تبليغاتX
Firmament.Blogfa.Com

 

سلام به همۀ دوستای خوبم؛

امیدوارم حال همتون خوب خوب باشه.

 

ببخشید که دیر به دیر آپ می کنم. دو دلیل داره: اول اینکه واقعا وقت ندارم ( می دونید که امتحان و کنکور و ...) . دلیل دوم و مهمتر اینکه دیگه اصلا حوصلۀ حرف زدن ندارم. خالی شدم! از حرف زدن خسته شدم. حتی از حرف شنیدن هم خسته شدم. دلم می خواست یه کنترل دستم بود هر وقت حوصلۀ شنیدن صدای کسی رو نداشتم مات میکردمش! یا حداقل تن صداشو پایین می آوردم. ( همه آمپلیفایر دارن، همه آپ لیفتینگ هستن هیچکی دون لیفتینگ نیست! این تیکه مخصوص هم کلاسیهای خوبم  بود! منتالی دیستربها فهمیدین دیگه! ) 

 

دوستام بهم میگن یه مطلب پر انرژی بنویس شاد بشیم، ولی واقعا شرمنده ام، چی جوری می تونم شاد بنویسم وقتی خودم تو رکود و سکون هستم. رکود...

 

دیگه دارم از اینجا خسته میشم. یه جاهایی دیگه بریدم. شمال یعنی رکود! دیگه اینجا هیچ چیز جدیدی برام نداره. تمام انگیزه ام واسه کنکور ارشد اینه که بتونم قبول شم فقط از اینجا برم. هیچ اتفاق جدیدی نمیافته. همه به همه چیز همونجوری که هست راضی اند. هیچ کسی هیچ تلاشی نمی کنه واسه یه جور دیگه بودن. همه به یک رنگن، همه به یک اندازه اند. معیاری واسه مقایسه نیست. اونقدر همه چیز یکدست و یکجوره که با کوچکترین حرکت نا متعارف مثل برج میلاد دیده میشی! همه چی به هم ربط داره اینجا. دلم میخواد برم یه جایی که بتونم خودمو گم کنم. دلم میخواد یه جایی برم که انقدر دیده نشم. یه جایی که کسی با کسی کاری نداشته باشه. هر وقت میرم خیابون حداقل بیست تا آشنا میبینم، اونای دیگه هم که آشنا نیستن میخوان باهات به زور نزدیک شن بدونن چی کار میکنی! از یه داستان مسخره صدتا میسازن، سیصدتا هم از گوشه کنار اون صدتا درمیاد! از این محافظه کاری خسته شدم. دلم میخواد کتابمو از ته کلاس پرت کنم سمت استادم که یک ساعت و نیم چرند میگه و آخرش میگه شما هم درستون رو تموم کنین میرین تو باشگاه آدمای بی سواد و پست و معمولی _که خودش از همه معمولی تر و بی سوادتره_ احمق! وقتی گفت: “You will join the club” دلم میخواست جواب بدم: “As you did! ولی محافظه کاریم بهم اجازه نمیداد، اینکه من به این درس، استاد و نمرش نیاز دارم. ای مرده شور این درس و این محافظه کاری منو ببرن.

 

جامعه خیلی مریضه، نمی دونم قراره چی بشه. همه جا رکود،  همه جا بی حالی... همه چی مصنوعی شده. با دوستام بیخودی هرهر کرکر میخندم، چون میبینم راه دیگه ای نیست. یه جایی باید دلمون خوش باشه، یه جایی باید پناهگاهمون باشه، یه جایی باید خالی شیم، خودمون باشیم. اونها هم دارن از بیست و چهار ساعت در روز بیست و پنج ساعتشو از بیرون انرژی منفی میگیرن، اونوقت من حق ندارم مشکلی رو مشکلاتشون بشم... شبها هم میشینم طنز مسخرۀ چهارخونه رو میبینم! چه چیز دیگه ای میتونم ببینم که برای چند لحظه منو از دغدغه های روزمره جدا کنه؟

 

بی نظمی عین نظم شده! چهره های زشت و بی ریخت شده یه اپیدمی! لباس شیک پوشیدن و سر و وضع تمییز داشتن خلاف چهرۀ معمول و مد جامعه به حساب میاد! این مردگی و روزمرگی از کجا میاد؟ جاهای دیگۀ کشور رو نمیدونم، ولی اینجا –شمال_ همه مردۀ متحرکن. آدم زنده خیلی کم میبینم. نمیدونم این مردگی تو جامعه هست یا تو نگاه من؟ نمیدونم من سخت میگیرم یا واقعیت همینه؟ خیلی اوضاع روحی جامعه و بیسش خرابه. بهتره بجای جامعه، بگم روح جامعه مریضه. نمی دونم تا کی میشه ظاهر رو حفظ کرد –که البته ظاهر خوبی هم نداره_ ؟ خیلی  خفگی روح جامعه  داره اذیتم میکنه، هرجور که فکر میکنم نمیتونم مثبت نگاه کنم. میدونم تنها راحش اینه که اصلا بهش فکر نکنم، ولی تا کی میشه فکر نکرد؟ از آینده میترسم، از انفجار...

 

کاش بتونم هرچه زودتر

فضامو تغییر بدم، شاید بهتر بشه...

شاید...

شاید که آینده از آنِ ما...!

 

                                      

                                                    

 

 

یه پی نوشت بی ربط.!: تو این لینک میتونید چندتا از پوسترهای زیبایی که دوستم حامد طراحی کرد ببینید. واقعا به دیدنش میارزه: http://rasm.ir/default.asp?Aid=1861

 

 

 

+ نوشته شده در  86/08/30ساعت 7:35 PM  توسط آرش  | 

 

سلام دوستای خوبم،

خوبین؟ زمان خوب میگذره؟! زمان...

 

یکی دو ماهه که مسالۀ  " زمان "  برام خیلی مهم شده. من چقد کم وقت دارم... و با وجود این کمبود، چقد دارم زمانو تلف میکنم. چند ساعت از روزم مفیده؟ اگه بخوام خیلی ساده حساب کنم میشه گفت: عمر که دست خداست، ولی متوسطش اینه که شصت سال زندگی کنیم، اگه بخوایم این شصت سال رو تقسیم کنیم میشه سه تا بیست سال، من یه بیست سالشو گذروندم، به تناسب یعنی یک سومشو! دو تا ازین بیست سالها مونده، من تا حالا چی کار کردم که قراره تو این دو سوم باقی مونده انجام بدم؟!  

 

چند وقته احساس می کنم از زمان عقب افتادم. خیلی سریع پیش میره، خیلی سریعتر از من. انگار همین دو-سه ماه پیش بود که دانشگاه قبول شدم و حالا چهار سال گذشته و دارم واسه فوق می خونم، اونقدم درگیر کنکور شدم که اصلا فکر نمیکنم چی به چی بود، از کجا به اینجا رسیدم. میترسم از روزی که چشممو باز میکنم بیبینم پنجاه سال همینجوری گذشته! و من هیچ کاری نکردم... زمان خیلی نامرده! اصلا فرصت نمیده. یک لحظه هم نمی ایسته. دارم از زمان میترسم. اصلا بهم اجازه نمیده خودمو پیدا کنم. خیلی سریع تر از من پیش میره. کاری میکنه که فقط به همون لحظه فکر کنم.

زمان، فقط بیست و چهار ساعت متوقف شو، بذار یه لحظه نفس بکشم. بذار یه لحظه نگاه به عقب بندازم ببینم چی بود. بذار یه لحظه ببینم کجا هستم. مشکل اینه که تازگیها نمی تونم خودمو تعریف کنم. معلقم. نمیدونم جایگام کجاست. بین زمان گیر کردم. انگار وقت تحلیل خودمو ندارم. هر لحظه ام با لحظۀ قبلی کلی فرق داره. به هیچی نمیتونم قاطع نگاه کنم. اونقد سریع میگذره که به همه چی شک دارم. هیچ لحظه ای با لحظۀ دیگه یکی نیست. من کجای این تغییرات هستم؟ چه شکلی میتونم با این تغییرات سریع یه تعریف داشته باشم؟ مجهولم... 

 

دارم دچار یه حس دلتنگیه خاصی نسبت به گذشته میشم. تازه اونقد از گذشت زمان ترس ورم داشته که حتی دلم برای همین الانم داره تنگ میشه. اونقد سریع میگذره که از الآن به آینده ای فکر میکنم که حسرت این روزها رو میخورم... وحشتناک اینه که حتی همون لحظه ای که با دوستام هستم دلم براشون تنگ میشه! دلم میخواد سفت بغلشون کنم، اونقد سفت که خودشون و زمانو تو همون لحظه نگه دارم. دلم نمیخواد زمان اونا رو از دستم بگیره...

یکی دو روز خونه نبودم، امروز تو راه برگشت به خونه  مادرم بهم زنگ زد، وقتی صداشو شنیدم احساس کردم تو همین یک روز چقد دلم براش تنگ شده بود... چقدر دلم میخواد هر روز صدای آرومشو بشنوم... هر روز  بدون محدودیت زمانی تا ابد... اصلاً برام قابل تصور نیست که... اونقد حس ترسم نسبت به آینده زیاد شده که دیگه از زمان حال هم نمی تونم لذت ببرم. به این فکر میکنم که این هم میگذره... 

 

زمان بزرگترین قاتل، و در عین حال بزرگترین درمان، بدجوری همه رو تو چار چوب خودش گیر انداخته. فکر میکنید زمان و جهان خیلی از گذشت این هفتاد-هشتاد سال عمر ما ناراحتن؟! به این فکر کنید که تا حالا میلیلاردها سال نوری از عمر کهکشان گذشته و به گوشۀ قبای آقای زمان هم بر نخورد، از این به بعد هم به همین راحتی میگذره، شایدم راحت تر. میدونید تو ذهن انسانهای هزار سال دیگه چه تصویری از ما وجود داره؟ همون تصویری که ما از انسانهای هزار سال پیش داریم! این یعنی گذشت زمان...

 

واقعا من کی میتونم به زمان برسم؟ کی می تونم بگم از این به بعد واسه خودم زندگی میکنم؟ کی میتونم جایگاه خودمو پیدا کنم؟... کی میتونم...

 

 

 

+ نوشته شده در  86/08/15ساعت 9:2 PM  توسط آرش  | 

 

من چقدر هیچی نیستم! تعجب کردین؟ ببخشید! ولی تازگیها نمی تونم واسه چیزی که میخوام بگم و برای گفتنش عجله دارم  مقدمه چینی کنم!

هرچی بیشتر فکر میکنم میبینم جداً من هیچی نیستما. چند وقته به این فکر می کنم که اصلاً آیا من تو این جهان به حساب میام؟   واقعیت اینه که ما اونقد درگیر خودمون و پیرامونمون میشم و اونقدر نوک داماقمون رو میبینیم که بعد از یه مدتی فکر میکنیم مرکز جهانیم! فکر میکنیم همه باید حواسشون به ما باشه. فکر میکنیم خیلی مهمیم و اگه ما نباشیم یه بخشی از جهان لنگ میشه! فکر میکنیم دنیا دنیای ماست! اونقدر سفت و سخت به آینده و خواسته هامون میچسبیم که بعد از یه مدتی مکانیکی فکر میکنیم اون آرزوی تمام دنیاست و همه همینطورن. ولی... به تعداد آدمایی که تو جهان هست زندگی وجود داره. شاید یه حرف کلیشه ای و لوس بنظر بیاد، ولی من خودم وقتی تو بحرش میرم دیوونه میشم (البته در حالت عادیشم فرقی ندارم ). با خودتون حساب کنید... چند سال پیش شنیدم زمین حدود شیش میلیارد نفر جمعیت داره (الآن حتماً بیشتر شده) پس شیش میلیارد زندگی. شیش میلیارد سلیقه، افکار، چهره... تمام این شیش میلیارد نفر برای خودشون هزاران آرزو دارن، واسه آیندشون برنامه ریزی میکنن، دوست و آشنا دارن، خوشحال میشن، ناراحت میشن. متولد میشن، میمیرن... فکر کنید... همین الآن چند صد هزار (شایدم میلیونها) نفر به دنیا اومدن. همین الآنم چند صد هزار نفر مردن، هزاران نفری که تا همین چند لحظه پیش بودن و تو همین هوا نفس میکشیدن. همین حالا  همین حالا یکی یه جایی ناغافل تصادف کرد مرد. کک منو شما هم نگزیده، ولی خانوادش دوست دارن فکر میکنن تمام دنیا داره به اونا نگاه میکنه!

 

اگه به همه چی در مقیاس جهانی نگاه کنیم  قفل می کنیم  (من که اینجوریم)! همین الآن تو برزیل تو یه محله بین سائو پائولو و سانتوس (مثلاً میخواستم بگم اسم اینا رو بلدم!)  تو فلان کوچه چند نفر دارن راه میرن...! همشون واسه خودشون چه درگیریهایی دارن. تو همون کوچه  سمت چپ  خونۀ یکی مونده به آخر یکی داره جوری از خدا خواهش و تمنا میکنه که انگار فقط خدای اونه. یخورده اونطرفتر یه دختر و پسر تازگیها عاشق هم شدن، فکر میکنن اولین عاشقای دنیا هستن! ولی همۀ اینها میلیاردها بار تکرار شده و تکرار خواهد شد. اوووو... چقدر جهان پر از حرکته... چقدر نیرو، چقدر فکر، چقدر دغدغه تو هوا معلقه. من همیشه خودمو محصور این فرکانسهای جهانی میبینم. تازه جوری حرف میزنم که انگار فقط ما آدما تو این جهان زندگی میکنیم. وووه ه ه...! این همه حیوون، گیاه، ذرات کوچیک و بزرگ دور ما زندگی می کنن. همشون هم همه چی رو محدود به خودشون میدونن. اقیانوسها رو در نظر بگیرید، برین زیر آب... اووووو این همه موجود. این همه رنگ زیر دریاست. تازه یه زندگیه جدید اینجا شروع میشه! اون ماهی هم که ته دریاست داره به جنس مخالفش فکر میکنه! تک تک این ماهیها هم  به خودشون و خوراکشون فکر میکنن. و جالب اینه که همۀ این انسانها، حیوانات، نباتات... همشون اونقد غذا دارن که امشب رو به فردا برسونن. دیگه تعداد همۀ اینها شیش میلیارد یا هفت میلیارد و یا ده تا... نیست. غیر قابل شمارش گیاه وجود داره. غیر قابل شمارش ذرات معلق تو هوا وجود داره. تمام اینها هم دارن راه خودشون رو میرن. هیچ وقتم از بودنشون با خبر نمیشیم چون با تمام چیزای دیگه مچ شدن. من همونقدر هستم که اونها هستن، نه بیشتر، نه کمتر.  همه هم کار خودشون رو تو مسیر درستشون انجام میدن. واقعاً باید از خودخواهیمون کم کنیم. صبح که به طلوع بنفش و نارنجیه خورشید نگاه میکنیم به این فکر کنیم که فقط برای ما طلوع نکرده. برای سگ همسایه هم طلوع کرده، برای اون گیاه عجیب و غریب قلب جنگل آمازون هم طلوع کرده، برای دلفین های ته اقیانوس آرام هم طلوع کرده  که یهو از آب با چه شوری میپرن بیرون. برای پشه ای که دیشب ما رو نیش زد... برای دشمنمون، برای اونی که دوسش داریم...

 

راستی راستی کسی یا چیزی تو این دَوَران بی انتها منتظر ما میمونه؟! همه چی داره پیش میره، همه چی داره میچرخه. و همۀ اینا فکر میکنن دارن صاف صاف راه میرن! نمیدونن در دو جهت، اونم با سرعت خیلی زیاد دارن می چرخن! زمین دور ما، ما دور خورشید! اوووو دیگه هیچی نمیتونم بگم وقتی به اینجا میرسم. تا حالا فقط از زمین و موجوداتش گفتم چون بازم فکر میکنم فقط ماها هستیم. بریم اونطرفتر. خیلی اونطرفتر. کهکشان، کهکشان راه شیری. زمین به اضافۀ نُه سیارۀ دیگه؛

 

 

که همه با هم دارن میچرخن (تازه امروز فهمیدم سیارۀ دهم هم کشف شده). که زمین تازه یکی از کوچیکترینهاشه! (اورانوس و نپتون تقریباً چهار برابر زمینن و قطر خورشید صد و نه برابر قطر زمینه) که ما فقط تونستیم به یه جا پا بذاریم: ماه!  تازه اونم سیاره نیست، یه قمر خیلی کوچیکه. سیارات دیگه هرکدوم چندتا قمر واسه خودشون دارن. خورشید واسه اونها هم طلوع میکنه، غروب میکنه (تصور کنید غروب خورشید رو از پلوتون که دورترین سیاره ست تماشا کنیم... هیجان انگیز نیست؟). همشون یه مدار مشخص دارن، یه خورده هم نزدیکتر و دورتر نمیشن. تو همشون هم زندگی هست. همون چیزایی  که واسه زمین گفتم به اونها انتقال بدین، با یخورده فرق ( آخه تا میبینیم با زندگی زمینی مطاقبت نداره میگیم هیچی اونجا نیست!) تمام این سیارات بدون هیچ اتصالی به هیچ جا واسه خودشون معلقن، میچرخن میچرخن. همه دور یه خورشید، یه ستاره، که خودشم تو یه مدار خاصی داره میچرخه. اونجا ها هم صبح میشه، شب میشه...  داستان شازده کوچولوی سنت آگزوپری یادتونه. خیلی دوسش داشتم ، و همیشه فکر کردم اصلاً بعید نیست راستی راستی یه سیارۀ کوچولو باشه که فقط یه نفر توش زندگی میکنه و یه گل سرخ کوچولوی حسود اما مهربون هم صحبتشه، و هروقت که دلش تنگ شد میتونه غروب خورشید رو ببینه... کاش میشد زمین رو از اونجا دید، کاش میشد غروب خورشید رو ازونجا دید. کلی ستاره، میلیلاردها میلیارد ستاره وجود داره؛ میگن اگه تمام کرۀ زمین از شن ساخته شده بود، تعداد ذره های شن روی زمین به تعداد ستاره های کهکشان نمی رسید! به خدا هیچی منو به اون اندازه هیجان زده نمیکنه، وقتیکه یه شب زیر آسمون صاف و بدون ابر می ایستم و انبوه ستاره ها رو بالا سرم میبینم. دور و نزدیک، چشمک میزنن همچین که انگار دارن یه پیامی بهم میدن. هر گردش این ستاره ها به دور مرکز کهکشان 225 میلیون سال طول میکشه!  (راستی عمر انسانها بطور متوسط چقدره؟!)

 

 

شنیدم بعضی ازین ستاره ها هزاران و میلیونها سال پیش مردن و از بین رفتن ولی چون اونقدر فاصلشون از ما زیاد بود تازه نورشون به ما رسیده. اونقد ناراحت میشم وقتی فکر میکنم بعضیهاشون خیلی وقت پیش مردن . میگن سیاره ها هم قبرستون دارن، و هر کدومشون که از بین میره جاش اونجاست. خیلی عجیبه نه؟ خنده داره که ما فقط تونستیم تا ماه بریم! به مریخ که مثلاً خیلی به ما نزدیکه تونستیم فقط چند تا ماشین بفرستیم. دیگه زحل و نپتون و پلوتون به کنار... همشون هم از زمین بزرگتر و قشنگترن. و اما... تمام این عظمتی که راجب کهکشان راه شیری هست  درست! ولی  این کهکشان خودش جزو یکی از میلیاردها کهکشانه و یکی از کوچیکترینهاشه!

 

 

تمام چیزایی که با قلم ناقصم گفتم رو چند برابر کنید! من چیزی از نجوم نمیدونم و امیدوارم اشتباه نگم، ولی طبق اون اطلاعات دست و پا شکستۀ من  طول هر کهکشان حدود صد هزار سال نوریه و فاصلۀ بین کهکشانها چند میلیون سال نوریه! (هر سال نوری ده تریلیون کیلومتره)   دیگه نمیدونم چی میشه گفت! یعنی مثل همین کهکشان بازم هست، تازه بزرگترش! هر کدوم واسه خودشون یه چیز مثل خورشید دارن که چند برابر خورشید ماست، که هر کدوم از سیاره هاش دارن تو دوتا مدار، شایدم بیشتر، میچرخن، که اونها هم قمر دارن. فقط برای روشنتر شدن یه چیز بگم (این آمارو یکی از دوستام چند روز پیش بهم گفت) عدد یک رو در نظر بگیرید، خوب؟ حالا سی و شیش تا صفر جلوش بذارید (البته اگه بتونید همچین عددی رو تصور کنید) این تعداد سیاره های قابل رصد هست (تاکید میکنم قابل رصد، اونم با تلسکوپهای ناقص ما!)

 

۱.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰

 

 من فقط میدونم تیلیارد دوازده تا صفر داره!

حالا خیلی خودخواهیه اگه فکر کنیم تمام این عظمت و این سیارات بی خودی واسه خودشون هستن و کسی توش زندگی نمیکنه. ما میگیم برای زنده موندن به گرمای بین 30_ تا 50+ درجه لازمه. آب لازمه و اکسیژن! خیلی خنده داره! این درسته ولی فقط راجب موجودی مثل انسان صدق میکنه! اگه اون  انسان نباشه چی؟ فکرشو کنید، الان یه جایی ازین جهان تو یه سیاره ای یه عالمه زندگی(مثل زمین شایدم بهتر) وجود داره. همه دارن میدوون. همه روز رو به شب میرسونن، شب رو به روز... اونها هم آرزو دارن، آینده دارن، گذشته ای داشتن. همشون هم دارن همراه سیارشون میچرخن دور ستارشون. تمام کهکشانشون (اسمش هرچی که هست) داره میچرخه، همۀ کهکشانها کنار هم  شایدم دور هم دارن میچرخن، هیچی هم از جاش تکون نمیخوره. همشون تو یه پهنای عظیمی از تاریکی هستن. آخه آخر این تاریکی کجاست؟ تصور ما از جهان یه مشت سیاره و ستاره تو یه فضای تاریکه! خوب  خود این تاریکی به کجا میرسه؟ دو تا جواب داره: یا باید بگیم یه جایی آخرشه، مثلاً یه نیرویی هست که بیشتر ازون نمیشه پیش رفت، مثل یه دیوار. که خنده داره! یا باید گفت بدون انتهاست! اونوقت ذهن ما نمیپذیره! چون برای همه چیز محدودیت زمان و مکان قائلیم! اه... نمیتونم دقیقاً بگم منظورم چیه! فقط یه شور خاص دارم، از درون انگار دارم آتیش میگیرم... چرا الان به دنیا اومدم... ای کاش بودم و میدیدم وقتیکه با موجودات سیارات دیگه ارتباط برقرار میکنیم... من یه جور شور جهانی دارم. همیشه خودمو تو خط و مدار چرخش جهانی میبینم. من تنها نیستم؛ مجموعه ای هستم از تمام انرژیهای موجودات دیگه،جاندار و غیر جاندار، چه تو زمین چه تو تمام سیارات دیگه... من برآیند یه انرژیه جهانیم... میدونم که وجودم تحت تاثیر کوچکترین حرکتی هست که تو تمام این جهان میوفته. من با همه، حتی با چند کهکشان اونطرفتر (با فاصله های نوری از ما) در ارتباطم و میدونم کوچکترین حرکتی در من تو زندگیه اونها هم تاثیر میذاره.

 

پس چی شد؟ من تو یه تیکه خاک زندگی میکنم که میلیاردها نفر دیگه مثل من توش هستن، و اون خاک  کرۀ زمین رو تشکیل میده که خود کرۀ زمین عظیم ما یکی از کوچکترین سیارات کهکشان راه شیریه، و همین کهکشان راه شیری یکی از کهکشانهای بینهایت جهانه! حالا اگه در اندازۀ جهانی نگاه کنیم، واقعاً فرق من با یه پشه چیه؟ هر دوتامون هیچی نیستیم!  من شصت کیلویی که اگه سی ثانیه راه تنفسمو بگیرن میمیرم! کجای این جهانم؟ چقدر به حساب میام؟ به چی مغرورم؟!...  من قراره چی کار کنم؟ چه تفاوتی داره بودن یا نبودن من؟...  من چقدر هیچی نیستم!

 

 

 

+ نوشته شده در  86/08/01ساعت 9:4 PM  توسط آرش  |