه نشده ام...!

 

 

صبح جمعه است... نه، دیگر سه بعداز ظهر است، میزنم به سیم آخر! آسمان هنوز آبی ست و نور هنوز زرد... اما من چیز دیگری میخواهم... ناگهان... اینبار نه با قلم مویم، با همان تیوپ رنگ یک عالمه قرمز روی آسمانم میپاشم... آسمانم را انفجار قرمز میکنم. آسمانم ترکید. آسمانم در یک عملیات انتحاری خودکشی کرد به ناگاه. قرمز در وسط تابلویم میترکد. ناگهان جیغ میزنم...

دوره گردی میکنم،

و عشق میفروشم،

به شرط چاقو!

عشق میفروشم به آسمان،

و انزال!

اینبار از نوک قلم مو!

 

دوباره همان فحش چهار کلمه ای را میدهم! ببخشید باز هم  اروتیک شدم! فکر کنم از استاد درس اخلاق کیلویی نمره گرفته ام! اصلاً چرا صادقانه از آغوش معشوقم میگویم؟! مگر نگفته اند که حرام است؟ خوب باشد... نقاشی که دیگر حرام نیست؟ که آن هم اوایل اسلام حرام بود! به آن دلیل که نقاشی نوعی خلق است و خلق کردن فقط و فقط از آن ذات خداوند است (آن هم فقط از نوع الله ، اگر با اسم دیگری بخوانی قبول نیست!). یادم می آید تا همین چند سال پیش مجسمه سازی را هم  بت سازی میخواندند!!!! ...  مرا در چهارچوب های خود محدود نکنید! خودم میدانم خط قرمزم کجاست. دوستتان دارم، از ته دلم میگویم این را؛ اما مرا در چهارچوبهای خود محدود نکنید. دیگر نمیفهمم. قسم میخورم نمیفهمم چه میگویید! من این هستم! شاید لحظه ای دیگر از جنسی دیگر باشم! اما اکنون اینم! زده ام به سیم آخر... دوستتان دارم، ولی اگر نمی توانید دیوانگی ام را تحمل کنید انتخاب با خودتان است...

 

 

صبح جمعه است... دخترک به اندام خودش مینازد، جلو می آید:

_آسمون رو چرا قرمز کشیدی؟

_ (با کنایه جواب میدهم) : آخه من نقاشیم خوب نیست، بلد نیستم! (فکر میکنم بهش بر خورد!)

_میتونم از نقاشیتون عکس بگیرم... ( " ش" را غلیظ تلفظ میکند!)

(خدایا من نمیتونم رنگ گذاشتن رو قطع کنم چرا نمیفهمه!)

_خواهش میکنم. بفرمایید...

آقایی آنطرف تر:

_استاد بفرمایید چایی!

(نمیدانم چرا ما ایرانیها عشق آن داریم که همیدگر را استاد صدا بزنیم!!!)

_ممنون نمیخورم!

_چرا تعارف میکنید؟

_بخدا تعارف نمیکنم. نوش جان. شما راحت باشید.

_استاد بفرما.

_باور کنید تعارفی نیستم، ممنون از لطفتون. (حالا رنگم را آماده کرده ام، باید هرچه زودتر به تابلو بزنم. نباید چشمم را بردارم... هیجان زده ام...)

_استاد بفرما چایی!

_ (رک و راست میگویم) : بابا من اگه چایی بخورم باید برم دستشویی! تا اونجایی هم که میدونم این طرفا دستشویی نداره! OK؟!

_آها ببخشید... فهمیدم! (خدا رو شکر!) کمکی خواستید بگید استاد!

( نوک زبانم بود که بگم بزرگترین کمک شما این است که راحتم بگذارید... ولی نمیدانم چه شد که گفتم) :

_قربون محبت شما، چیزی نمیخوام.

_ تحلیل کردن این اثر  هنری کار سختیه، نه؟

_نه! من که کتاب فلسفه نمینویسم!

_استاد نمیشه رو این اثر هنری شما قیمت گذاشت، نه؟

(لبخند میزنم!) _چرا نمیشه! سه تا صد تومن میفروشم. این که اثر هنری نیست! منم هنوز شاگردم.

_هنرمندای بزرگ شکسته نفسی میکنن!

(دیگه داشت حالم از این مکالمۀ مصنوعی بهم میخورد! من که میدونم تو نمیتونی با این نقاشی ارتباط برقرار کنی! چرا میخوایم خودمون رو روشن فکر نشون بدیم؟! خودم دارم میگم این نقاشیم اونقدرها هم خوب نشد، چرت و پرت کشیدم! ولی بجای تمام اینها میگویم) :

_شما لطف دارین!

 

جمعه است، میزنم به سیم آخر!... نمیشود. آنچه میخواهم از آب در نمی آید. آنقدر هیجان زده ام که نمیدانم چند بار بر تابلویم رنگ میگذارم! رنگ از تابلویم عمودی رشد میکند!!! (کاش میتوانستم درست توصیف کنم منظورم از هیجان چیست...) عصبی هستم.... پس بو  را چه کنم؟ چگونه میتوانم این بوی معلق در فضا را در تابلویم نشان دهم؟ نمی دانم مرزشان کجاست...  بهار نارنج با عطر دریا  درهم  است؛ نمیتوانم نقاشی اش کنم. خوب شد تنها هستم، وگرنه...

جمعه است... زده ام به سیم آخر... آنچه میخواهم نمیشود... قلم مویم را از وسط میشکنم! سنگهای اسکله رنگی شده اند... باد کلاه حصیری ام را از سرم می اندازد، رنگی میشود... از زیر چشمم میتوانم ببینم کنار بینی ام رنگی شده... از باد شدید آبریزش بینی گرفته ام! آستینم کوتاه است... طبق عادت همیشگی آستینم را تا شانه هایم بالا میزنم، تازه میفهمم چقدر دستم از آفتاب سوخته است. به این فکر میکنم چه خوب شد کلاه حصیری داشتم! دو رنگ دستم را با هم مقایسه میکنم،در مقایسه با قسمت آفتاب سوخته، رنگ اصلی پوستم آنقدرها هم که فکر میکردم تیره نبود! البته اعتراف میکنم رنگ آفتاب سوختۀ دستم را بیشتر دوست داشتم... خسته ام... تحلیل رفته ام... کنار تابلویم دراز میکشم... دیگر نا ندارم، به این فکر میکنم چگونه این همه راه را برگردم. دریا هم انگار آرام شده. نمیدانم من آرامتر میبینمش یا واقعاً همینطور است. لنچ ها آهسته آهسته به راه می افتند. چشمانم خواب میخواهد. به انتهای دریا مینگرم، همان که همیشه میگویم: خط تلاقی زمین و آسمان... بی همه چیز عجب رنگی دارد!

 

 

جمعه است... دیگر آرام شده ام... نتیجۀ کارم دیگر مهم نیست. تابلو را مینگرم، انعکاس نور خورشید را در رنگهایم میبینم. راضی نیستم... اما به آن چند ساعت فکر میکنم... بعد از هفت ماه، تجربۀ خوبی بود. از حالا به تابلوی بعدیم فکر میکنم... کلاهم را بر میدارم... باد لای موهایم میرود... سیخ شده اند! اما دیگر حوصله ندارم... بگذار راحت باشند!

غروب جمعه است... نای برگشت ندارم، اما راهی ندارم... آخرین بار دریا را مینگرم، کاش آن لحظه در قلب دریا بودم در قایقی زرد و   رنگ  و  آب و  بو  و  دیوانگی و... نقاشی...

 

 

 

                            

 

 

                  

                        

 

 

 

 


 

  • ببخشید طولانی شد... الآن که نوشته ام رو دوباره می خونم، میبینم اونچه که بود رو نتونستم درست توصیف کنم... این هم از زبان الکن من...

 

  • در واقع نباید عکس نقاشی نیمه کاره رو نشون بدم، ولی فکر کردم بدون اون  پستم ناقص میشه... (اولی عکس همون قسمتیه که نشسته بودم و نقاشی میکشیدم. دومی نتیجه ی همون نقاشیه!!! ) بوی معلق و باد وزنده و رنگی که تو مولکولهای هوا پخش شده هیچ وقت تو عکس نمیوفته... بخصوص اگه با دوربین نصفه و نیمه ی موبایل باشه!

 

  • برای پست امروز آهنگ The Prayer از Celine Dion و Andrea Bocelli  رو انتخاب کردم. Download Music

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/02/11ساعت 5:25 PM  توسط آرش  |