تبليغاتX
Firmament.Blogfa.Com

 

 

 

 

 

...

تک درخت باغچه مان،

لخت است و عریان.

بگمانم دیشب آسمان

تجاوز کرده ست به درخت باغچه مان!

 

لکه های سفید ارگاسم

آه، بر شاخ

               ه

                 ها

                     هاش  پیدا هنوز!

حامله است از آسمان،

تک درخت باغچه مان.

 

هستیمان همه از یک عقدۀ محبت به پیش آمد...... نامشروع، هیچگاه مشروع نمیزاید!

 

نه ماه بعد؛ سیب ها

فرزندان نا خلف

از همخوابگی آسمان،

چون سینه های بلورین درخت باغچه مان،

میدرخشند و چنانم میگرند

گویی کم دارند این دستان...!

 

پدر و مادرم

بی شعوری خویش را

بر پای درخت باغچه مان

ریختند... و خ

                  خو

                     خور

                        خوردند

                               هرچه سیب را!

 

حال تک درخت باغچه مان از آب بی شعوری ورم کرده است، و رحم مادرم از شعور کاذب!

ما حاصل عملی ناخلف از ناخلفی دیگریم، چه انتظار جز این می رود که باشیم!

 

اکنون من!

در همان شکمی که

سیب را خورد،

و زیر دستی که آن را چید

رشد یافته ام.

 

خون سیب ناخلف در رگهایم،

شعور درخت جنده در افکارم،

و عُ

    ق

       دۀ آسمان دریده، در ذره های وجودیم...

 

براستی که ...

آمدنم اولین نشانۀ گناهم بود، آخرالزمان همان لحظۀ آغازین آفرینش بود...!

...

 


 

  • پی نوشت اول: آنچه که خواندید به هیچ عنوان شعر نبود!
  • پی نوشت دوم: برای پست امروز آهنگ Laments (بمعنای سوگواری) را انتخاب کردم از گروه Uaral . آهنگ فوق العاده زیبایی است _شاید به موضوع پست امروز هم نزدیک باشد_.  Download music.
  • و از همه مهمتر می خواستم از همینجا تولد دو دوست خوبمو بهشون تبریک بگم. مهدی جان  که خیلی دوستش دارم (اوه لبته آقای جوان! ) تولدت مبارک دوست عزیزم.  و همچین تبریک میگم به دوست اینترنتی خیلی خوبم  آیدا جان ، تولدت هزار بار مبارک آیدا. برای هر دوشون بهترین ها رو آرزو دارم.  

 

 

 

+ نوشته شده در  86/10/25ساعت 10:59 PM  توسط آرش  | 

      

                           

 

 

سلام خدمت همۀ دوستان گلم.

الان که دارم می نویسم از برف بازی میام ... نوک انگشتام  یخ زده چقدر، جای همتون خالی...

 

از امروز به مدت تقریبا کمتر از یک ماه بخاطر نزدیک شدن امتحان فوق لیسانس تصمیم گرفتم کمتر بیام نت. تا جاییکه بتونم به وبلاگ شما دوستای خوبم سر میزنم ولی اگه یه وقت نتونستم  پیشاپیش بخاطر کم کاریم از همۀ شما عزیزان عذرخواهی میکنم. بعد از امتحان حتما جبران میکنم. ولی گفتم بهتره  تو این مدت وبلاگو بیکار نذارم و حداقل دایرۀ ارتباطی با شما رو حفظ کنم. پس تصمیم گرفتم تو این چهار هفته، گلچینی از نثرها و نوشته های گذشتمو تو این وبلاگ بذارم. در ضمن اینطوری شاید یه مرور خوبی از گذشته ام برای خودم باشه. آخه بعضی وقتا اونقد درگیر زمان حال میشیم و تو خودِ الانمون غرق میشیم که ایده ها و افکار قشنگی که در گذشته داشتیم رو فراموش میکنیم... خلاصه اینجوری شد دیگه!   (این نثرها قبلا در وبلاگ گروهی  منهاج  _که همرا با تعدادی از دوستای عزیزم، حسین- اویس- نیلو- مهدی- محبوبه- شیلا- آرمین و ... ، راه انداخته بودیم_ هم نوشته شده.)

 


 

کودک تر که بودم با خود فکر می کردم خانه مان زیر میدان کشوری است، و جاده اش از سقفمان می گذرد! هنوز نمی دانم چرا!

  کودک تر که بودم به ابرهای سپید و آرام ظهر خیره میشدم و فکر می کردم پدرم مرده است و ابرها روحش اند! 

  کودک تر که بودم مورچه های کنار پله را می خوردم و آنهاییکه بزرگتر بودند را رها می کردم تا بتوانند نسلشان را حفظ کنند!

  کودک تر که بودم از فیلم های غروب جمعه _که پدرم سخت مشغولشان می شد_ متنفر بودم!

...

فکر می کنم کودک تر که بودم کمتر احمق بودم...!

 


 

دیگر کودکیِ ناب خود را پس بلوغ کاذبم پنهان نخواهم کرد،

دیگر گلهای نقاشی ام را بی پروانه رها نخواهم کرد،

خدا را در نقاشی ام می خواهم.

...

مادر، توپ فوتبال ده سالگی ام

آنکه پنهان اش ساختی می خواهم،

آسمان نقاشی ام بی توپ خورشید مانده.

مادر، شیشۀ چایی نباتم را می خواهم،

کودک نقاشی ام دلدرد گرفته.

...

مادر، لالایی بخوان،

کودکت دیگر خسته شده...

 

 


 

*برای پست امروز موسیقی چندتا کارتون رو برای دانلود انتخاب کردم بیاد کودکی هامون.  موسیقی کارتونهای "علی کوچولو، جودی ابوت، دختری به نام نل و حنا دختری در مزرعه". Download Music.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/10/18ساعت 11:33 PM  توسط آرش  | 

 

 

 

              

 

 

 

*برای چه بگویم دوستت دارم؟

 

همه اش از یک توهم مسخره شروع می شود! توهم اینکه تو متفاوت از دیگران هستی و تصور باطل اینکه فرق داری، و تو نیز متاسفانه مرا بی مانند می دانی! هر دو براستی همدیگر را دوست داریم، شکی در این نیست، اما چگونه و تا کجا؟ هردو همدیگر را دوست داریم، اما نه خود واقعی یکدیگر را، بلکه ماسکهای هم را. در واقع من تو را دوست ندارم، من آن شخصیتی را دوست دارم  که از تو پیش خود ساختم.

هر دو تمرین میکنیم چگونه وانمود کنیم بار اول عاشقیمان است، بخصوص تو به عنوان یک دختر، و تا همیشه سعی میکنی خاطر آن پسر مو فرفری که تابستان سال قبل روزهای خوشی را برایت ساخت فراموش کنی، همان کاری که برای پسر بعد از من خواهی کرد . من نیز همینطور! دست کمی ندارم، شایدم حتی بیشتر!

روزهای اول انگاری از دل تا قفسۀ سینه مان خون با جریان بیشتری میچرخد! از یادآوری یکدیگر انگاری قلبمان در دیگ آب جوش میافتد و تمام مدت قل قل میکند! تماسهای طولانی، حرفهای تکراری _که برای ما از همه چیز تازه تر است_ . تو عاشق روشن فکری من میشوی، و از آنجاییکه هیچی نمیدانی با تعجب و کیف زیاد به حرفهای فلسفی من گوش میدهی و مرا با سوادترین میدانی! من با حرفهای روشن فکرانه ام تسخیرت میکنم_حرفهایی که حالا بیشتر بلدم. میگویم مهم خودمان هستیم و دلمان که با هم باشد و تو به عنوان یک انسان آزاد حق انتخاب برای چگونه پوشیدن، چگونه رفتار کردن، چگونه خوردن داری...! تو نیز شاد از داشتنم، مرا با نازهای خودت اسیر میکنی! و من در دلم می گویم چقدر پاکی!

 

هر لحظه هزاربار به دنبال دلیل و بهانه و توجیهی هستیم که ثابت کنیم رابطۀ ما با دیگران فرق دارد و هیچکس چون ما نیست. روزی، شاید غروب پایان یک روز خوش بهاری که شور عشقمان به اوجش رسیده ، در خلوتی اولین بوسه را میدهیم. خیلی کوتاه اما شیرین. و از آن روز خون جدیدی در رابطه مان جریان میابد... حالا دیگر هرگاه از حرفهای تکراری خسته میشویم به روابط جنسی چاشنی اش میکنیم. بوسه های بعدی طولانی تر، و اولین لمسها... به توانایی انداممان در حفظ رابطه مان پی میبریم، بخصوص من! حالا مدیریت رابطه بیشتر دست تو است و میدانی چه وقت و چگونه از من خواسته ای داشته باشی!

در خلوتمان یادمان می آید روزهای اول چگونه میگفتیم فقط برای آشنایی ست، اما حالا کمتر از زن و شوهر نیتسیم برای هم! ولی هیچ به روی هم نمی آوریم. دیگر از ماسکهامان خسته میشویم. هر کدام به واقعیتهایی در مورد دیگری پی میبریم که پیشتر نمیدانستیم، اما باز هم به روی خود نمی آوریم و تمام سعیمان بر اینست تا نبینیم، تا باور نکنیم. تو دیگر نمیتوانی بیهوده با من باشی. ابتدا غیر مستقیم، و با هزار تعبیر و ایماو اشاره و سپس رو در رو  از من قول ازدواج میخواهی. میگویی به عنوان یک دختر نمیتوانی بدون هیچ امیدی برای آینده با من باشی. وقتیکه با خودم فکر میکنم میبینم حق داری. و باز هم چیزهایی را میفهمم که نمیخواهم باور کنم. من فقط می خواستم با تو دوست باشم، ما نمیشود...

 

تو به عنوان یک دختر حق انتخاب نداری و همیشه باید منتظر بمانی تا مورد انتخاب قرار گیری _مگر آنکه بخواهی خیلی متفاوت باشی که بابت آن نیز در این جامعه تاوان سنگینی را باید پرداخت کنی_، پس مجبوری خیلی جاها و خیلی وقها خودت نباشی تا بتوانی بازیگر خوبی باشی، خودت نمیدانی، این در نهاد ناخودآگاه توست. اما من میتوانم در هر شرایطی آزادی و حق انتخاب خودم را حفظ کنم، حتی شاید هرچه سنم بالاتر رود شرایطم ایده آلتر و مطلوبتر شود برای ازدواج، و این است مهمترین و تاثیرگذارترین فرق زن و مرد در این جامعه.

ما تقریبا هم سنیم و تو در سن ازدواج _که شاید دیگر حتی دیر هم شده_ . نمیدانم دقیقا کدام لحظه و کجا است که به تو قول ازدواج میدهم... نمیدانم شاید یک صبح خوش تابستانی بیدار میشوم، روزی که همه چیز خوب است و رشد شبدر چهاربرگ قابل لمس، و در لحظۀ اول تو و خوبیهایت به یادم می آید و چیزی ته دلم فرو میریزد از ذوق شادی و ناگاه میگویم: "دوستت دارم تا ابد، تا هرکجا که بخواهی، با تو هستم، با تو میمانم، تو همسر و شریک زندگی من خواهی بود!" تمام عشق همین چند لحظه است! حرفهایی که در شرایط خاص میزنیم  _ یا از دهنمان در میرود_ و تمام مدت زندگیمان را باید به پایش بنشینیم. بقول نیچه: "آنچه شما عشق می نامید، دیوانگی هاییس کوتاه. و زناشویی شما حماقتی دراز است که به دیوانگی های کوتاه پایان می دهد!" دیگر آن ماسک پسر روشن فکر در من کم رنگتر میشود و به تو به چشم کالای گرانبهایی نگاه میکنم که به سختی به دستم آمده و باید در تمام شرایط از آن چنان مراقبت و مواظبت کنم تا فقط و فقط مال خودم باشد. و از این تصمیم ته دلم ناراحتم و احساس گناه می کنم. همیشه یاد این جملۀ سیاه  وایلدر می افتم: "ازدواج رشوه ای است که به کلفت خانه می دهی تا تصور کند که خانم خانه است!" یا این جملۀ مامس ساس: "ازدواج هدیه ایست که مرد به زن می دهد و زن هرگز او را به آن خاطر نمی بخشد." نمی دانم واقعا این چنین است؟

 

حس مالکیتم پیش می آید، یا بهتر بگویم خودش را نشان میدهد. دیگر نمیگویم تو حق انتخاب داری، میگویم انتخاب تو منم! اندام تو، روح تو، بودن و نبودن تو مال من است! بقول استیونسون: "در پیوند، مرد خودخواه می شود و نوعی سیر نزولی در اخلاقیات او بوجود می آید!" ابتدا خوشت می آید و تمام اینها را از دوست داشتن من می دانی. و از اینکه پناهگاهی بالای سر خود یافتی خوشحالی. اما همیشه نمیتوانی دیوار مرا دور خود تحمل کنی! شاید شبهایی یاد آن پسر مو فرفری تابستان سال قبل می افتی، نمیدانی چرا اما هرچند کوتاه با او تماس میگیری. و پیش خودت اینگونه توجیه میکنی که فقط دلت تنگ شده است و هیچ حسی به او نداری و هنوز مرا دوست داری، اما خودت میدانی ته دلت چه میگذرد! و خیلی کارهای دیگر که من هیچ وقت روحم نیز خبردار نمیشود. شوهر هرگز جانشین مرد محبوب نیست و هیچگاه هم آن مرد نخواهد شد!

 

خاستگارهایت روز به روز بیشتر میشوند و تو میدانی من حداقل تا چند سال دیگر نمیتوانم قدم پیش بگذارم. هنوزم به من وفادار هستی اما کم کم ته دلت بذر تردید رشد می کند.شرایط آنها را با من مقایسه میکنی، واقعا بهتر از من هستند، اما من چه؟ دچار عذاب وجدان میشوی و حرفهایی که میزدی را به خاطر می آوری. یک روز گفتی: "حتی اگر تو هیچ وقت شرایط ازدواج را پیدا نکنی و قدم پیش نگذاری باز هم من با تو خواهم بود و دوستی با تو را با تمام سختی هایش به زندگی با یک غریبۀ دیگر زیر یک سقف ترجیه میدهم!"  و حالا می دانیم قصد خیانت نداشتیم، آن حرفها از ته دل بود اما دلی که آن موقع داشتیم!  دوستانت یک یک وضعیت آینده شان مشخص می شود، اما... توچه! میدانی بعضی از این خاستگارها دیگر شاید هیچ وقت برایت تکرار نشوند. از آن طرف من روز به روز از تو خواسته های بیشتری دارم. بیشتر اندامت را میخواهم و به همان اندازه بیشتر مواظبت هستم. حتی گاهی اوقات به تو مشکوک میشوم و آزمایشت میکنم! عین موش آزمایشگاهی! هر روز عشقم و علاقه ام به تو بیشتر میشود، تو نیز این را میدانی، ولی هر دو ته دلمان میدانیم کاری نمیشود کرد اما هیچ گاه به زبان نمی آوریم از ترس.

 

خانواده هایمان از رابطه مان باخبر میشوند و اولین مخالفتها شروع میشود. مادر من چهرۀ عروس ایده آلش را در تو نمیبیند و شروع به تهدیدم میکند و مادر تو از بلاتکلیفی من برایت میگوید! روزی به تو میگویم اگر واقعا مورد بهتری پیدا کردی میتوانی تصمیم خودت را بگیری ولی هر وقت بودی، برای من اولین انتخاب تو خواهی بود _اما به واقع هیچ وقت ته دلم نمیخواهد تو به غیر من شخص دیگری را حتی لحظه ای نگاه کنی_! کم کم ادامۀ رابطه سخت میشود، هم بیرون نمیشود رفت، هم از تماسهای طولانی و حرفهای همیشگی خسته شده ایم. من هیچ وقت جرات گفتن واقعیت به تو را ندارم. همیشه میخواهم با تو باشم، اما نمیدانم این نیاز روحی و عاطفی است یا نیاز جنسی! دلخوریها شروع میشود. گاهی با هم دعوا میکنیم و تو تنها از یک روش استفاده میکنی برای ساکت کردن من؛ سعی نمیکنی منطقی پیش بروی، از در احساسات وارد میشوی و حرفی میزنی که شرمنده ام کنی بجای اینکه جابم را دهی! مرد و زن یکدیگر را بد میفهمند و این بدفهمی را نهایتی نیست...تماسهامان کمتر میشود و شورمان میخوابد اما هنوز یکدیگر را دوست داریم.

روزی بدون مقدمه میگویی: "آرش تو پسر خوبی هستی اما مرا هنوز نمیشناسی، من دختر مناسبی برای تو نیستم، تو حقت بیشتر از اینهاست! تو آیندۀ خوبی داری، نمیخواهم آینده ات را خراب کنم. من عیبهای زیادی دارم که تو هنوز نفهمیدی... از همین فشارها حتی چند روز پیش در بیمارستان بستری بودم اما نگذاشتم تو مطلع شوی...!" و من میدانم تمام اینها یعنی مودبانه...

 

پس برای چه بگویم دوستت دارم؟ این تمام اتفاقی است که برایمان میافتد، و دیگر توان و انرژی طی کردن این مسیر تکراری را ندارم. میبینمت، از بودن با تو لذت می برم و جلوی دهانم را می گیرم تا راحت تر از همیشه زندگی کنم! اینگونه شاید تو را هم خوشبخت کنم! ...

نمی خواهم قانون وضع کنم، بقول برنارد شا: "ازدواج ها و پیوندها به همان اندازه با یکدیگر تفاوت دارند که اثر انگشتها." ولی این معمولا خلاصۀ تمام اتفاقاتی است که برای اکثر دختر و پسرهای ایرانی در این سن و سال و شرایط میافتد، و هر کس با توهم اینکه رابطۀ آنها اینگونه نخواهد بود و باز هم با توهم اینکه آنها فرق خواهند داشت تجربۀ جدیدی با مسیر تازه ای آغاز میکنند که پایانش شاید با اندکی تغییر همین باشد. انسان از بی احتیاطی ازدواج میکند، از بی حوصلگی طلاق می دهد، و بالاخره از بی حافظه گی مجددا ازدواج میکند! (یادم نیست از کی بود.)  از یه چیزی مطمئن هستم، اینکه بودن دونفر تا ابد برای همدیگر یه توهم و تصور باطل است. امروز با هم هستیم، دلیلی ندارد لزوما فردا هم با هم باشیم، پس لذت بودن امروزمان را برای تصویر خیالی فرادی محتمل خراب نکنیم و برای هم قانون و قول و قرارهایی که هیچگاه نمیتوانیم به آن پایبند باشیم نگذاریم. این تمام چیزیست که به آن رسیدم.

 

 

*** این هم یه آهنگ خیلی خیلی قشنگ برای پست امروز. نمیدونم خوانندش کیه، ولی موسیقی متن فیلم "مودیلیانی" بود . حتما حتما دانلودش کنید، مطمئنا یکی از زیباترین موسیقیهایی میشه که تا حالا شنیدید. Download music 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/10/06ساعت 2:34 PM  توسط آرش  |