
من چقدر هیچی نیستم! تعجب کردین؟ ببخشید! ولی تازگیها نمی تونم واسه چیزی که میخوام بگم و برای گفتنش عجله دارم مقدمه چینی کنم!
هرچی بیشتر فکر میکنم میبینم جداً من هیچی نیستما. چند وقته به این فکر می کنم که اصلاً آیا من تو این جهان به حساب میام؟
واقعیت اینه که ما اونقد درگیر خودمون و پیرامونمون میشم و اونقدر نوک داماقمون رو میبینیم که بعد از یه مدتی فکر میکنیم مرکز جهانیم! فکر میکنیم همه باید حواسشون به ما باشه. فکر میکنیم خیلی مهمیم و اگه ما نباشیم یه بخشی از جهان لنگ میشه! فکر میکنیم دنیا دنیای ماست! اونقدر سفت و سخت به آینده و خواسته هامون میچسبیم که بعد از یه مدتی مکانیکی فکر میکنیم اون آرزوی تمام دنیاست و همه همینطورن. ولی... به تعداد آدمایی که تو جهان هست زندگی وجود داره. شاید یه حرف کلیشه ای و لوس بنظر بیاد، ولی من خودم وقتی تو بحرش میرم دیوونه میشم (البته در حالت عادیشم فرقی ندارم
). با خودتون حساب کنید... چند سال پیش شنیدم زمین حدود شیش میلیارد نفر جمعیت داره (الآن حتماً بیشتر شده) پس شیش میلیارد زندگی. شیش میلیارد سلیقه، افکار، چهره... تمام این شیش میلیارد نفر برای خودشون هزاران آرزو دارن، واسه آیندشون برنامه ریزی میکنن، دوست و آشنا دارن، خوشحال میشن، ناراحت میشن. متولد میشن، میمیرن... فکر کنید... همین الآن چند صد هزار (شایدم میلیونها) نفر به دنیا اومدن. همین الآنم چند صد هزار نفر مردن، هزاران نفری که تا همین چند لحظه پیش بودن و تو همین هوا نفس میکشیدن. همین حالا همین حالا یکی یه جایی ناغافل تصادف کرد مرد. کک منو شما هم نگزیده، ولی خانوادش دوست دارن فکر میکنن تمام دنیا داره به اونا نگاه میکنه!
اگه به همه چی در مقیاس جهانی نگاه کنیم قفل می کنیم
(من که اینجوریم)! همین الآن تو برزیل تو یه محله بین سائو پائولو و سانتوس (مثلاً میخواستم بگم اسم اینا رو بلدم!) تو فلان کوچه چند نفر دارن راه میرن...! همشون واسه خودشون چه درگیریهایی دارن. تو همون کوچه سمت چپ خونۀ یکی مونده به آخر یکی داره جوری از خدا خواهش و تمنا میکنه که انگار فقط خدای اونه. یخورده اونطرفتر یه دختر و پسر تازگیها عاشق هم شدن، فکر میکنن اولین عاشقای دنیا هستن! ولی همۀ اینها میلیاردها بار تکرار شده و تکرار خواهد شد. اوووو... چقدر جهان پر از حرکته... چقدر نیرو، چقدر فکر، چقدر دغدغه تو هوا معلقه. من همیشه خودمو محصور این فرکانسهای جهانی میبینم. تازه جوری حرف میزنم که انگار فقط ما آدما تو این جهان زندگی میکنیم. وووه ه ه...! این همه حیوون، گیاه، ذرات کوچیک و بزرگ دور ما زندگی می کنن. همشون هم همه چی رو محدود به خودشون میدونن. اقیانوسها رو در نظر بگیرید، برین زیر آب... اووووو این همه موجود. این همه رنگ زیر دریاست. تازه یه زندگیه جدید اینجا شروع میشه! اون ماهی هم که ته دریاست داره به جنس مخالفش فکر میکنه! تک تک این ماهیها هم به خودشون و خوراکشون فکر میکنن. و جالب اینه که همۀ این انسانها، حیوانات، نباتات... همشون اونقد غذا دارن که امشب رو به فردا برسونن. دیگه تعداد همۀ اینها شیش میلیارد یا هفت میلیارد و یا ده تا... نیست. غیر قابل شمارش گیاه وجود داره. غیر قابل شمارش ذرات معلق تو هوا وجود داره. تمام اینها هم دارن راه خودشون رو میرن. هیچ وقتم از بودنشون با خبر نمیشیم چون با تمام چیزای دیگه مچ شدن. من همونقدر هستم که اونها هستن، نه بیشتر، نه کمتر.
همه هم کار خودشون رو تو مسیر درستشون انجام میدن. واقعاً باید از خودخواهیمون کم کنیم. صبح که به طلوع بنفش و نارنجیه خورشید نگاه میکنیم به این فکر کنیم که فقط برای ما طلوع نکرده. برای سگ همسایه هم طلوع کرده، برای اون گیاه عجیب و غریب قلب جنگل آمازون هم طلوع کرده، برای دلفین های ته اقیانوس آرام هم طلوع کرده که یهو از آب با چه شوری میپرن بیرون. برای پشه ای که دیشب ما رو نیش زد... برای دشمنمون، برای اونی که دوسش داریم...
راستی راستی کسی یا چیزی تو این دَوَران بی انتها منتظر ما میمونه؟! همه چی داره پیش میره، همه چی داره میچرخه. و همۀ اینا فکر میکنن دارن صاف صاف راه میرن! نمیدونن در دو جهت، اونم با سرعت خیلی زیاد دارن می چرخن! زمین دور ما، ما دور خورشید! اوووو دیگه هیچی نمیتونم بگم وقتی به اینجا میرسم. تا حالا فقط از زمین و موجوداتش گفتم چون بازم فکر میکنم فقط ماها هستیم. بریم اونطرفتر. خیلی اونطرفتر. کهکشان، کهکشان راه شیری. زمین به اضافۀ نُه سیارۀ دیگه؛

که همه با هم دارن میچرخن (تازه امروز فهمیدم سیارۀ دهم هم کشف شده). که زمین تازه یکی از کوچیکترینهاشه! (اورانوس و نپتون تقریباً چهار برابر زمینن و قطر خورشید صد و نه برابر قطر زمینه) که ما فقط تونستیم به یه جا پا بذاریم: ماه!
تازه اونم سیاره نیست، یه قمر خیلی کوچیکه. سیارات دیگه هرکدوم چندتا قمر واسه خودشون دارن. خورشید واسه اونها هم طلوع میکنه، غروب میکنه (تصور کنید غروب خورشید رو از پلوتون که دورترین سیاره ست تماشا کنیم... هیجان انگیز نیست؟). همشون یه مدار مشخص دارن، یه خورده هم نزدیکتر و دورتر نمیشن. تو همشون هم زندگی هست. همون چیزایی که واسه زمین گفتم به اونها انتقال بدین، با یخورده فرق ( آخه تا میبینیم با زندگی زمینی مطاقبت نداره میگیم هیچی اونجا نیست!) تمام این سیارات بدون هیچ اتصالی به هیچ جا واسه خودشون معلقن، میچرخن میچرخن. همه دور یه خورشید، یه ستاره، که خودشم تو یه مدار خاصی داره میچرخه. اونجا ها هم صبح میشه، شب میشه... داستان شازده کوچولوی سنت آگزوپری یادتونه. خیلی دوسش داشتم
، و همیشه فکر کردم اصلاً بعید نیست راستی راستی یه سیارۀ کوچولو باشه که فقط یه نفر توش زندگی میکنه و یه گل سرخ کوچولوی حسود اما مهربون هم صحبتشه، و هروقت که دلش تنگ شد میتونه غروب خورشید رو ببینه... کاش میشد زمین رو از اونجا دید، کاش میشد غروب خورشید رو ازونجا دید. کلی ستاره، میلیلاردها میلیارد ستاره وجود داره؛ میگن اگه تمام کرۀ زمین از شن ساخته شده بود، تعداد ذره های شن روی زمین به تعداد ستاره های کهکشان نمی رسید! به خدا هیچی منو به اون اندازه هیجان زده نمیکنه، وقتیکه یه شب زیر آسمون صاف و بدون ابر می ایستم و انبوه ستاره ها رو بالا سرم میبینم. دور و نزدیک، چشمک میزنن همچین که انگار دارن یه پیامی بهم میدن. هر گردش این ستاره ها به دور مرکز کهکشان 225 میلیون سال طول میکشه!
(راستی عمر انسانها بطور متوسط چقدره؟!) 

شنیدم بعضی ازین ستاره ها هزاران و میلیونها سال پیش مردن و از بین رفتن ولی چون اونقدر فاصلشون از ما زیاد بود تازه نورشون به ما رسیده. اونقد ناراحت میشم وقتی فکر میکنم بعضیهاشون خیلی وقت پیش مردن
. میگن سیاره ها هم قبرستون دارن، و هر کدومشون که از بین میره جاش اونجاست. خیلی عجیبه نه؟ خنده داره که ما فقط تونستیم تا ماه بریم! به مریخ که مثلاً خیلی به ما نزدیکه تونستیم فقط چند تا ماشین بفرستیم. دیگه زحل و نپتون و پلوتون به کنار... همشون هم از زمین بزرگتر و قشنگترن. و اما... تمام این عظمتی که راجب کهکشان راه شیری هست درست! ولی این کهکشان خودش جزو یکی از میلیاردها کهکشانه و یکی از کوچیکترینهاشه!

تمام چیزایی که با قلم ناقصم گفتم رو چند برابر کنید! من چیزی از نجوم نمیدونم و امیدوارم اشتباه نگم، ولی طبق اون اطلاعات دست و پا شکستۀ من طول هر کهکشان حدود صد هزار سال نوریه و فاصلۀ بین کهکشانها چند میلیون سال نوریه! (هر سال نوری ده تریلیون کیلومتره)
دیگه نمیدونم چی میشه گفت! یعنی مثل همین کهکشان بازم هست، تازه بزرگترش! هر کدوم واسه خودشون یه چیز مثل خورشید دارن که چند برابر خورشید ماست، که هر کدوم از سیاره هاش دارن تو دوتا مدار، شایدم بیشتر، میچرخن، که اونها هم قمر دارن. فقط برای روشنتر شدن یه چیز بگم (این آمارو یکی از دوستام چند روز پیش بهم گفت) عدد یک رو در نظر بگیرید، خوب؟ حالا سی و شیش تا صفر جلوش بذارید (البته اگه بتونید همچین عددی رو تصور کنید) این تعداد سیاره های قابل رصد هست (تاکید میکنم قابل رصد، اونم با تلسکوپهای ناقص ما!)
۱.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰.۰۰۰
من فقط میدونم تیلیارد دوازده تا صفر داره! 
حالا خیلی خودخواهیه اگه فکر کنیم تمام این عظمت و این سیارات بی خودی واسه خودشون هستن و کسی توش زندگی نمیکنه. ما میگیم برای زنده موندن به گرمای بین 30_ تا 50+ درجه لازمه. آب لازمه و اکسیژن! خیلی خنده داره! این درسته ولی فقط راجب موجودی مثل انسان صدق میکنه! اگه اون انسان نباشه چی؟ فکرشو کنید، الان یه جایی ازین جهان تو یه سیاره ای یه عالمه زندگی(مثل زمین شایدم بهتر) وجود داره. همه دارن میدوون. همه روز رو به شب میرسونن، شب رو به روز... اونها هم آرزو دارن، آینده دارن، گذشته ای داشتن. همشون هم دارن همراه سیارشون میچرخن دور ستارشون. تمام کهکشانشون (اسمش هرچی که هست) داره میچرخه، همۀ کهکشانها کنار هم شایدم دور هم دارن میچرخن، هیچی هم از جاش تکون نمیخوره. همشون تو یه پهنای عظیمی از تاریکی هستن. آخه آخر این تاریکی کجاست؟ تصور ما از جهان یه مشت سیاره و ستاره تو یه فضای تاریکه! خوب خود این تاریکی به کجا میرسه؟ دو تا جواب داره: یا باید بگیم یه جایی آخرشه، مثلاً یه نیرویی هست که بیشتر ازون نمیشه پیش رفت، مثل یه دیوار. که خنده داره! یا باید گفت بدون انتهاست! اونوقت ذهن ما نمیپذیره! چون برای همه چیز محدودیت زمان و مکان قائلیم! اه... نمیتونم دقیقاً بگم منظورم چیه! فقط یه شور خاص دارم، از درون انگار دارم آتیش میگیرم... چرا الان به دنیا اومدم... ای کاش بودم و میدیدم وقتیکه با موجودات سیارات دیگه ارتباط برقرار میکنیم... من یه جور شور جهانی دارم. همیشه خودمو تو خط و مدار چرخش جهانی میبینم. من تنها نیستم؛ مجموعه ای هستم از تمام انرژیهای موجودات دیگه،جاندار و غیر جاندار، چه تو زمین چه تو تمام سیارات دیگه... من برآیند یه انرژیه جهانیم... میدونم که وجودم تحت تاثیر کوچکترین حرکتی هست که تو تمام این جهان میوفته. من با همه، حتی با چند کهکشان اونطرفتر (با فاصله های نوری از ما) در ارتباطم و میدونم کوچکترین حرکتی در من تو زندگیه اونها هم تاثیر میذاره.

پس چی شد؟ من تو یه تیکه خاک زندگی میکنم که میلیاردها نفر دیگه مثل من توش هستن، و اون خاک کرۀ زمین رو تشکیل میده که خود کرۀ زمین عظیم ما یکی از کوچکترین سیارات کهکشان راه شیریه، و همین کهکشان راه شیری یکی از کهکشانهای بینهایت جهانه! حالا اگه در اندازۀ جهانی نگاه کنیم، واقعاً فرق من با یه پشه چیه؟ هر دوتامون هیچی نیستیم! من شصت کیلویی که اگه سی ثانیه راه تنفسمو بگیرن میمیرم! کجای این جهانم؟ چقدر به حساب میام؟ به چی مغرورم؟!...
من قراره چی کار کنم؟ چه تفاوتی داره بودن یا نبودن من؟... من چقدر هیچی نیستم! 