
![]()
سلام سلام دوستای خوبم.
![]()
اولش بی مقدمه این کلیپ پنگوئن رو به افتخار اونی میذارم که خودش میدونه!!!![]()
چند روز اذیتش نکردم دلم براش تنگ شد!

قبل ازینکه راجب پست امروز بنویسم میخواستم یه توضیح کوچولو در مورد اینجور مطالب وبلاگم بدم. من خودم میدونم که این دست نوشته هام در پایان چیز خاصی برای خواننده ندارن. فقط یه مشت خاطرات طنز هستن که شایدم برای کسی که تو ماجرا نبوده و از جمع من و دوستام اطلاع نداره اصلنم جالب نباشه. ولی این روزا و خاطره ها در حال حاضر تنها چیزیه که برام از همه چی مهمتر و قشنگتره و شاید با نوشتنشون فقط میخوام برای خودم موندگارشون کنم. به هر حال اینم یه دوره ست دیگه! قبلشم باید ببخشید بعضی وقتا مطالبم طولانی میشه، دیگه نتونستم خلاصه ترش کنم.
امروز میخوام از سفر اخیرم به تهران بنویسم ، به همراه سه تا از هم کلا
سیهام عارف، مهدی و بهنام (اگه اینا رو میشناختین همین الان کلی میخندیدین!
) برای تکمیل یه تحقیق درسی. از اونجاییکه کتابخونۀ دانشگاه مازندران خیلی بیش از حد کتاب داره _بخصوص برای رشتۀ ما_ دیگه نمیدونیم کدومشو به امانت بگیریم و تو فضاش گم میشیم! واسه همین میریم تهران تا از کتابهای محدود اونجا بهتر استفاده کنیم! آخه یکی نیست به ما بگه این اکتیو بازیا چیه دیگه! عین دیوونه ها پا شدیم از بابل رفتیم تهران، سه روزم اونجا موندیم برای تحویل دادن یه تحقیق نصفه و نیمه به استاد! ولی خودمونیم، بیشتر واسه تفریحش رفته بودیم، یه تحقیق هم وسطش انجام دادیم!
باید بگم تموم چیزایی که اینجا مینویسم واقعیته محضه، گرچه قبول دارم بعضیهاش غیر ممکنه ولی خوب اتفاق افتاد (و انکار کنندگان را عذابی سخت در پیش است!!!
). ما تو ادبیات انگلیسی یه تئوری داریم به اسم: 1_ Improbable possibility 2_Probable impossibility و بنظر من این ماجرا از نوع اولش بود! ![]()
غروب سه شنبه تصمیم گرفتیم بریم تهران اونم با قطار. جدا خیلی حال داد . خود بلیط خریدن واسه قطار که خودش یه عالمه موضوع داشت. ایستگاه قطار تو قائمشره، به آزاده که تو قائمشهر زندگی میکنه گفتیم چهارتا بلیط واسمون بخره! وقتی هم که بیچاره بلیط خرید آورد دانشگاه من مثل بومیهای جنگل آمازون ازش قاپیدم، پول هم بهش ندادیم! االبته این قسمت دوم تقصیر خودش بود چون میخواست با ما در بیفته! آزاده جان حالا حالاها بگرد تا بگردیم، از پول مول خبری نیست!
چهارتایی یه کوپه گرفتیم تا تهران گفتیم خندیدیم، آخرشم موقع پیاده شدن اونایی که تو کوپه بغلی بودن یه تیکه بهمون انداختن! تو کوپه که نشستیم همش دوتا حرکت خلاف منزلت انسانی انجام دادیم که تو هر دو مورد ما رو دیدن از بدشانسیمون! دستشوییش که اصلا نگو! بیست سانت در سی سانت بود! داشتم با خودم فکر میکردم سوراخ فاضلابش کجا میره؟! بیرون که نمیریزه حتما! اگرم تو خود قطار باشه اگه یهو بر اثر حرکت بیرون بزنه چی؟!
... نمیتونم از جزییات سفر زیاد بگم، آخه هم طولانی میشه هم بیشترشو نمیشه گفت!...
خلاصه رسیدیم تهران. بیرون از ایستگاه راننده تاکسیها بزور میخواستن سوارمون کنن! هی خودمو نگاه میکرد میدیدم من پسرم اینا میخوان سوارم کنن کجا ببرن؟!...
میخواستیم بریم خونۀ هانی. براش زنگ زدیم، حالا ساعت 4 صبح بود. هانی هم تو خواب و بیداری بود، چون تازه رفته اونجا آدرس خونۀ خودشو درست نمیدونست تا به ما بگه! خلاصه با کلی بدبختی پیدا کردیم. یه ایستگاه قبل از میدان امام حسین بود. تو کوچشون اخیرا یه جوون مرده بود کلی حجله گذاشته بودن، ما بهش میگفتیم چهل چراغ، از طریق همونا کوچشو پیدا میکردیم.
شب اول که هیچی نخوابیدیم با همون وضع رفتیم دانشگاه تهران. از بدشانسی ما دقیقا همون روز خاتمی میخواست تو دانشگاه سخنرانی کنه! فکرشو کنید، خاتمی هر چند سال یه بار میاد اونجا واسه سخنرانی، دقیقا هم همون روز قرار بود بیاد!!!!!
به شدت کارت دانشجویی رو تو در ورودی چک میکردن! به این شانسون چی بگم آخه! کسی هم نیست به خاتمی _که تقریبا دوسش دارم ، حداقل حس منفی نسبت بهش ندارم_ بگه تو دورت تموم شده برو خونت استراحت کن دیگه سخرانی کردنت چیه؟!... از دور دیدیم کارت بعضیا رو چک میکنن با بعضیا هم کار ندارن. ما هم تیریپ ریلکس اومدیم، که مثلا دانشجوی همین جا هستیم سرمون رو گذاشتیم پایین که بریم تو. چند نفر با چهره های عجیب و غریب و لباسهای آنچنانی قبل از ما رفتن تو نگهبان کاری باهاشون نداشت ولی ما هنوز به ده متریه سردر نرسیدیم که گفت: آقا، کارت دانشجویی! به قیافۀ خودمون نگاه کردم ببینم از کجا فهمید اونجایی نیستیم! خیلی تابلو بودیم!
خلاصه با هزارتا بدبختی از یه در دیگه وارد شدیم. اصلا از فضای دانشگاش خوشم نیومد، خیلی همه چی خشک و بیروح بود. ما تو دانشگاه خودمون رو سر و کلۀ همدیگه میپریم! ولی دو تا چیز خوب داشت: انصافا کتابخونش کتابهای خوبی داشت و حیاطش دخترای خوبتری داشت! تو دانشگاه ما اجازه نمیدن دخترا با شال وارد بشن! ولی اونجا فداش بشم نزدیکه مانتو هم نپوشن!
به دستشویی دانشگاه تهران هم رفتم گفتم شاید مثل دستشوییه دانشگاه ما باشه یه کسایی بیان تو ولی نه! هنوز در این زمینه به دانشگاه مازندران نرسید!...
خلاصه چند تا کتاب پیدا کردم دادم واسه کپی، یه لحظه خنگی بازی درآوردم رفتم بیرون از دانشگاه دیگه نگهبانا اجازه نمیدادن برم تو! خاتمی ساعت دو و نیم سخنرانی داشت. بیرون دانشگاه خیلی شلوغ شد. کلی خواهش کردم، میگفتم موبایلم و مدارکم پیش شما باشه یه لحظه برم کپیهامو بگیرم و بیام اجازه نمیدادن، وقتی دیدم خبرنگارها رو راه نمیدن داخل دیگه بیخیال خودم شدم. هرچی فحش بلد بودم و نبودم تو دلم به نگهبانا میدادم _البته بیچاره ها تقصیر اونا نبود_. وقتی هم جلوی خودشون بودم به انگلیسی فحش میدادم نمیفهمیدن، دلم خنک میشد! دیگه تقریبا نا امید شدم، داشتم تو ضلع غربی دانشگاه قدم میزدم یهو دیدم چند نفر از کنارم با سرعت دویدن نگاه کردم دیدم اِ اِ اِ اِ!
خاتمی داره از یه در مخصوص وارد میشه. منم خودمو سریع بهش رسوندم دقیقا پشت سر خاتمی همراه با یه جمعیت عظیم از دانشجوها وارد شدم. درش شیشه ای بود یه لحظه که بهش نگاه کردم ترسیدم با این فشاری که این جمعیت داره میاره اگه بشکنه خرد بشه هممون میمیریم! خوشبختانه به سلامت رد شدم ولی چند نفر زیر دست و پا موندن دیگه همراه با موج جمعیت رفتم نفمیدم چی شد. ببینید این دفعه دیگه تقصیر من نبود؛ دخترا خودشون رو بهم چسبونده بودن، به من چه آخه! منم یه کاری میکردم رد نشیم بیشتر تو همون وضعیت بمونیم
!!!!... ولی چه جالب! تو روزی که بخاطر سخنرانیه خاتمی نمیتونستم وارد بشم همراه خود خاتمی رفتم تو! کلی به ریش نگهبانا خندیدم! ها ها ها... بالاخره این اتفاق باعث شد خاتمی رو هم دیدم، البته قبلنم که اومده بود بابل دیدمش ولی بافاصلۀ تقریبا بیست متری، ولی پریروز بهش چسبیده بودم، دوست داشتم یواشکی نیشکونش بگیرم
! کی میفهمید تو اون جمعیت!... بالاخره کپیهامو گرفتم، ساعت چهار بود، از صبح حتی یه لیوان آب هم نخورده بودم، شب قبلش هم نخوابیده بودم
، خستگی مسیر و اینور اونور رفتن تو دانشگاهی به اون عظمت دیگه بماند! حدس بزنید چه ریختی شده بودم. دوستام از من بدتر. آخه آبمون نبود نونمون نبود تحقیق کردن چی بود! تو سرم بخوره!
غروبش رفتیم پاساژ علائدین، عارف میخواست موبایل بخره. تو دو روز تهران بودن همه کار میخواستیم بکنیم! کل پاساژ رو چند بار طی کردیم. مگه تموم میشد! یه موبایل خریدیم، عارف مبارکت باشه، ببینید چقد خسیسه! یه موبایل دویست تومنی خرید برای شیرنیش واسه ما یه ایستک خرید فقط!!!
نمیدونم موقع برگشت چی شد که میخواستیم بریم انقلاب ولی از چهاراه ولی عصر سر در آوردیم! بعدش فهمیدیم یه کوچه زودتر دور زدیم! لازم به ذکره که در تمام مسیر مهدی ما رو از شیرین کاریهاش که نمیشه گفت! بی بهره نمیذاشت!
فرداش که رفتیم دانشکدۀ زبانهای خارجۀ علامه خیلی اوضاع بهتر بود. هم از دانشجوهاش بیشتر خوشم اومد هم مسئولینش بیشتر همکاری میکردن. چهارتایی رفتیم تو کتابخونه هرچی کتاب داشت و نداشت گرفتیم. خانمه بهم گفت تا سه تا کتاب میتونم بگیرم، ولی من نزدیک به 10 تا گرفتم از توش 6 تا رو انتخاب کردم، یه نگاهی با التماس به خانمه انداختم دیگه چیزی بهم نگفت ، اجازه داد!
خوب شد من دختر نشدم وگرنه چه نازی واسه دوست پسرم میومدم! اون روز کاملا پیاده شدیم. کلا حدود سی هزار تومن کتاب کپی زدیم. اونقد تعداد کتابهامون زیاد بودکه فتوکپیها قبول نمیکردن! ... راستی تو حیاط علامه چقد گربه زیاد بود، هیکلشون اندازۀ پلنگ بود! یکیشو همچی ترسوندم چهار متر پرید هوا. بهنام هم روابط خوبی باهاشون داشت! تو یه پارک کنار علامه نشسته بودیم، بهنام یهو همچین دنبال یه گربه دوید اون بیچاره با سرعت مافوق نور در رفت، پنجاه متر اونطرفتر ایستاد برگشت برای چند دقیقه داشت با تعجب به بهنام نگاه میکرد، باور کنید تو چهرش معلوم بود داشت رو بهنام فکر میکرد،
میگفت: "خدایا، من آدم زیاد دیدم ولی هیچ کدومشون اینجوری نبودن، ازین کارا نمیکردن!" داشت تو اطلاعات قبلیش بررسی و تجدید نظر میکرد!... تو علامه دوستم محمد رو دیدم. مثل قدیما دیونه بازی در میاوردیم! بلند بلند گوشۀ حیاط آهنگ محسن نامجو رو میخوندیم: "زلف و بر باآد مده تا ندهی بر باآدم، نازو بنیاآد نکن تا نکنی بنیادم..." تا میرسیدم به اینجا که میگفت: "طره را تاب مده تا ندهی بر بادم..." داد میزدیم "بر بادم... بر بااااااااادم!..."
جالبترین بخش ماجرا اینجاست که میخواستیم برگردیم میدون امام حسین! یادتونه که گفتم چلچراغها رو علامت قرار داده بودیم. تو اتوبوس به عارف گفتم من فکر میکنم رد شدیم. ولی میگفت پس چرا چلچراغها رو ندیدیم. هی میرفتیم نمیرسیدیم! میگفتم باور کن رد شدیم. یه جایی دیدیم که شبیه همون کوچه بود پیاده شدیم. عارف گفت یه ایستگاه زودتر پیاده شدیم باید بقیۀ مسیرو پیاده بریم. حالا غروب شده بود هوا سوز داشت منم کاپشن نداشتم، همه یخ زدیم تو اون باد ، هی میرفتیم نمیرسیدیم. عارفم هی میگفت نزدیکه. مهدی پشت سر هم میگفت این ساختمون نبود، این مغازه نبود، این خیابون نبود... خلاصه کلی پیاده راه رفتیم از دور با دقت نگاه میکردیم اصلا چلچراغ نمیدیدیم. دیگه آب بینیمون آویزون شده بود از سرما ولی نمیرسیدیم. ما هم غرق صحبت و بگو و بخند حواسمون به طولانی بودن مسیر نبود. من یه لحظه به سمت راستم نگاه کردم یه پارک جنگلیه کوچیک دیدم که برام آشنا بود هی فکر میکردم کجا دیدمش؟... ازون که رد شدیم یهو دیدیم رسیدیم به ترمینال شرق!!!!!!!!!!!!!!!!!!
وووووواااااااااایییییییی باورتون میشه ما که باید دو تا ایستگاه بعد از میدون امام حسین پیاده میشدیم پیاده رفتیم تا ترمینال شرق! وقتی فهمیدیم اونقد خندیدیم که شکممون درد گرفت!...
دیگه سوتی رو به نهایتش رسوندیم! بالاخره دیدیم تا اونجا که رفتیم، چهارتا بلیط هم واسه فرداش برای بابل رسرو کردیم دوباره برگشتیم امام حسین! بعدش فهمیدیم هفتمین روز فوت اون جوونه تموم شد حجله ها رو جمع کردن! جالب اینه که بلیط قطارمون از شمارۀ 29 بود تا 32 بود، و شمارۀ بلیط اتوبوس برگشت هم از 29 بود تا 32! باورتون میشه؟! ![]()
خیلی اتفاقای جالب این وسط افتاد که اگه بخوام بگم دیگه طولانی میشه. فرداش ساعت هشت و نیم صبح حرکت داشتیم ولی چون از دیوونه بازیهامون خبر داشتیم از ترس اینکه نرسیم پنج و نیم بیدار شدیم! موقع برگشت به بابل تو اتوبوس رو صندلی کناریم یه زوج تازه ازدواج کرده نشسته بودن، تا آخر مسیر دل منو بردن با کاراشون، من فداشون بشم!!! آخرش د
یگه داشتن خطرناک میشدن!
خوب شد که آمل باید پیاده میشدن، اگه تا بابل میومدن نمیدونم چیکار میخواستن بکنن ! ولی جدا بهشون حسودیم شد!... یه کوچولوی ناناز
هم تو صندلی جلوییم بودف تا بابل مهدی براش شکلک در میاورد، آخه استعداد خاصی تو این کار داره! البته مهدی لازم نداره شکلک در بیاره، همینجوریشم خنده داره!
جاده هراز هم پر از برف سفید سفید خیلی خوشگل شده بود...
خلاصه جای همتون خالی بود...
![]()

**** طبق روال همیشه برای امروز یه آهنگ خیلی خیلی قشنگ برای دانلود دارم. آهنگ I’m you man از لئونارد کوهن که خیلی خیلی دوسش دارم. البته آهنگهای قشنگ زیاد داره _ مثل Dance me to the end of love یا Waiting for the miracle _ ولی سعی کردم چیزی بذارم که کمتر شنیده شده. امیدوارم خوشتون بیاد.
ِDownload I'm your man by Leonard Cohen




ل داره...
ش میارزه به تمام تاریکیه غصه هامون. 
