امشب جسد شناورم در آبهای قلب آفریقا از زیر درختی می گذرد که نهالش را از سرزمین مادری ام به آن سو پیوند زده اند. دختری با رانهای برهنه اش بر شاخۀ درخت لمیده؛ گل مریم در دستانش و نگاهش به آسمان که نکند باران ببارد؛ هنگام برداشت محصولش است و او طعم شکنجۀ خدایان را خوب چشیده. من که لحظه ای از آن خودم نبودم، لختی هم برای خاطر دخترک باشم. بی خبر دستانم دراز می شود و از زیر گردن تا به گونۀ گلگونش را نوازش می کنم. دخترک از همان لمس کوچک انگشتانم باردار می شود و کودک را بر جسد مردۀ شناورم در آب می اندازد. اما من که می دانم دخترک پیش تر هم خوابگی با زئوس داشته و باکرگی اش را به او فروخته تا نکند باران ببارد، و کودک حاصل اوست. هر چه هست باید قدرش را دانست، زیرا این تمام آن چیزی است که از دخترک به ارث بردم. من که لحظه ای از آن خودم نبودم، لختی هم برای هوس خدایان باشم، به کسی بر نمی خورد! دیگر دور شدیم و دستانم به اندام دخترک نمی رسد. نگاه نگران کودک به آسمان که نکند باران ببارد تا رودخانه طغیان کند. جسد مردۀ من همیشه کرجی خوبی خواهد بود برای کودکم تا نسلش را براند. من که لحظه ای از آن خودم نبودم، لختی هم برای آسایش آیندگانم باشم. اکنون من می توانم پایان تاریخ باشم اگر بخواهم. می توان پایانی بر زایش بود و انسانیت. کودکم هنوز آنقدر بزرگ نشده که... و کمی آنطرفتر سقوط رودخانه است و آبشار... به هوش که می آیم در شکلهای هندسی پیچیدۀ چشمانم رویای دخترکی به خاطرم می آید که از چنگ جوجه ای فرار می کند و رد سه دندانۀ پاهای جوجه از نقاشی نیمه تمامم می گذرد و لکۀ سبز را تا گوشۀ کاغذم می برد بی انتها...
نقاشی من که لحظه ای از آن خودم نبود، لختی هم برای خاطر جوجه باشد...!
برگردیم به همان زبان خودمان... بریم به همون زبون خودمون! ![]()
_مکث_
سلام دوستای گلم...
امشب یه حال دیگه ای دارم، البته بقول دوستم من همیشه یه حال دیگه ای دارم! ولی امشب یه چیز دیگه ست. خیلی وقته دارم فکر میکنم به اینکه باید یه جایی، یه لحظه ای تو زندگی یه کاری کرد. یه کاری که منیت منو نشون بده. یه کاری که بگم این خودمم. یه کاری که تو روال و برنامۀ پیش بینی شدۀ زندگیمون نباشه... آخه زندگی تو ایران خیلی قابل پیش بینیه. همه می دونن قراره چی بشن. همه یه سقفی برای خودشون می سازن و تا آخر زندگیشون پای بند همون مقدار هستن. سیر زندگی برای همه یکسانه. درس، سربازی، کار، ازدواج، خونه، بچه، ارث و مرگ... همه چی تو ایران طبق یه روال اپیدمی وار پیش میره، بر اساس تب هر چیز کوچیکی تمام زندگیها به یکسان تاثیر میگیره. حتی اگه تو خیابون به لباسها و رنگها نگاه کنیم میبینیم همه یه جورن، اگرم یکی فرق داشته باشه مثل برج ایفل تمام چشمها طرفش میره. تقریبا خیابونهای ما خاکستریه. و اگه کلی تر نیگا کنیم ایرانیها خاکسترین. اینجا ما "نهایت" نداریم. همه چیز تا به یه جایی میرسه استاپ میخوره، کسی جرات نمیکنه به بیشتر ازون فکر کنه. همیشه احساس میکردم اینجا از هر چیزی فقط سایه ش رو داریم؛ سایۀ آدمها، سایۀ خوشحالی، سایۀ ناراحتی... مرز سختیه برای مشخص کردن، ولی سوالم اینه: آیا ما اینطور بودن رو خودمون انتخاب میکنیم و دوست داریم؟ یا از بیرون به ما تحمیل میشه؟ یه خورده شخصی ترش کنم؛ من اونطوری هستم که میخوام؟ یا اونطوریم که دیگران میخوان؟ چقدر من خودمم؟ شما رو نمیدونم ولی خیلی راحت راجب خودم می تونم بگم این چیزی که هستم تقریبا _با ارفاق_ 20% چیزیکه واقعا دوست دارم باشم. وقتی به محافظه کاریم دقت میکنم میبینم فقط من نیستم، این هم شده یه اپیدمی. و البته داره بیش از حد میشه. هیچ کس تو وضعیت الان جامعه، دلش نمیخواد دیده بشه. واسه همین هیچ فکر جدیدی نیست، هیچ حرکتی پیش نمیاد. من تو پارک یهو نمیپرم شاخۀ درختو بگیرم! یهو یکی تو خیابون جیغ نمیکشه! نمیخوام دنبال دلیلش برم، گرچه میشه یه چیزایی حدس زد که چرا اینجوری شده. مثلا میشه گفت جامعۀ بعد از انقلاب از هر انقلابی –حتی درونی_ خسته هست و میخواد آروم باشه... یا این یه برنامه ریزیه حساب شدۀ طولانی مدت بود که مردم به اینجا برسن... بماند! ![]()
این وبلاگ راجب خودمه و بذارید از خودم بگم. برگردیم به جملۀ اول: " یه جایی، یه لحظه ای تو زندگی باید یه کاری کرد. یه کاری که منو نشون بده." هیچ وقت نتونستم از انرژیم استفاده کنم. چند روز پیش به یکی از دوستام گفتم: الان احساس میکنم من یه بشکۀ باروتم! از بس همه چیزو تو خودم خفه کردم. تا کی خودمو گول بزنم... همیشه برای آیندۀ نیومده، آینده ای که معلوم نیست چه اتفاقی قراره توش بیوفته، الانمو به هم زدم و انرژیمو سرکوب کردم. برای لیسانس خوندم، به خودم سخت گرفتم، از نقاشیم کم کردم به امید اینکه اگه تموم شه آیندۀ راحتی دارم و میتونم برای همیشه نقاشی کنم. حالا که لیسانس داره تموم میشه، به خودم سختتر میگیرم و از نقاشیم کمترتر! میکنم و واسه فوق میخونم به امید اینکه میتونم آینده برای همیشه نقاشی کنم. خدا میدونه بعد از فوق چی پیش میاد، چه بهونه ای... حتماً دکترا! آخرش که چی؟! مشکل اینه که درونم هدفهای غیر معمول –از دید بقیه_ دارم ولی مثل همه قدمهای معمول برمیدارم. بعضی وقتا فکر میکنم باید حد خودمو بشناسم، و شاید حد من همینه. شاید من اصلا نقاش نباشم و بیخودی زور میزنم!
اگه هستم پس کوش؟ پس چرا یه جا نشون نمی دم که نقاشم؟ از چی می ترسی خاک تو سر؟! چرا من همین الان درسو ول نمی کنم برم سراغ علاقۀ خودم؟ واقعیت اینه که این همون کاریه که میگم؛ یه جایی، یه لحظه ای تو زندگی باید یه کاری کرد... ما هم خدا رو میخوایم هم خرما رو! این امکان پذیر نیست. اگه نگران آیندم هستم باید الان یکیشو انتخاب کنم... ولی نمی تونم، هنوز این جراتو ندارم. به این فکر میکنم که دلم نمی خواد زندگیه فقیرانه داشته باشم و برای اینکه راحت تر به نقاشی بپردازم به یه منبع درآمد نیاز دارم، به این درس و مدرکش محتاجم برای حداقل درآمد. و از طرف دیگه فکر میکنم همین جاست که مشخص میشه چرا ونگوگ شد ونگوگ، مودیلیانی شد مودیلیانی، موتزارت شد موتزارت، چاپلین شد چاپلین، مارکز شد مارکز و آرش سلطان زاده شد هیچی! همه چیو نمیشه گردن سیاست و دولت و جامعه انداخت. مطمئناً هیچ کدوم از کسانی که نام بردم شرایط ایده آل نداشتن.
(به خودم بود!)
ولی دوستای من، چی کار کنم وقتی حس شدید واسه نقاشی دارم اما درسم مونده، و میبینم من نسبت به پول و وقت و انرژی ای که خانوادم برام خرج میکنن مسئولم؟ یه وقتی هم که آخر روز وقتشو دارم و میرم سراغ نقاشی اونقد خسته ام که نای کار کردن ندارم. بدتر اینکه، چی کار کنم وقتی حس و حال شدید و انرژی زیاد و وقت خالی برای نقاشی دارم، اما ابزار کافی واسه کار ندارم، حداقل ابزار من رنگ دیگه! هیچ وقت نتونستم اونقدر که دلم مخواد رنگ رو تابلو بزارم که مثل موج دریا تو هم وول بخورن، هیچ وقت اونقد رنگ نداشتم... بحث وضع مالیمون نیست، این یه مساله با خودمه، که دیگه روم نمیشه بعد از هشت سال نقاشی هنوز پول ابتدایی ترین ابزارمو از پدرم یا مادرم بگیرم...
واقعا پول تعیین کننده ست. خیلی وقته به این اصل ایما ن آوردم. ![]()
می دونید نهایت آرزوم چیه؟ اینکه پشت یه وانت پر کنم از وسایل نقاشی، پر از بوم های کلاسیک بزرگ، پر از رنگ روغن اونم فقط از جنس وینزور، پر از قلموهای گنده و سه پایه های محکم که هی موقع کار لق نخوره! برم کلاردشت، برم شیخ موسی، چه میدونم همچین جاهایی، یا حتی برم تو دشتهای اطراف یزد، _یه جایی که یه رنگ تو مقیاس وسیع باشه_ یه خونه اجاره کنم واسه یک سال. صبح زود وسایلمو بگیرم برم بیرون تو طبیعت نقاشی بکشم، نقاشی، نقاشی تا موقعیکه نور کم بشه و دیگه اجازه نده ببینم، بعدش برگردم تو همون خونۀ کوچیک، یه چیزخلاصه بخورم، و تا دیر وقت موسیقی... و نقاشیمو دورگیری کنمو تکمیلش کنم. دوست دارم برم اونجاها و از پشت درختها از دختری که حواسش به من نیست و با لباس قرمزش تو باغ سبزیجات واسه خودش نانای نانای میکنه، نقاشی کنم. سبزی ها رو تو انواع سبز زیاد زیاد میکشم خومم چندتا گل زرد بهش اضافه میکنم، و آبی بیکران آسمون رو طوری میکشم که انگاری خورشید طلایی توش منفجر شده. پوست دخترکو سفید سفید میکشم و لباسشو اونقد قرمز جیغ میکشم که چشم بیننده رو بزنه! تموم اینا رو جوری میکشم که وقتی تابلو تموم شد هیچی معلوم نباشه بغیر از سیلی از یه عالمه رنگ تو هم تو هم...
جداً حال میده. همچین آرزوهای محالی که دارینو بنویسید. شاید هیچ وقت به چیزیکه گفتم نرسم ولی همین که میتونم بنویسم انگار تا یه حدیش برآورده شده. ![]()
خلاصه، با تمام حرفایی که زدم بازم یه احساس ناشناخته ای از درونم میگه به همین روال ادامه بدم. بهم میگه آروم باشمو این یک سال رو هم بخونم... نمی دنم، احساس میکنم زیادی منطقی ام و ازین چندان راضی نیستم. خیلی جاها مانعم میشه.
یه روزی میشه برسه که واقعاً مال خودم باشم...؟

پی نوشت: اول از همه میخواستم از حامد جان بابت طراحی بنر وبلاگ و تغییرات دیگه حسابی تشکر کنم. مرسی حامد جان.
دوم اینکه راجب پست قبلی... راستش یکی دو ساعت بعد از آپ کردنش خودم پشیمون شدم ولی چون چند نفری بازدید کرده بودن و نظر هم گذاشتن گفتم شاید درست نباشه مطلبو بردارم. تمام چیزایی که گفتم صادقانه بود ولی فکر کردم یه مساله با خودم بود لازم نبود ـو اصلا ربطی نداشت ـ به دیگران بگم و تو وب بذارم. یه شور چند لحظه ای بود دیگه. اونم یه تجربه...


