تبليغاتX
Firmament.Blogfa.Com
 

 

     نُه صبح است. قدمهایم را در پاساژ شهریار میبینم. هنوز آن پاهای از قوزک لختِ صندل پوش  نیامده اند که نگاهم را بدزدند! و برق ویترینها بزرگترین تفریح من... در انبوه نور ، محوم میکند لباس زنانۀ قرمز و بلند... معشوق خیالی ام را در آن میبینم، در یک شب خوب بهاری که از عطر بهار نارنج مستم... شانه ها و سینه های مخملی اش را تنها بندی نازک پوشانده و نرمی پاهای از زانو عریانش پس چین چین دامنش چه شیطنت میکند! ...

Oh, her Fingertips,

And mine,

All at her command…

    بر سرامیک فرش نشدۀ اتاقم بدون هیچ پای افزار میچرخد، ناز میکند و به رقصم میطلبد... موهایش را همه از پشت جمع میکند و بوی لخت گردنش بوسه هایم را چنان به خود میکشد که:  

ای نازنین

بویت را بو میکِشم،

تا بودنت را بو شوم.

بویت را بو میکِشم،

تا من تمام بینی شوم.

بویت را بو میکِشم،

تا من تمامِ خاطره شوم.

 

     کفشهای صورتی، و کفشهای صورتی بچه گانه، چند ویترین آن طرف تر در انبوه نورها، همان کفشهای صورتی بچه گانۀ بوق بوقی!... دختر خیالی سه ساله ام ؛ که ناگاه مرا میبیند و همانطور که از ذوق دیدنم  بسویم میدود، با همان کفشهای صورتی بوق بوقی، موهای خرگوشی اش از دو سو چنان تاب میخورند انگاری تعادلش را حفظ میکنند! میدود و میخندد بی پایان...

A joyful laughter  ...

شیرینی خنده هایت ابدی ست

دختر خیالی ام.

تا خنده ات مزه  کنم

من هم تمام زبان شوم.

تا مزه ات را حفظ کنم

من هم تمام خنده شوم...

 

     بیرون می آیم و تصوراتم را خاطره میکنم... از صدای آژیر آمبولانس متنفرم، غروب هم باشد، باران هم که ببارد دیگر هیچ... تو را بی چتر میفرستم، معشوق خیالی ام، و میگویی: "این که باران نیست ؛ عشق بازی خداست..." و آنقدر غلیظ این را میگویی، انگاری خدا با تو  عشق بازی  میکند...! صورت تازه اصلاح شده ام را در آینه میبینم که همچو پوست گورخر! شیار شیار شده  از رنگ ذغالی مژه هایت هنگام بوسه هایم...!

و به مستانگی ام قسم

آغوشت را برای سکس نمیخواهم.

پس پوستهایت،

در خون رگهایت، 

آرامش را جویا میشوم...

 

 


 

·          جای همتون خالی. تمام اونایی که الان شمال نیستند، بخصوص بابل... عطر بهارنارنج تمام شهر رو مست کرده... راه رفتنمون رو پرواز و خیابونها رو بهشت کرده...

·          تا حالا شده به یه چیزی نیاز داشته باشید و خیلی دلتون بخواد بدستش بیارید و بدونید اگر هم بتونید اون رو  بدست بیارید چندان فرقی نمیکنه و در طولانی مدت همون آش و همون کاسه!  من الان این شکلی ام!

·          ...

·          پست "هفت موسیقی دلخواه من" رو دوباره فعال کردم، برای اون دسته از دوستانم که سراغش رو گرفتن. مرسی از توجهتون. از  اینجا  میتونید اون پست رو بخونید. اگه برید تو صفحه اش و به سمت چپ وبلاگ نگاه کنید متوجه میشید که چرا موقتا حذفش کرده بودم!

·          برای پست امروز آهنگ  Foolish Games  رو انتخاب کردم. و واقعا احساس میکنم تمام اونچه که نوشتم یه بازی احمقانه ست...

 

 

 

+ نوشته شده در  87/01/31ساعت 1:1 AM  توسط آرش  | 

 

      سلام به شما دوستای خوبم.

 

امروز میخوام فقط با دو هفته تاخیر! به دعوت نسیم عزیز ، از هفت آرزوی محال خودم بنویسم.

تو این چند وقت به آرزوهام  خیلی فکر کردم. انگار بیشتر اونها سخت بدست میان تا اینکه اصلا بدست نیان. آرزو... تازگیها به این نتیجه رسیدم که آرزوهام اونقدرها هم سخت نیستند، من خیلی خیلی کم برای رسیدن به اونها تلاش میکنم! پر از تنبلی... پر از بهونه... بقول هملت: ... How noble in reason (البته میشه دو جور از این جمله برداشت کرد. احتمالا نظر شکسپیر اونیکه من اینجا مقصودم بود نیست!)

نمیدونم چرا بیاد اون مسلمان تو داستان "  کیمیاگر" افتادم؛ که تنها آرزوش این بود که به سفر مکه بره، و تمام عمر بهونه اش این بود که وضع مالیش خوب نیست، اما هنگامیکه به ثروت خوبی هم رسید نمی رفت، میترسید که نکنه  بره  و آرزو و انگیزۀ دیگه ای برای ادامۀ زندگیش نداشته باشه!

از این پر گویی ها که بگذریم، هفت آرزوی محال من که به سختی از بین اون همه انتخابشون کردم از این قراره:

 

1_ اولین آرزوی محالم که همیشۀ خدا بهش فکر میکردم و در حسرتش بودم، سفر به سیارات دیگه بود. خیلی دوست داشتم که به کهکشان میرفتم. توی اون سیاهی مطلق، گردالوی کوچولوی آبی رنگ زمین رو معلق در فضا میدیدم. طلوع و غروب خورشید رو از یه سیارۀ دیگه میدیدم. شاید یه سیاره مثل مال شازده کوچولو، هروقت که دلش میگرفت هر چه قدر که دوست داشت میتونست غروب خورشید رو ببینه... همیشه نگاه کردن به آسمون شب رو بینهایت دوست داشتم، خیره شدن به اون دور دورها و حسرت آرزوی اینکه کاش تو یکی از اون سوسوهای کم رنگ بودم.

 

2_ تا حالا شده بگین مرده شور همه رو ببره! و دلتون بخواد تنهای تنها بودین، حتی بدون یک مزاحم؟ من تقریبا نصف زندگیم تو این حالتم! خیلی دوست داشتم یه جزیرۀ کوچیک بدون هیچ سکنه ای وسط اقیانوس آرام واسه خودم داشتم. یه جزیرۀ واقعی با تمام اون درختهای عظیم و آفتاب استوایی. بالای سرم آبی بیکران آسمون باشه و اطرافم اقیانوس سبز آبی. یه جزیرۀ کوچیک با یه ویلای خوشگل و فانتزی وسطش...

 

3_ ای کاش تو زمان ونگوگ زندگی میکردم، تو پاریس، و می تونستم از نزدیک نقاشی کشیدن ونگوگ رو از آسمون پر از ستاره ببینم، که زیرش  شهر لباس شب رو پوشیده و چراغ نارنجی خونه ها مثل انعکاس نور ستاره های آسمونی هستند تو یه برکۀ سیاه. ای کاش میتونستم کنار ونگوگ باشم و همراه اون نقاشی کنم و  گنده گنده، شلپ شلوپ! رنگ رو بوم میذاشتم و دیگه نگران این نبودم که دورۀ این نقاشیها گذشته...

 

4_ کاشکی هیچ وقت هیچ عزیزی رو از دست ندم. خیلی وقتها به اندام اونایی که دوستشون دارم نگاه میکنم، به دستاشون که تو دستم فشار میدن، به پاهاشون که راه میره، به لبهاشون که میخنده... و باورم نمیشه یه روزی دیگه اونها حرکت نکنن...

 

5_ خیلی دوست داشتم میتونستم ذهن دیگران رو بخونم، میدونستم که دقیقا تو اون لحظه چی میخوان و به چی فکر میکنن. خیلی جالب میشد. فکر کنم یه فیلم به همین مضمون دیدم، دقیقا یادم نیست .....What a woman wants ، یه همچین چیزایی بود اسمش، مردی که میتونست بفهمه تو ذهن زنها چی میگذره!

 

6_ کاشکی یه رابطۀ قشنگ و همیشگی با یه دختر که نه بلوند باشه، نه قد بلند و خوش هیکل و زیبا، نه حرفهای قشنگ بلد باشه، و نه توانایی و نبوغ خاصی داشته باشه... یکی که آدم باشه! یه رابطه ای که ما توش اصل نباشیم ، فقط وسیله باشیم، یه رابطه که بازی برد و باخت نباشه، بدون ماسک، بدون مخفی کاری، بدون خیانت، بدون فشار، بدون انتظارات بی مورد، بدون تعهد و تعصبهای کورکورانه. مال هم نباشیم، بلکه با هم باشیم. یه رابطه ای که همه چیز بدون اینکه گفته بشه بدرستی توش تعریف بشه... اونقدر بودنِ پیوندی که مشکلی رو مشکلات نباشه، بلکه بتونه بستری برای فراموش کردن مشکلات و جایی برای آرامش باشه، برام دور از ذهن شده که دیگه اومده جزو آرزوهای محالم!

 

7_ کاشکی قدرتم بیشتر از اینها بود . کاش میتونستم جلوی خیلی چیزها بایستم. کاش میتونستم هر لحظه ارادۀ کاری رو کردم، بی معطلی انجامش بدم. کاش میتونستم یه تبر بگیرم برم دفتر بعضی از اساتیدم و در حالیکه پشت میز با چشمهای گرد از یهو وارد شدن من تعجب کرده ان، با تبر میکوبیدم وسط میزشون (یاد فیلم تلالو _ Shining _ افتادم! ) و مستقیم میرفتم دفتر آموزش و انصرافم رو مینوشتم. کاش میتونستم با همون تبر راه بیوفتم تو خیابون و هر ماشین با خط سبز و چراغ گردون دیدم، میپریدم رو کاپوتش و میکوبیدم وسط شیشه اش و خردش میکردم و داد میزدم: آشغالا! تمام مشکلات مملکت ما موی دخترا، تی شرت پسرها، یا با هم راه رفتن نامحرمها شده؟! تو این مملکت گل و بلبل هیچ مشکل دیگه ای نیست که شما بجای متر کردن خیابون، برین بهش برسید؟!!!!!!!!!!!!!!! نمیدونم چرا با تمام فشارهایی که اینجا تحمل میکنیم و به هر طرف که نگاه میکنم بدبختی از در و دیوارش میچکه، یکی از آرزوهای محالم این نیست که کاشکی تو این کشور نبودم...

 

 

 


 

 

 

·          کاش میتونستم راحت تر از اینها از آرزوهام بگم... بعضی وقتها پشیمون میشم از اینکه چرا با اسم و فامیل کامل وبلاگ ساختم!

 

·          مرسی از نسیم عزیز که باعث شد _هر چند کوتاه_ به آرزوهام فکر کنم. ما چیزی نیستیم جز همین آرزوهای محال، که تمام عمر سرابشون ما رو به سمت خودشون میکشه و تو آخرین دم میفهمیم تمام زندگی هیچی نبود جز یه عکس فوری، یک فریم کوتاه از یک فیلم بلند. چه کاری میتونیم انجام بدیم تو اون یک لحظه که فقط به اندازۀ یک فریم بهمون اجازۀ بازی میدن؟ و جالب اینجاست همون مدت کوتاه رو هم واسه دیگران بازی میکنیم... شاید بتونم بگم محالترین آرزوی محالم اینه که: فقط یک لحظه بتونم برای خودم زندگی کنم...

 

·           High Hopesبرای پست امروز آهنگ  (امیدهای بزرگ) از پینک فلوید رو انتخاب کردم، بهمراه لیریک و ترجمه اش. یه روزایی خیلی این آهنگ رو دوست داشتم.. شاید از نظر مضمون هم به این پستم نزدیک باشه. Download High Hopes

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/01/20ساعت 5:5 PM  توسط آرش  | 

 

 

 

اینگونه آغاز می شود

زندگیم؛

از طرح ماهی

بر سفره ای بزرگ

و سر تاس پدربزرگ!

 

... آغاز می شود ؛  

از طرح قالی

جنگ گاو و شیر،

زندگیم بر تار و پودش همه،

و...

 جای خالی اندام پدربزرگ.

 

اینگونه به پیش می رود

زندگیم؛

در امتداد سفره ای بزرگ،

 سفرۀ بزرگ افطاری،

افطار پدربزرگ،

پدربزرگ حاجی

کلاه سفید بر سر تاسش!

اذان دیر!

افطاری

با طرح ماهی

_حبابها از دهانشان بیرون همه_

بر فرش دست بافت

از جنگ گاو و شیر.

 

افطاری

بر طرح ماهی

بر همان جنگ گاو و شیر

از تار و پود زندگیم.

و ربنا...

و شجریان...

از تلویزیون سیاه و سفید ،

و دستهای پدربزرگم به دعا

که لا تزغ قلوبنا...

روی فرش دست بافت ،

پدربزرگم با کلاه سفید ،

روی فرش دست  بافت

ربنا...  

 

و امتداد زندگی؛

در سفری خیالی.

بخاری نفتی.

گربۀ اهلی.

با قایقی کاغذی

قایق جیبی کاغذی

از دفترهای باطله.

و توهم دریا و اسکله،

بر همان فرش طرح گاو و شیر.

 

. . .

و اینگونه پایان میابد

روزی

زندگیم؛

بر همان فرش

با کفن!

بر گاو و شیر

و تنی ناپاک،

بوی کافور و تریاک،

 سر تاس پدربزرگم،

و من

همه در خاک. . .

 


 

 

 

 

  • این نقاشی رو حدوداً شش-هفت سال پیش کشیدم... به یاد صحنه هایی که اون روز تو اتاقی که پدربزرگم رو کفن میکردند دیدم... تازگیها از نقاشیهای قدیمیم بیشتر خوشم میاد.
  • شده خودتون خودتون رو متعجب کنید؟! بعد از آماده کردن این پست یادم اومدم دو سه روز دیگه سالگرد فوت پدربزرگمه...!
  • برای پست امروز خوانش شعر The Waste Land” با صدای خود شاعر  (T.S.Eliot) آماده کردم. مطمئنم برای همکلاسیهام و همۀ دانشجویان ادبیات انگلیسی خیلی میتونه جالب باشه:

The Burial of the Dead

A Game of Chess

The Fire Sermon And Death by Water

What the Thunder Said

 

  •  و همچنین یه آهنگ خیلی خیلی خوب از Archive  که چند روزه رو دور تکرار گذاشتم و گوش میدم:  I Will Fade   امیدوارم خوشتون بیاد.  
  • اولین پست هشتاد و هفت و تغییرات اندک قالب... خودم اینجوری پر رنگ خیلی دوست دارم. مرسی از حامد عزیز که همیشه اینجور موقع ها مزاحمش میشم!
  • ....

 

 

 

+ نوشته شده در  87/01/09ساعت 1:24 AM  توسط آرش  | 

 

      به عقب که برمگردم، به هشتاد و شش و آنچه گذشت گذرا نگاه می اندازم، میبینم که امسال هیچ سال خوبی برایم نبود. نمیتوانم بر جزییات تمرکز کنم، اما از کلیت آنچه که به یادم مانده اصلا احساس خوبی ندارم.

      در آخرین شب سال... فقط میتوانم بگویم : خسته ام...! مغزم شبیه به کمد پر از لباسی شده که اگه درش باز شود، لباسها ناگهان تمام بیرون میریزند... دیگر تمام شد، نمیتوانم بیش از این به آنچه که گذشت فکر کنم، تنها و تنها میخواهم چند روزی با خود خلوت کنم، در مغزم را باز کنم و هرچه اضافه مانده  بیرون بریزم. خیلی چیزها را باید از اول شروع کنم.

 

 


 

 

 

 

                     

  • این همان نقاشی ست که در پست قبلی از آن حرف زدم. در پنج سالگی ام در بندرانزلی کشیدم اش، بعد از آنکه صحنۀ استقبال از خمینی را از تلویزیون دیدم... جملۀ "استقبال از ورود امام خمینی به میهن" دست خط پدرم است. سمت چپ کوچولو که نوشته شده "آرش" ، دستخط خودم است!  اکنون که کاغذش را لمس میکنم  میترسم، احساس میکنم انگشتانم با انگشتان کوچک و لاغر پنج سالگی ام یکی میشود... با دیدنش گذشت سالها را بیشتر حس میکنم. . . امسال هم گذشت و یک سال دیگر از پنج سالگی ام دورتر شدم، باید خوشحال باشم؟!
  • . . .
  • برای پست امروز آهنگ " زخم زبون " با صدای چاووشی، از فیلم "سنتوری" را انتخاب کردم.
  • در سال جدید بهترینها را برایتان آرزو میکنم...

 

 

 

+ نوشته شده در  87/01/01ساعت 1:30 AM  توسط آرش  |