
سالروز تولدم همیشه از بدترین روزهای زندگیم بود. ناخودآگاه در خود فرو میروم، کم حرف می شوم... نوعی افسردگی پنهان... نگاتیو زندگی گذشته ام بریده بریده برابرام حاضر میشود، و آینده ام خلاصه در یک سوال...
ساعت دو در یکی از شبهای آخر زمستان، پوستم با رطوبت هوای آزاد آشنا شد.
میتوانم حدس بزنم حضورم چه افتخاری بود برای مادرم، فرزند اول... پسر! هنوز هم همینطور است. نمیدانم چگونه میتوانم متوجهش کنم هیچ وقت آنچه فکر میکرد نبودم، هیچ وقت آنچه میخواستم نبودم. آنقدر از اینکه تا بحال هیچی نبودم ناامید شده ام، که گاهی احساس میکنم هیچ وقت دیگر هم هیچ نخواهم بود. بیست و چهارمین دنیا آمدنم را دیدم؛ چندتا از این بیست و چهارتاهای دیگر مانده؟!
چند ماه پیش پدرم یادداشت خاطره ای نشانم داد مربوط به بیست و چهار سال پیش، داستانش این چنین بود:
قد بند انگشت که بودم! تنگی نفس داشتم. در یکی از شبهای سرد، بخاری نفتیمان _هنوز کشورم آنقدر پیشرفته نشده بود که گاز داشته باشد!_ دوده و خاکستر را تمام به داخل اتاق زد و پدرم برای آنکه تنگی نفسم عود نکند، بغلم کرد، کامل پوشاند و به کوچه برد؛ یک ساعت در سرمای تاریک قدم زدیم تا اتاق آرام شود...
مادرم میگوید بعضی از شبها آنقدر از تنگی نفس و درد سینه گریه میکردم، که او هم مستاصل و از روی ناچاری گوشه ای مینشست و گریه میکرد...
شما را نمیدانم، اما من خودم به عمقش که میروم... به زندگی که فکر میکنم؛ به بزرگ شدنم...! زندگی... نگاه، عشق، ازدواج، تولد، فرزند...مرگ... نگاه، عشق، ازدواج، تولد، فرزند... مرگ... تولد، نگاه، عشق، ازدواج، تولد، فرزند... مرگ... همه نیز فکر میکنن نقطۀ اول این دایره اند و مرگشان نقطۀ آخر...
حال من اینجایم وسط دایره...
قبل از چهار سالگی ام را بخاطر نمی آورم، هیچ. انگار من از پنج سالگی متولد شده ام! آن روزها مصادف است با سالهایی که پدرم برای ادامه تحصیل به دانشگاه گیلان رفت و ما نیز همراهش بیش از دو سال را در بندرانزلی زندگی کردیم. از نقشۀ آن شهر فقط بلوار بزرگ کنار رودخانه و کوچۀ خودمان، آن هم اندک، بیاد دارم. صاحبخانه مان پیرمرد و پیر زن عجیبی بودند. از پیرمرد چیز خاصی یادم نیست بجز اخمهایش! چند سال پیش هم شنیدم که فوت کرده. اما پیرزن، جالب بود و پر سر و صدا! یادم است روزی مرا فرستاد تا برایش سیگار بخرم. فروشنده پرسید: "برای چه کسی میخواهی؟" بدون آنکه لحظه ای مکث کنم برگشتم خانه و سوال فروشنده را گفتم! مادرم و زن صاحبخانه خندیدند... بعدها فهمیدم فروشنده میدانست برای که میخواهم، فقط متلک انداخته بود!!! ...مادرم و زن صاحبخانه همانجا در حیاط ... حیاط خانه شان نصفش باغچه بود و پر از درخت ازگیل... از در کوچک و آهنی و زرد رنگ و رو رفته پدرم با دوچرخۀ کوچکی وارد شد. در همان حیاط دوچرخه سواری را یادم داد. چقدر زمین خوردم! ... در همان حیاط ، صاحبخانه مرا با گل قهر کن _ که دستش بزنی بسته میشود_ آشنا کرد... چگونه موشها تند و فرز از دستشویی به داخل باغچه فرار میکردند و صاحبخانه مان قبول نمیکرد که دستشویی موش دارد! چقدر همیشه حیاط برایم مهم بود... نیمه شبی، موج آب داخل حوض، و تکانهای لوستر که پدرم با اشارۀ دست نشانم داد و گفت: "ببین زلزله آمده..." . الآن میدانم موجها از همان زلزلۀ وحشتناک رودبار و منجیل بود... مریض شدم، همراه پدرم به رشت رفتم... در راه برگشت خانه های ویران شده از زلزله را نشانم میداد... نمیدانم چرا ولی دقیقا یادم است دیدن آن صحنه ها اصلا برایم عجیب و ناراحت کننده نبود (بخاطر سنم بود؟ شاید.) همان روز در راه برگشت، شعر " گنجشکک اشی مشی " را یادم داد. پرسیدم: "کی خونده؟" گفت یه خوانندۀ خوب! نمیفهمیدم مفهوم شعرش چیست، ولی پدرم اصرار داشت که یاد بگیرم... کاروان شهدا...، با لج بازی همراه زن صاحبخانه رفتم؛ تابوتهای روی هم پیچیده در پرچم ایران و دست مردمان در طلب آنها... صحنۀ استقبال از خمینی در تلویزیون و انبوه جمعیت را در یک کاغذ کوچک با خودکار کشیدم، هنوز هم دارمش.
نمیدانید امشب به چه دنیای قشنگی رفتم... گوشۀ لبم خنده میشود! کاش قلمم...
مسافرت آستارا... خانۀ ما جمع شدند که صبح زود حرکت کنیم. پدرم میگفت هرکدام از بچه ها که شام نخورد مسافرت نمیبریمش و من نگران اینکه نکند نتوانم کامل بخورم... آخر شام بشقاب خالی ام را با افتخار نشانش دادم! همسفران، خانۀ ما دوش گرفتند. دخترانشان را در حمام دیدم، و سر و صداها بلند شد که: آهاااااای زشته! اما نمیدانستم کجایش زشت است؟!!! زشت عصا و پای مصنوعی یکی دیگر از همکاران پدرم بود گوشۀ دیوار! مجروح جنگی بود احتمالا. همیشه پسر آرام و بی سر و صدایی بودم ولی نمیدانم او چرا با پاهای خود مرا میترساند که ساکت بنشینم! فکر میکنم اندکی موجی هم بود! بوی تعفن سگ مردۀ کنار رودخانه را هنوز یادم است! اتفاقا همان شبی بود که به دیدن آن جانباز میرفتیم، بو همه جای رودخانه پخش بود... خانۀ همسایۀ روبرییمان هم بو میداد، رانندۀ مینی بوس بود _قرمز بود فکر کنم_ بو میداد... سر خود بی آنکه به پدرم و مادرم بگویم رفتم خانه شان تا با پسرشان بازی کنم، هیچ وقت آنقدر اسباب بازی یک جا ندیده بودم! صدای پدرم را میشنیدم که در کوچه میدوید و مرا صدا میزد، از ترس جواب ندادم تا برود داخل خانه! کوچه مان... همیشه دلم میخواست ژیان قراضۀ بی مصرف افتاده در کوچه مان مال من باشد! لاستیک و در هم نداشت! ... زن صاحبخانه مان در کوچه با دوستان پیرتر از خودش ، من هم کنارشان با خود مشغول بازی، دوچرخه سواری در حال رد شدن بود، شیطنت به سرم زد و جلوی راهش را گرفتم! هر طرف که میرفت من هم میرفتم تا بالاخره تصادف کردیم و سرم شکست! در بغل پدرم که با عجله به بیمارستانم میبرد متعجب بودم با خون زیادی که می آید چرا هیچ دردی ندارم؟! پرستار مهربان بود، دلم میخواست...! با غرور کامیون جدید و بزرگم که بارش جوراب! بود به بچه های میهمانانی که به عیادتم می آمدند نشان میدادم... نوار داستان... آرش کمانگیر... کدو قل قله زن... واتوو واتو... پسر شجاع... ساعت کاسیوی همکار پدرم _عمو قاسم صدایش میزدم_ چند آهنگ داشت (شاید بهتر باشد بگویم چند نُت). آهنگی را همیشه برایم پخش میکرد و میگفت این آهنگ " بَرگرد " است. ( کارتن "مورچه خوار" یادتان است؟ همیشه میگفت: آهای مورچه "برگرد"!) ... برگرد روزهای کودکیم...بارن کودکیهایم... شدید میبارید، کمترشد، به مادرم گفتم: "مامان بارون نم نم شد!" و به خودم افتخار میکردم کلمۀ " نم نم " را بلدم... غروب روزهای خوب پاییزی در بالکن، پدرم مشغول انجام پروژه هایش چگونه انواع ماهی های ریز و حشرات و موجودات آبزی را خشک میکرد و در قابهای مخصوص میچید... چقدر عاشق آن بودم که ساکت کنارش بنشینم و قابهای پر از حیوان عجیب را ببینم... ملخهایی که با دستم میگرفتم، مادرم میترسید، تزدیک گوشم میبرم، صدای ریزشان را دوست داشتم... مادرم سخت مریض بود، دکتر رفتند، استکانهای چایی را شستم، کلی قربان و صدقه ام رفتند و مادرم دوباره همه را خودش شست!... برای اولین بار تلویزیون رنگی با کنترل از راه دور!!!... سینما... پشمک بعد از دیدن فیلم... نیمی از کودکیم با فیلم " گلنار " گذشت. مادرم میگوید آنقدر برای دیدنش لج میکردم که سه بار مرا به سینما بردند... " گلنار مثل گلی بود که گفتند پرپر گشته، شکر خدا دوباره به ده ما برگشته، خرسها خطرناک بودن، خیلی غولچماق؟! بودن، ازشون نترسیدیم هزار تا نقشه چیدیم... " ...

- همیشه در روز تولدم احساس پوچی میکنم...
- ذره ای نمیتوانم بگویم چه حسی دارم... لعنت!
- خاطرات آنچنان امشب اسیرم کرده اند که نمیتوانم به اکنون فکر کنم...
- ...
- پست قبلی اشکالی در تنظیمات حاشیه ی وبلاگ بوجود آورده بود، موقتا حذفش کردم تا ایرادش را پیدا کنم.
- برای پست امروز سه آهنگ، مثل همیشه عالی! _از نظر خودم!_ انتخاب کردم. یک قطعۀ محشر از Buddha and Bonsai ، موسیقی متن فیلم بی نظیر Blue (امیدوارم دیده باشید) و یک آهنگ خیلی خیلی قشنگ از یک خوانندۀ برزیلی که فعلاً اسمش را فراموش کردم، هر وقت یادم آمد اضافه میکنم. Download music
- ...
- ... راستی، تولدت مبارک!

. بدون اغراق لیریکهای شاهکار 

اون صدای خش دارش که از اعماق حنجره اش بیرون میاد و هیچ وقت کامل آزاد نمیکنه و شنونده رو اسیر خودش میکنه، اون لیریکهای فلسفیش، آهنگهای استثنایی، آرامش چهره اش _بخصوص تو شوی
پرتغالی پیدا کنم. یه خاطرۀ جالب از مادردئوس بگم: چند سال پیش با چندتا از دوستای خوبم یه نمایشگاه نقاشی داشتیم، من آهنگهای همین خواننده رو برای موسیقی بکگروند نمایشگاه انتخاب کردم، بعد از چند دقیقه بیننده های نمایشگاه ازم خواستن ضبط رو خاموش کنم تا بتونن تابلوها رو ببینند! آخه اونقدر ناز و قشنگ بود که توجه ها بسمت موسیقی میرفت بجای تابلوها! سه آهنگی که اینجا برای دانلود گذاشتم قابل مقایسه با آهنگهایی که تو اون کاست بود نیست ولی بازم قشنگه. ***
tle Princess
شاید لفظ دیوونه براش کم باشه ولی بقول دوست خودش اگه چیز دیگه ای بخوام بگم
پیدا میکردم و فقط همونو گوش میکردم (مثلا من یک سال و نیم فقط آلبوم "دیوار" پینک فلوید رو گوش میکردم!).


