تبليغاتX
Firmament.Blogfa.Com

 

 

 

 

 

سلام سلام دوستای خوبم.  

 

اولش بی مقدمه این کلیپ پنگوئن رو به افتخار اونی میذارم که خودش میدونه!!! چند روز اذیتش نکردم دلم براش تنگ شد!

 

  

قبل ازینکه راجب پست امروز بنویسم میخواستم یه توضیح کوچولو در مورد اینجور مطالب وبلاگم بدم. من خودم میدونم که این دست نوشته هام در پایان چیز خاصی برای خواننده ندارن. فقط یه مشت خاطرات طنز هستن که شایدم برای کسی که تو ماجرا نبوده و از جمع من و دوستام اطلاع نداره اصلنم جالب نباشه. ولی این روزا و خاطره ها در حال حاضر تنها چیزیه که برام از همه چی مهمتر و قشنگتره و شاید با نوشتنشون فقط میخوام برای خودم موندگارشون کنم. به هر حال اینم یه دوره ست دیگه! قبلشم باید ببخشید بعضی وقتا مطالبم طولانی میشه، دیگه نتونستم خلاصه ترش کنم.

 

امروز میخوام از سفر اخیرم به تهران بنویسم ، به همراه سه تا از هم کلاسیهام عارف، مهدی و بهنام (اگه اینا رو میشناختین همین الان کلی میخندیدین! ) برای تکمیل یه تحقیق درسی. از اونجاییکه کتابخونۀ دانشگاه مازندران خیلی بیش از حد کتاب داره _بخصوص برای رشتۀ ما_ دیگه نمیدونیم کدومشو به امانت بگیریم و تو فضاش گم میشیم! واسه همین میریم تهران تا از کتابهای محدود اونجا بهتر استفاده کنیم! آخه یکی نیست به ما بگه این اکتیو بازیا چیه دیگه! عین دیوونه ها پا شدیم از بابل رفتیم تهران، سه روزم اونجا موندیم برای تحویل دادن یه تحقیق نصفه و نیمه به استاد! ولی خودمونیم، بیشتر واسه تفریحش رفته بودیم، یه تحقیق هم وسطش انجام دادیم!  باید بگم تموم چیزایی که اینجا مینویسم واقعیته محضه، گرچه قبول دارم بعضیهاش غیر ممکنه ولی خوب اتفاق افتاد (و انکار کنندگان را عذابی سخت در پیش است!!!  ). ما تو ادبیات انگلیسی یه تئوری داریم به اسم: 1_ Improbable possibility  2_Probable impossibility   و بنظر من این ماجرا از نوع اولش بود!

 

غروب سه شنبه تصمیم گرفتیم بریم تهران اونم با قطار. جدا خیلی حال داد . خود بلیط خریدن واسه قطار که خودش یه عالمه موضوع داشت. ایستگاه قطار تو قائمشره، به آزاده که تو قائمشهر زندگی میکنه گفتیم چهارتا بلیط واسمون بخره! وقتی هم که بیچاره بلیط خرید آورد دانشگاه من مثل بومیهای جنگل آمازون ازش قاپیدم، پول هم بهش ندادیم! االبته این قسمت دوم تقصیر خودش بود چون میخواست با ما در بیفته! آزاده جان حالا حالاها بگرد تا بگردیم، از پول مول خبری نیست!   چهارتایی یه کوپه گرفتیم تا تهران گفتیم خندیدیم، آخرشم موقع پیاده شدن اونایی که تو کوپه بغلی بودن یه تیکه بهمون انداختن! تو کوپه که نشستیم همش دوتا حرکت خلاف منزلت انسانی انجام دادیم که تو هر دو مورد ما رو دیدن از بدشانسیمون! دستشوییش که اصلا نگو! بیست سانت در سی سانت بود! داشتم با خودم فکر میکردم سوراخ فاضلابش کجا میره؟! بیرون که نمیریزه حتما! اگرم تو خود قطار باشه اگه یهو بر اثر حرکت بیرون بزنه چی؟! ... نمیتونم از جزییات سفر زیاد بگم، آخه هم طولانی میشه هم بیشترشو نمیشه گفت!...

 

خلاصه رسیدیم تهران. بیرون از ایستگاه راننده تاکسیها بزور میخواستن سوارمون کنن! هی خودمو نگاه میکرد میدیدم من پسرم اینا میخوان سوارم کنن کجا ببرن؟!... میخواستیم بریم خونۀ  هانی. براش زنگ زدیم، حالا ساعت 4 صبح بود. هانی هم تو خواب و بیداری بود، چون تازه رفته اونجا آدرس خونۀ خودشو درست نمیدونست تا به ما بگه! خلاصه با کلی بدبختی پیدا کردیم. یه ایستگاه قبل از میدان امام حسین بود. تو کوچشون اخیرا یه جوون مرده بود کلی حجله گذاشته بودن، ما بهش میگفتیم چهل چراغ، از طریق همونا کوچشو پیدا میکردیم.

 

شب اول که هیچی نخوابیدیم با همون وضع رفتیم دانشگاه تهران. از بدشانسی ما دقیقا همون روز خاتمی میخواست تو دانشگاه سخنرانی کنه! فکرشو کنید، خاتمی هر چند سال یه بار میاد اونجا واسه سخنرانی، دقیقا هم همون روز قرار بود بیاد!!!!!  به شدت کارت دانشجویی رو تو در ورودی چک میکردن! به این شانسون چی بگم آخه! کسی هم نیست به خاتمی _که تقریبا دوسش دارم ، حداقل حس منفی نسبت بهش ندارم_ بگه تو دورت تموم شده برو خونت استراحت کن دیگه سخرانی کردنت چیه؟!... از دور دیدیم کارت بعضیا رو چک میکنن با بعضیا هم کار ندارن. ما هم تیریپ ریلکس اومدیم، که مثلا دانشجوی همین جا هستیم سرمون رو گذاشتیم پایین که بریم تو. چند نفر با چهره های عجیب و غریب و لباسهای آنچنانی قبل از ما رفتن تو نگهبان کاری باهاشون نداشت ولی ما هنوز به ده متریه سردر نرسیدیم که گفت: آقا، کارت دانشجویی! به قیافۀ خودمون نگاه کردم ببینم از کجا فهمید اونجایی نیستیم! خیلی تابلو بودیم!  خلاصه با هزارتا بدبختی از یه در دیگه وارد شدیم. اصلا از فضای دانشگاش خوشم نیومد، خیلی همه چی خشک و بیروح بود. ما تو دانشگاه خودمون رو سر و کلۀ همدیگه میپریم! ولی دو تا چیز خوب داشت: انصافا کتابخونش کتابهای خوبی داشت و حیاطش دخترای خوبتری داشت! تو دانشگاه ما اجازه نمیدن دخترا با شال وارد بشن! ولی اونجا فداش بشم نزدیکه مانتو هم نپوشن!  به دستشویی دانشگاه تهران هم رفتم گفتم شاید مثل دستشوییه دانشگاه ما باشه یه کسایی بیان تو ولی نه! هنوز در این زمینه به دانشگاه مازندران نرسید!...  

خلاصه چند تا کتاب پیدا کردم دادم واسه کپی، یه لحظه خنگی بازی درآوردم رفتم بیرون از دانشگاه دیگه نگهبانا اجازه نمیدادن برم تو! خاتمی ساعت دو و نیم سخنرانی داشت. بیرون دانشگاه خیلی شلوغ شد. کلی خواهش کردم، میگفتم موبایلم و مدارکم پیش شما باشه یه لحظه برم کپیهامو بگیرم و بیام اجازه نمیدادن، وقتی دیدم خبرنگارها رو راه نمیدن داخل دیگه بیخیال خودم شدم. هرچی فحش بلد بودم و نبودم تو دلم به نگهبانا میدادم _البته بیچاره ها تقصیر اونا نبود_.  وقتی هم جلوی خودشون بودم به انگلیسی فحش میدادم نمیفهمیدن، دلم خنک میشد! دیگه تقریبا نا امید شدم، داشتم تو ضلع غربی دانشگاه قدم میزدم یهو دیدم چند نفر از کنارم با سرعت دویدن نگاه کردم دیدم اِ اِ اِ اِ!  خاتمی داره از یه در مخصوص وارد میشه. منم خودمو سریع بهش رسوندم دقیقا پشت سر خاتمی همراه با یه جمعیت عظیم از دانشجوها وارد شدم. درش شیشه ای بود یه لحظه که بهش نگاه کردم ترسیدم با این فشاری که این جمعیت داره میاره اگه بشکنه خرد بشه هممون میمیریم! خوشبختانه به سلامت رد شدم ولی چند نفر زیر دست و پا موندن دیگه همراه با موج جمعیت رفتم نفمیدم چی شد. ببینید این دفعه دیگه تقصیر من نبود؛ دخترا خودشون رو بهم چسبونده بودن، به من چه آخه! منم یه کاری میکردم رد نشیم بیشتر تو همون وضعیت بمونیم  !!!!... ولی چه جالب! تو روزی که بخاطر سخنرانیه خاتمی نمیتونستم وارد بشم همراه خود خاتمی رفتم تو! کلی به ریش نگهبانا خندیدم! ها ها ها... بالاخره این اتفاق باعث شد خاتمی رو هم دیدم، البته قبلنم که اومده بود بابل دیدمش ولی بافاصلۀ تقریبا بیست متری، ولی پریروز بهش چسبیده بودم، دوست داشتم یواشکی نیشکونش بگیرم ! کی میفهمید تو اون جمعیت!... بالاخره کپیهامو گرفتم، ساعت چهار بود، از صبح حتی یه لیوان آب هم نخورده بودم، شب قبلش هم نخوابیده بودم ، خستگی مسیر و اینور اونور رفتن تو دانشگاهی به اون عظمت دیگه بماند! حدس بزنید چه ریختی شده بودم. دوستام از من بدتر. آخه آبمون نبود نونمون نبود تحقیق کردن چی بود! تو سرم بخوره! 

 

غروبش رفتیم پاساژ علائدین، عارف میخواست موبایل بخره. تو دو روز تهران بودن همه کار میخواستیم بکنیم! کل پاساژ رو چند بار طی کردیم. مگه تموم میشد! یه موبایل خریدیم، عارف مبارکت باشه، ببینید چقد خسیسه! یه موبایل دویست تومنی خرید برای شیرنیش واسه ما یه ایستک خرید فقط!!!  نمیدونم موقع برگشت چی شد که میخواستیم بریم انقلاب ولی از چهاراه ولی عصر سر در آوردیم! بعدش فهمیدیم یه کوچه زودتر دور زدیم! لازم به ذکره که در تمام مسیر مهدی ما رو از شیرین کاریهاش که نمیشه گفت! بی بهره نمیذاشت! 

 

فرداش که رفتیم دانشکدۀ زبانهای خارجۀ علامه خیلی اوضاع بهتر بود. هم از دانشجوهاش بیشتر خوشم اومد هم مسئولینش بیشتر همکاری میکردن.  چهارتایی رفتیم تو کتابخونه هرچی کتاب داشت و نداشت گرفتیم. خانمه بهم گفت تا سه تا کتاب میتونم بگیرم، ولی من نزدیک به 10 تا گرفتم از توش 6 تا رو انتخاب کردم، یه نگاهی با التماس به خانمه انداختم دیگه چیزی بهم نگفت ، اجازه داد!  خوب شد من دختر نشدم وگرنه چه نازی واسه دوست پسرم میومدم! اون روز کاملا پیاده شدیم. کلا حدود سی هزار تومن کتاب کپی زدیم. اونقد تعداد کتابهامون زیاد بودکه فتوکپیها قبول نمیکردن! ... راستی تو حیاط علامه چقد گربه زیاد بود، هیکلشون اندازۀ پلنگ بود! یکیشو همچی ترسوندم چهار متر پرید هوا. بهنام هم روابط خوبی باهاشون داشت! تو یه پارک کنار علامه نشسته بودیم، بهنام یهو همچین دنبال یه گربه دوید اون بیچاره با سرعت مافوق نور در رفت، پنجاه متر اونطرفتر ایستاد برگشت برای چند دقیقه داشت با تعجب به بهنام نگاه میکرد، باور کنید تو چهرش معلوم بود داشت رو بهنام فکر میکرد،  میگفت: "خدایا، من آدم زیاد دیدم ولی هیچ کدومشون اینجوری نبودن، ازین کارا نمیکردن!" داشت تو اطلاعات قبلیش بررسی و تجدید نظر میکرد!... تو علامه دوستم محمد رو دیدم. مثل قدیما دیونه بازی در میاوردیم! بلند بلند گوشۀ حیاط آهنگ محسن نامجو رو میخوندیم: "زلف و بر باآد مده تا ندهی بر باآدم، نازو بنیاآد نکن تا نکنی بنیادم..." تا میرسیدم به اینجا که میگفت: "طره را تاب مده تا ندهی بر بادم..." داد میزدیم "بر بادم...  بر بااااااااادم!..."

 

جالبترین بخش ماجرا اینجاست که میخواستیم برگردیم میدون امام حسین! یادتونه که گفتم چلچراغها رو علامت قرار داده بودیم. تو اتوبوس به عارف گفتم من فکر میکنم رد شدیم. ولی میگفت پس چرا چلچراغها رو ندیدیم. هی میرفتیم نمیرسیدیم! میگفتم باور کن رد شدیم. یه جایی دیدیم که شبیه همون کوچه بود پیاده شدیم. عارف گفت یه ایستگاه زودتر پیاده شدیم باید بقیۀ مسیرو پیاده بریم. حالا غروب شده بود هوا سوز داشت منم کاپشن نداشتم، همه یخ زدیم تو اون باد ،  هی میرفتیم نمیرسیدیم. عارفم هی میگفت نزدیکه. مهدی پشت سر هم میگفت این ساختمون نبود، این مغازه نبود، این خیابون نبود... خلاصه کلی پیاده راه رفتیم  از دور با دقت نگاه میکردیم اصلا چلچراغ نمیدیدیم. دیگه آب بینیمون آویزون شده بود از سرما ولی نمیرسیدیم. ما هم غرق صحبت و بگو و بخند حواسمون به طولانی بودن مسیر نبود. من یه لحظه به سمت راستم نگاه کردم یه پارک جنگلیه کوچیک دیدم که برام آشنا بود هی فکر میکردم کجا دیدمش؟... ازون که رد شدیم یهو دیدیم رسیدیم به ترمینال شرق!!!!!!!!!!!!!!!!!!  وووووواااااااااایییییییی باورتون میشه ما که باید دو تا ایستگاه بعد از میدون امام حسین پیاده میشدیم  پیاده رفتیم تا ترمینال شرق! وقتی فهمیدیم اونقد خندیدیم که شکممون درد گرفت!...   دیگه سوتی رو به نهایتش رسوندیم! بالاخره دیدیم تا اونجا که رفتیم، چهارتا بلیط هم واسه فرداش برای بابل رسرو کردیم دوباره برگشتیم امام حسین! بعدش فهمیدیم هفتمین روز فوت اون جوونه تموم شد حجله ها رو جمع کردن! جالب اینه که بلیط قطارمون از شمارۀ 29 بود تا 32 بود، و شمارۀ بلیط اتوبوس برگشت هم از 29 بود تا 32!  باورتون میشه؟!

 

خیلی اتفاقای جالب این وسط افتاد که اگه بخوام بگم دیگه طولانی میشه. فرداش ساعت هشت و نیم صبح حرکت داشتیم ولی چون از دیوونه بازیهامون خبر داشتیم از ترس اینکه نرسیم پنج و نیم بیدار شدیم! موقع برگشت به بابل تو اتوبوس  رو صندلی کناریم یه زوج تازه ازدواج کرده نشسته بودن، تا آخر مسیر دل منو بردن با کاراشون، من فداشون بشم!!! آخرش دیگه داشتن خطرناک میشدن! خوب شد که آمل باید پیاده میشدن، اگه تا بابل میومدن نمیدونم چیکار میخواستن بکنن ! ولی جدا بهشون حسودیم شد!... یه کوچولوی ناناز  هم تو صندلی جلوییم بودف تا بابل مهدی براش شکلک در میاورد، آخه استعداد خاصی تو این کار داره! البته مهدی لازم نداره شکلک در بیاره، همینجوریشم خنده داره!

جاده هراز هم پر از برف سفید سفید خیلی خوشگل شده بود...

 

خلاصه جای همتون خالی بود...  

 

 

 

 

 

 

 

**** طبق روال همیشه برای امروز یه آهنگ خیلی خیلی قشنگ برای دانلود دارم. آهنگ I’m you man    از  لئونارد کوهن که خیلی خیلی دوسش دارم. البته آهنگهای قشنگ زیاد داره _ مثل  Dance me to the end of love یا Waiting for the miracle _ ولی سعی کردم چیزی بذارم که کمتر شنیده شده. امیدوارم خوشتون بیاد.  ِDownload I'm your man by Leonard Cohen

 

+ نوشته شده در  86/09/24ساعت 12:5 PM  توسط آرش  | 

 

                    

 

سلااااااااااااااااااااممممممممممممم عزیزای من  

خوب خوبین دوستای گلم...؟

من فداتون بشم!!!!!  دلم غش کنه براتون!!!!!!! انار دون دون کنم بذارم تو دهنتون...!!!!!!!!

دیوونه شدم! (نامردا تو دلتون میگین دیوونه بودی!) آخه امروز آسمون خیلی آبی شده، میخوام بپرم همشو بگیرم تو بغلم... آفتاب کلمو داره میسوزونه حال میده... دوسش دارم، هورررررااااااااااااا. آخ جون، امروز ناهار ماهی داریم. خدا من فدااااات بشم! الان دوستام میگن آفتاب از کدوم طرف در اومده مهربون شدی؟ وا، من که همیشه قربونتون میرفتم. البته به بعضیها باید بگم من همچنان قصد ادامه تحصیل دارما...

 

اه چرا شنبه ها کلاس نداریم! امروز زیر این آفتاب تو آلاچیقای دانشگامون چه حالی میداد! دلم برای گیر دادن به همکلاسیهام تنگ شد! عیب نداره از همینجا بهشون گیر میدم! ماهرخ یه مگ مگ بگو...! اه نشد حلوای الهه رو بخوریم. الهه حالا نمیشه اول حلواتو بدی بعدا هر وقت خواستی ...! آخه نمیدونم این سرمات تا کی قراره طول بکشه.... نه گناه داری! فعلا باش میبینیمت میخندیم!!!  یادته میخواستی ما رو بپیچونی واسمون چایی نخری؟ ما هم پلام پلیم کردیم بازم قرعه به نام تو افتاد!!! شانس آووردم به اسم من نیوفتاد چون اصلا اون روز پول نداشتم. وای این هفته نوبت منه، نه؟ برای ماهرخ باید یه هوبی اضافه هم بخرم، جریممه! آخه عارف دیوونه هفتۀ قبل کلی بیسکوییت خورد کرد ریخت تو مشتش دوید دنبال ماهرخ تا بریزه رو سرش، ماهرخ بیچاره اومد از پشت صندلی من رد شه فرار کنه، منم کم نیاوردم با صندلیم به دیوار گیرش انداختم، عارفم دمش گرم هرچی خرده بیسکوییت بود ریخت رو سر و صورت ماهرخ. حالا چون من تو اون صحنه خیانت کردم باید به مدت یک هفته براش چایی و هوبی بخرم! یه روز میخرم بقیشو دودر میکنم ! کی پول داره... صمد جان تو همچنان خاویارتو بخور، خوبه برات، یادت باشه به مهدی هم بدی... بعضیها که دست همه رو از پشت شستن، من واقعا در موردش به RecogJnition رسیدم! تو این عکس دارم همون شخص رو شوت میزنم! ولی گفتم شاید خوشش نیاد عکس خودشو حذف کردم! جریان داشت، اون روز من داشتم ادای کاکرو رو در می آووردم، گفتم الان مثلا قسمت 278  تا بپرم بالا تا پاهام بره عقب و برگرده میشه قسمت 386 ، البته راستی راستی شوت نزدما، فقط  ژست گرفتم، فکر کنم عارف عکس گرفت.

 

واقعا وضع بچه های کلاس ما خرابه! وحید که بیماری روان شناسی گرفت! راستی یک ماه دیگه عروسی داریم... ههههوووووووورررررررراااااا!  عروسیه هدی و پویا. داماد خارجیه! بخدا راست میگم، چند هفتۀ دیگه از کانادا میاد! اوووو دلم غش رفت، چقد با کلاس! رفیقای دوماد، جوون موونا دومادو گرد کنید، همه کف، کف... ازون طرف یکی داد میزنه خِشکِ پِلا  خِشکِ پِلا ( این تیکه مازندرانی بود). مبارکشون باشه.  آها از فاطمۀ بیچاره بگم؛ کلاه کاپشنش دکمه ایه، بیشتر وقتا تو کلاس رو صندلیه جلوییم میشینه. منم از پشت دکمۀ کلاهشو تک تک باز میکنم کلاهشو بر میدارم! یه بارم با بچه ها کل افتادم میخواستم کلاهشو بذارم سرم برم وسط دانشگاه وایسم، میگفتن این کارو نمیکنم، منم تا برم انجام بدم خودشون بیخیال شدن، باختن! ها ها ها...

                                                            

وای بذارین اینو تعریف کنم... هفتۀ قبل تو دانشگاه رفتم دستشویی، با تاکید دستشویی آقایون! (البته کار خاصی نداشتما، فقط داشتم تو آینه موهامو مرتب میکردم، آخه میدونید دیگه خوشتیپی هم دردسر داره، زلفم ... ) هیشکی تو دستشویی نبود واسه خودم داشتم مسخره بازی در میاوردم  نانای نانای میخوندم تو آینه خودمو میدیدم یهو دیدم یه دختر اومد تو! اولش فکر کردم اشتباهی اومد الان برمیگرده، ولی نه، خیلی خوب میدونست کجا اومد، خیلی هم ریلکس داشت تو دستشویی پسرا تو آینه به آرایشش میرسید، من چپ چپ یه نگاه بهش انداختم  دیدم از رو نمیره  سریع از دستشویی بیرون رفتم ! دیگه حساب کنید چه وضعیتی بود که من خجالت کشیدم! آخرالزمان شده! از اون روز به بعد همش بیخودی میرم همون دستشویی ...!

 

یکی دو هفته پیش تو سرویس دانشگاه، صندلی خالی نبود وسط اتوبوس ایستاده بودم، هندسفری تو گوشم بودم، واسه خودم محسن نامجو گوش میدادم، یهو نمیدونم چی شده سرویس پر شد از دختر. واااای جاتون خالی چپ و راستم پر از دختر بود، انگار تو باغ عدن بودم کنار حوریان بهشتی! خودمو تصور کردم با لباس (لباس نه لَواس!) پادشاهی رو تخت سلطنتی، دو تا حوری دو طرفم منو باد میزنن، منم دارم دون دون انگور میخورم به حوریای دیگه میگم: برامان برقصید، شادی کنید تا لذت برده باشیم! خلاصه تو اتوبوس پر از دختر من یکی وسط پسر، تصور کن! راننده هم یه خورده تند میرفت وقتی ترمز میزد واااااااایییییی هی اونا میخوردن به من، هی من میخوردم به اونا! هی اونا عذرخواهی میکردن هی من عذرخواهی میکردم، ولی هی منتظر ترمز بعدی بودیم!!!!!!  

 

بحث خاطره شد این خاطره رو هم بگم: چند سال پیش، فکر کنم حدود چهار سال، من و دوستم حامد مثلا بعد از مدتها رفتیم یه کافی شاپ باکلاس! رفتیم داخل، وه، یه تیریپایی بودن خفن! با خودم گفتم اینجا ایرانه؟!  عجب چیزایی بودن من فداشون بشم!  خلاصه نشستیم. آها نه، اولش من مثل بیکلاس ضایع ها رفتم جلوی بار که سفارش بدم، فروشنده خیلی محترمانه گفت: بفرمایید بشینید ما منو رو میاریم، منم محترمانه گفتم: اوه بله ابلته آقای جوان! مِنو رو که آوورد، خدااا اصلا اسماشون رو نمیدونستیم! دو سومشون رو اصلا نشنیده بودم (کلی زیر لب به حامد بد و بیراه میگفتم چون پیشنهاد اون بود بیایم) آخه فضا هم طوری بود که دیگه نمیشد پاشیم بریم! حالا اینکه نمیدونستیم چی بودن به کنار، به قیمتشون نیگا کردیم، یا خدا! خلاصه پولهای نداشتمون رو دوتایی رو هم گذاشتیم ارزونترین چیزا رو سفارش دادیم، زود زود میخوردیم که سریعتر بریم بیرون ، منم یکسره داشتم به حامد غر میزدم!!!!  بیچاره... دقت کردین اسم حامد تو این وبلاگ بیشتر از وبلاگ خودش اومد!

 

دوستای نازنینم امروز دوباره فرصتی شد تا بگم خیلی دوستون دارم، ان شاالله به هر چیز خیری که میخواین برسین. منو تو دعاهاتون فراموش نکنین.   

 

 

پی نوشت1: در واقع امروز میخواستم یه چیز دیگه بنویسم، ولی یکی از دوست جونای خوبم دلش غم داشت، اینا همه رو به افتخار اون نوشتم تا شاید یه خورده دلش شاد شه، هیچ وقت نمیتونم ناراحتیه هیچ کدوم از دوستامو ببینم. حالا حالا حالا حالا همه دستا به بالا... بخند باشه؟ ...دوست عزیزم منم این روزا چندان حالم خوب نیست (حالا همه میگن حالت خوب نیست که اینجوری هستی اگه خوب باشی چی میشی) من بهتره حالم اصلا خوب نباشه! خلاصه، دوست مهربونم، این آفتابو ببین، یه لحظش میارزه به تمام تاریکیه غصه هامون.

ون گوگ هم عاشق آفتاب بود. منم عاشق وان گوگ، عاشق شما و زندگیم. من خیلی بودن رو دوست دارم، اگه یه وقتی چیزی میگم فقط یه بخش قضیه هست، بخشهای دیگه رو فراموش نمی کنم.

 

از شما دوستام خواهش میکنم با خوندن مطالبم _بخصوص یکی مثل پست قبلی_ انقدر زود قضاوت نکنید، مطمئن باشید مجوعه ای از عوامل پیش میاد که برآیندش میشه یه صفحه A4 و شما هیچ وقت از چیزای دیگه که برام پیش اومد تا باعث شده اون حرفا رو بزنم خبر ندارید. من این توانایی رو دارم که بتونم تا جاییکه میشه به همه چی از چند جنبه نگاه کنم و مهمتر اینکه اونا رو با هم قاطی نکنم. نه خیلی زود یه نفر رو تا اندازۀ خدا بالا ببریم، و نه اینکه خیلی زود ازش ناامید بشیم. بذاریم دیگران نفس بکشن و حرفشون رو بزنن، ببینیم به کجا پیش میرن. باشه؟  من فداتون بشم!

 

پی نوشت2: بعد از اینکه تو پست قبلیم موسیقی گذاشتم واسه دونلود، خوشم اومد جوگیر شدم تصمیم گرفتم ازین به بعد تو هر پستم یه موسیقی، بی ربط یا با ربط به پستم، واسه دونلود بذارم. امیدوارم خوشتون بیاد. آهنگی که امروز انتخاب کردم یه آهنگ شاد شاد شاده از تتو، همون دوتا دختر شیطونای روسی. برای همۀ شما دوستای خوبم بخصوص به افتخار دوست جون مهربونم تا کلی روحیش عوض شه و مثل همیشه شاد و پر انرژی باشه.  

 

ازینجا میتونید دونلود کنید:

Download T.A.T.U

 

 

 

+ نوشته شده در  86/09/10ساعت 5:0 PM  توسط آرش  | 

 

دوباره سلام دوستای عزیز.

امروز داشتم یه آهنگی گوش می کردم از  دیدو، دیدم چقدر حس و حالم تو پست قبلی نزدیکه به این ترانه. هم متن ترانش قشنگه، هم موسیقیش و البته هم خواننده اش!!!  ببخشید تنبلی کردم ترجمش نکردم! متنش سخت نیست. بهرحال اگه سوالی داشتید تا جاییکه بتونم در خدمتم.  خیلی زود و راحت دونلود میشه.   

آهنگ رو میتونید از اینجا دونلود کنید:

Life for rent by Dido

امیدوارم خوشتون بیاد.

 

 

“LIFE FOR RENT”

“DIDO”

 

I haven't really ever found a place that I call home
I never stick around quite long enough to make it
I apologize that once again I'm not in love
But it's not as if I mind
that your heart ain't exactly breaking

It's just a thought, only a thought

But if my life is for rent and I don't learn to buy
Well I deserve nothing more than I get
Cos nothing I have is truly mine

I've always thought
that I would love to live by the sea
To travel the world alone
and live my life more simply
I have no idea what's happened to that dream
Cos there's really nothing left here to stop me

It's just a thought, only a thought

 

 

But if my life is for rent and I don't learn to buy

 

Well I deserve nothing more than I get
Cos nothing I have is truly mine

 

While my heart is a shield and I won't let it down
While I am so afraid to fail so I won't even try
Well how can I say I'm alive

 

...If my life is for rent

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  86/09/02ساعت 7:59 PM  توسط آرش  |