تبليغاتX
Firmament.Blogfa.Com

 

 

امشب جسد شناورم در آبهای قلب آفریقا از زیر درختی می گذرد که نهالش را از سرزمین مادری ام به آن سو پیوند زده اند. دختری با رانهای برهنه اش بر شاخۀ درخت لمیده؛ گل مریم در دستانش و نگاهش به آسمان که نکند باران ببارد؛ هنگام برداشت محصولش است و او طعم شکنجۀ خدایان را خوب چشیده. من که لحظه ای از آن خودم نبودم، لختی هم برای خاطر دخترک باشم. بی خبر دستانم دراز می شود و از زیر گردن تا به گونۀ گلگونش را نوازش می کنم. دخترک از همان لمس کوچک انگشتانم باردار می شود و کودک را بر جسد مردۀ شناورم در آب می اندازد. اما من که می دانم دخترک پیش تر  هم خوابگی با زئوس داشته و باکرگی اش را به او فروخته تا نکند باران ببارد، و کودک حاصل اوست. هر چه هست باید قدرش را دانست، زیرا این تمام آن چیزی است که از دخترک به ارث بردم. من که لحظه ای از آن خودم نبودم، لختی هم برای هوس خدایان باشم، به کسی بر نمی خورد! دیگر دور شدیم و دستانم به اندام دخترک نمی رسد. نگاه نگران کودک به آسمان که نکند باران ببارد تا رودخانه طغیان کند. جسد مردۀ من همیشه کرجی خوبی خواهد بود برای کودکم تا نسلش را براند. من که لحظه ای از آن خودم نبودم، لختی هم برای آسایش آیندگانم باشم. اکنون من می توانم پایان تاریخ باشم اگر بخواهم. می توان پایانی بر زایش بود و انسانیت. کودکم هنوز آنقدر بزرگ نشده که...  و کمی آنطرفتر سقوط رودخانه است و آبشار...  به هوش که می آیم در شکلهای هندسی پیچیدۀ چشمانم رویای دخترکی به خاطرم می آید که از چنگ جوجه ای فرار می کند و رد سه دندانۀ پاهای جوجه از نقاشی نیمه تمامم می گذرد و لکۀ سبز را تا گوشۀ کاغذم می برد بی انتها...

نقاشی من که لحظه ای از آن خودم نبود، لختی هم برای خاطر جوجه باشد...!

برگردیم به همان زبان خودمان... بریم به همون زبون خودمون!

 

_مکث_

 

سلام دوستای گلم...

امشب یه حال دیگه ای دارم، البته بقول دوستم من همیشه یه حال دیگه ای دارم! ولی امشب یه چیز دیگه ست. خیلی وقته دارم فکر میکنم به اینکه باید یه جایی، یه لحظه ای تو زندگی یه کاری کرد. یه کاری که منیت منو نشون بده. یه کاری که بگم این خودمم. یه کاری که تو روال و برنامۀ پیش بینی شدۀ زندگیمون نباشه... آخه زندگی تو ایران خیلی قابل پیش بینیه. همه می دونن قراره چی بشن. همه یه سقفی برای خودشون می سازن و تا آخر زندگیشون پای بند همون مقدار هستن. سیر زندگی برای همه یکسانه. درس، سربازی، کار، ازدواج، خونه، بچه، ارث و مرگ... همه چی تو ایران طبق یه روال اپیدمی وار پیش میره، بر اساس تب هر چیز کوچیکی  تمام زندگیها به یکسان تاثیر میگیره. حتی اگه تو خیابون به لباسها و رنگها نگاه کنیم میبینیم همه یه جورن، اگرم یکی فرق داشته باشه مثل برج ایفل تمام چشمها طرفش میره. تقریبا خیابونهای ما خاکستریه. و اگه کلی تر نیگا کنیم ایرانیها خاکسترین. اینجا ما "نهایت" نداریم. همه چیز تا به یه جایی میرسه استاپ میخوره، کسی جرات نمیکنه به بیشتر ازون فکر کنه. همیشه احساس میکردم اینجا از هر چیزی فقط سایه ش رو داریم؛ سایۀ آدمها، سایۀ خوشحالی، سایۀ ناراحتی... مرز سختیه برای مشخص کردن، ولی سوالم اینه: آیا ما اینطور بودن رو خودمون انتخاب میکنیم و دوست داریم؟ یا از بیرون به ما تحمیل میشه؟ یه خورده شخصی ترش کنم؛ من اونطوری هستم که میخوام؟ یا اونطوریم که دیگران میخوان؟ چقدر من خودمم؟ شما رو نمیدونم ولی خیلی راحت راجب خودم می تونم بگم این چیزی که هستم تقریبا _با ارفاق_ 20% چیزیکه واقعا دوست دارم باشم. وقتی به محافظه کاریم دقت میکنم میبینم فقط من نیستم، این هم شده یه اپیدمی. و البته داره بیش از حد میشه. هیچ کس تو وضعیت الان جامعه، دلش نمیخواد دیده بشه. واسه همین هیچ فکر جدیدی نیست، هیچ حرکتی پیش نمیاد. من تو پارک یهو نمیپرم شاخۀ درختو بگیرم! یهو یکی تو خیابون جیغ نمیکشه! نمیخوام دنبال دلیلش برم، گرچه میشه یه چیزایی حدس زد که چرا اینجوری شده. مثلا میشه گفت جامعۀ بعد از انقلاب از هر انقلابی –حتی درونی_ خسته هست و میخواد آروم باشه... یا این یه برنامه ریزیه حساب شدۀ طولانی مدت بود که مردم به اینجا برسن... بماند! 

این وبلاگ راجب خودمه و بذارید از خودم بگم. برگردیم به جملۀ اول: " یه جایی، یه لحظه ای تو زندگی باید یه کاری کرد. یه کاری که منو نشون بده." هیچ وقت نتونستم از انرژیم استفاده کنم. چند روز پیش به یکی از دوستام گفتم: الان احساس میکنم من یه بشکۀ باروتم!  از بس همه چیزو تو خودم خفه کردم. تا کی خودمو گول بزنم... همیشه برای آیندۀ نیومده، آینده ای که معلوم نیست چه اتفاقی قراره توش بیوفته، الانمو به هم زدم و انرژیمو سرکوب کردم. برای لیسانس خوندم، به خودم سخت گرفتم، از نقاشیم کم کردم به امید اینکه اگه تموم شه آیندۀ راحتی دارم و میتونم برای همیشه نقاشی کنم. حالا که لیسانس داره تموم میشه، به خودم سختتر میگیرم و از نقاشیم کمترتر! میکنم و واسه فوق میخونم به امید اینکه میتونم آینده برای همیشه نقاشی کنم. خدا میدونه بعد از فوق چی پیش میاد، چه بهونه ای... حتماً دکترا! آخرش که چی؟! مشکل اینه که درونم هدفهای غیر معمول –از دید بقیه_ دارم  ولی مثل همه قدمهای معمول برمیدارم. بعضی وقتا فکر میکنم باید حد خودمو بشناسم، و شاید حد من همینه. شاید من اصلا نقاش نباشم و بیخودی زور میزنم!  اگه هستم پس کوش؟ پس چرا یه جا نشون نمی دم که نقاشم؟ از چی می ترسی خاک تو سر؟! چرا من همین الان درسو ول نمی کنم برم سراغ علاقۀ خودم؟ واقعیت اینه که این همون کاریه که میگم؛ یه جایی، یه لحظه ای تو زندگی باید یه کاری کرد... ما هم خدا رو میخوایم هم خرما رو! این امکان پذیر نیست. اگه نگران آیندم هستم باید الان یکیشو انتخاب کنم... ولی نمی تونم، هنوز این جراتو ندارم. به این فکر میکنم که دلم نمی خواد زندگیه فقیرانه داشته باشم و برای اینکه راحت تر به نقاشی بپردازم به یه منبع درآمد نیاز دارم، به این درس و مدرکش محتاجم برای حداقل درآمد. و از طرف دیگه فکر میکنم همین جاست که مشخص میشه چرا ونگوگ شد ونگوگ، مودیلیانی شد مودیلیانی، موتزارت شد موتزارت، چاپلین شد چاپلین، مارکز شد مارکز و آرش سلطان زاده شد هیچی! همه چیو نمیشه گردن سیاست و دولت و جامعه انداخت. مطمئناً هیچ کدوم از کسانی که نام بردم شرایط ایده آل نداشتن.  (به خودم بود!)

 

ولی دوستای من، چی کار کنم وقتی حس شدید واسه نقاشی دارم اما درسم مونده، و میبینم من نسبت به پول و وقت و انرژی ای که خانوادم برام خرج میکنن مسئولم؟ یه وقتی هم که آخر روز وقتشو دارم و میرم سراغ نقاشی اونقد خسته ام که نای کار کردن ندارم. بدتر اینکه، چی کار کنم وقتی حس و حال شدید و انرژی زیاد و وقت خالی برای نقاشی دارم، اما ابزار کافی واسه کار ندارم، حداقل ابزار من رنگ دیگه! هیچ وقت نتونستم اونقدر که دلم مخواد رنگ رو تابلو بزارم که مثل موج دریا تو هم  وول بخورن، هیچ وقت اونقد رنگ نداشتم... بحث وضع مالیمون نیست، این یه مساله با خودمه، که دیگه روم نمیشه بعد از هشت سال نقاشی  هنوز پول ابتدایی ترین ابزارمو از پدرم یا مادرم بگیرم...

واقعا پول تعیین کننده ست. خیلی وقته به این اصل ایما ن آوردم.

می دونید نهایت آرزوم چیه؟ اینکه پشت یه وانت پر کنم از وسایل نقاشی، پر از بوم های کلاسیک بزرگ، پر از رنگ روغن اونم فقط از جنس وینزور، پر از قلموهای گنده و  سه پایه های محکم که هی موقع کار لق نخوره! برم کلاردشت، برم شیخ موسی، چه میدونم همچین جاهایی، یا حتی برم تو دشتهای اطراف یزد، _یه جایی که یه رنگ تو مقیاس وسیع باشه_  یه خونه اجاره کنم واسه یک سال. صبح زود وسایلمو بگیرم برم بیرون تو طبیعت نقاشی بکشم، نقاشی، نقاشی تا موقعیکه نور کم بشه و دیگه اجازه نده ببینم، بعدش برگردم تو همون خونۀ کوچیک، یه چیزخلاصه بخورم، و تا دیر وقت موسیقی...  و نقاشیمو دورگیری کنمو تکمیلش کنم. دوست دارم برم اونجاها و از پشت درختها از دختری که حواسش به من نیست و با لباس قرمزش تو باغ سبزیجات واسه خودش نانای نانای میکنه، نقاشی کنم. سبزی ها رو تو انواع سبز زیاد زیاد میکشم خومم چندتا گل زرد بهش اضافه میکنم، و آبی بیکران آسمون رو طوری میکشم که انگاری خورشید طلایی توش منفجر شده. پوست دخترکو سفید سفید میکشم و لباسشو اونقد قرمز جیغ میکشم که چشم بیننده رو بزنه! تموم اینا رو جوری میکشم که وقتی تابلو تموم شد هیچی معلوم نباشه بغیر از سیلی از یه عالمه رنگ تو هم  تو هم...  

جداً حال میده. همچین آرزوهای محالی که دارینو بنویسید. شاید هیچ وقت به چیزیکه گفتم نرسم ولی همین که میتونم بنویسم انگار تا یه حدیش برآورده شده. 

 

خلاصه، با تمام حرفایی که زدم بازم یه احساس ناشناخته ای از درونم میگه به همین روال ادامه بدم. بهم میگه آروم باشمو این یک سال رو هم بخونم... نمی دنم، احساس میکنم زیادی منطقی ام و ازین چندان راضی نیستم. خیلی جاها مانعم میشه.

یه روزی میشه برسه که واقعاً مال خودم باشم...؟ 

 

 

 

پی نوشت: اول از همه میخواستم از حامد جان بابت طراحی بنر وبلاگ و تغییرات دیگه حسابی تشکر کنم. مرسی حامد جان.  دوم اینکه راجب پست قبلی... راستش یکی دو ساعت بعد از آپ کردنش خودم پشیمون شدم ولی چون چند نفری بازدید کرده بودن و نظر هم گذاشتن گفتم شاید درست نباشه مطلبو بردارم. تمام چیزایی که گفتم  صادقانه بود ولی فکر کردم یه مساله با خودم بود لازم نبود ـو اصلا ربطی نداشت ـ به دیگران بگم و تو وب بذارم. یه شور چند لحظه ای بود دیگه. اونم یه تجربه...

+ نوشته شده در  86/07/21ساعت 3:7 AM  توسط آرش  | 

 

سلام دوستای خوبم...

 

بی مقدمه، میگم بیاین ول کنیم تمام این بازیها رو، این اداها رو ... اینکه یه چیزی بنویسم بذارم تو دنیای مجازی وب به این و اونو خبر بدم بدون هیچ شناختی از من بیان بگن به به چه چه عجب چیزی نوشتی ... و من میتونم پشت این صفحه همه چی باشم بغیر از اون چیزی که شما فکر میکنید...!

خیلی فکر کردم برای جملۀ اول چی بنویسم ولی چیزی بهتر از اینها بخاطرم نیومد. نتونستم مقدمه سازی کنم. خیلی صریح میگم: من بدتر از اون چیزی هستم که شما فکر میکنید! باور کنید من خیلی بیخودم! از خودم بدم میاد، از خودم شرمنده ام.  همیشه اینطور نبودم، ولی الآن... به هیچی نمیارزم. تو رو خدا یک لحظه هم فکر نکنید که ممکنه آدم خوب و قابل تحمل _یا هر چیز مثبتی که فکر میکنید_ باشم. تمامش ادا و اطوار و بازیه. بخدا هیچ وقت اون چیزی نیستم که فکر میکنید.

کارهایی که هیچ وقت فکرشو نمیکنید انجام میدم... پشت سرتون حرف میزنم، حسودی میکنم، تمامیت خواه هستم، خائن، دروغگو، بعضی وقتا چشم چرون، بقول اون دوست ناشناسم شاید خودخواه... گناه، همش گناه، خیلی گناهکارم. از خودم خجالت میکشم. آدم که دیگه نمیتونه خودشو گول بزنه. به خودم که نمیتونم دروغ بگم. درست که فکر میکنم، میبینم "من کلکسیونی هستم از انواع گناه!" بخدا خیلی گناهکارم. این توهمِ "آدم خوب" رو از جلوی چشمتون بردارید. همش ظاهره، از باطن و خلوت من چی میدونید...؟

هر کسی رو میبینم وقتی تو بحرش میرم میفهمم چقدر از من بهتره. والله همه از من بهترن. دوستای گلم بخدا خیلی از من بهترین. من حریصم، حریصم... شرمندۀ پدرم هستم. چقدر دلم میخواد بغلش کنم. ولی انگار یه دیوار به قطر تمام تاریخ بینمون هست... همش ازش بیشتر خواستم، هیچ وقت فکر نکردم چقدر بیشتر، هیچ وقت فکر نکردم از کجا میاد. به پدرهایی که پیش بچه هاشون شرمنده ان هیچ وقت فکر نکردم، به خانواده هایی که زندگیه من آرزوشونه. و مادرم... این بوی شامیه افطار و این عطر زعفرون شاید سالها بعد دیگه تکرار نشه، بخدا تکرار نمیشه... میترسم از روزی که چشم باز کنم و ببینم تمام اینها رو از دست دادم. هیچ وقت قدردان نبودم. خدا به من رحم کنه. خدا...

هفتۀ قبل برای اولین بار واسه مراسم قدر رفتم مسجد (نمیدونم باید به این افتخار کنم یه خجالت بکشم) ولی چه دنیایی بود...  چه خلوتی بود. من زیاد دوست ندارم از حال و هوای شخصیم با خدای خوشگلم برای دیگران حرف بزنم (واسه همینم هست که خیلی از دوستای حتی نزدیکم منو کاملا بی اعتقاد میدونن...) داشتم میگفتم از مسجد... قفسۀ سینه ام سنگین شده بود... بیست و سه سال زندگیم اومده بود جلوی چشمم. واااای ی ی ی... داشتم فکر میکردم چقدر دوستام در مقایسه با من پاک هستن. شاید فکر کنید دارم اینطوری صادقانه حرف میزنم و میگم من گناهکارم  تا تو ذهن شما نتیجۀ عکس بده و بگید چه جوون خوب و پاکی! ولی... ولش کنید... چند روز پیش به یکی از دوستام گفتم وقتی من مطلبی میذارم تو وب، تو دید عام، یعنی دیگران رو آزاد گذاشتم راجب من قضاوت کنن. همه آزادین ... ولی نه تعریف شما منو بالا میبره، نه رد کردن و عیب جویی شما. من یه تعریف ثابت از خودم دارم و یه شناخت که بر اساس همون حرکت میکنم و از خودم حرف میزنم و الآن بر اساس همون شناخت دارم رک و راست به شما میگم من سیاهم!  

هنوز به خیلی چیزها پابندم. آرزوهای بزرگ دارم ولی قدم های کوچیک بر میدارم چون می ترسم. اینها به کنار، اگه کاری از دستم بر نمیاد ایرادی نداره ولی ادعا... از ادعای زیاد دارم میترکم. یه آدم پر مدعایی که هیچی بارم نیست. دو تا کتاب خوندم فکر میکنم چه خبره! یه آدم مغرور، خودخواه، حسود، ترسو...

می دونید چرا دوستون دارم؟ چون میدونم از من بهترین و می خوام از خوبیتون استفاده کنم، ولی من هیچ وقت هیچی نداشتم که دیگران بخوان از من استفاده کنن. یه کاری که وظیفمه انجام میدم، بعدش احساس بزرگ بودن و خوب بودن بهم دست میده...

آخ اون شب تو مسجد، خدا رو شکر من جای خدا نبودم، چون خودم خودمو نمی بخشیدم. اگه دوستم صدام نمیزد شاید تا صبح تو همون حالت میموندم... کلا تازه گیها خیلی مذهبی شدم! شاید واسه همین باشه که این اعترافاتو میکنم. البته مذهبی نه به اون معنای زیادش، ولی خیلی بیشتر از قبل... میترسم... میترسم که بمیرم و حق الناسی گردنم باشه، حق الله رو میشه یه جوری با خدا کنار اومد... ولی خدا من دل چند نفرو تا حالا به درد آوردم؟ خدا...

دوست خوبم حامد، گفته بود این فونت و این سایز و استایل به درد وب نمیخوره، چه میدونم استاندارد نیست ازین حرفا! (از همین آلانم مژده بدم که قراره تا چند روز دیگه قالب وبلاگم و تا یه حدودی طراحیش عوض بشه. حامد جان قراره زحمتشو بکشه. تو عمل انجام شده بزارمش! آدرس وبلاگشم اینه:

 http://www.orangepoem.blogfa.com/ تبلیغ کنم! )

جداً... واقعا خیلی وقتا و بخصوص در حال حاضر نمیتونم به این چیزا که حامد گفت فکر کنم... الآن فقط به یه چیز فکر میکنم: حلالم کنید... سوال نکنید، چون روم نمیشه جواب بدم، فقط بدونید همیشه در حقتون بد کردم و هیچ وقت اون چیزی نیستم که فکر میکنید... بذارید راحت باشم و بازم تمنا کنم: حلالم کنید... 

 

 

 

...

+ نوشته شده در  86/07/15ساعت 7:0 PM  توسط آرش  | 

 

دوباره سلام سلام.

 

راستش مطلبی که الان میخوام بنویسم قرار بود چند روز دیگه نوشته بشه، ولی با دیدن نظر یکی از دوستام (سعید جان، که هیچ وقت فرصت نشد چندان بهم نزدیک شیم ولی ناخودآگاه حس خوبی بهش دارم) ترغیب شدم که زودتر از موعدش بنویسم. (طرفدارام زیاد شدنا! اگه دخترا هم مثل سعید به نوشته هام ابراز احساسات کنن روزی سه بار آپ میکنم!!! )  

 

نمی دونم تا چه حد میتونم تواین وبلاگم راحت باشم. آخه ما تو ایران اول "دیگر سانسوری" می کنیم، بعدش "خود سانسوری" ، بعضی مواقع هم برعکس! یک هفته پیش، قبل از رفتن به دانشگاه به یکی از دوستام گفتم اونقد دلم برای دخترای کلاسمون تنگ شده که وقتی ببینمشون اگه می تونستم دوست داشتم بغلشون کنم، ولی نمیشه... ما هیچ وقت نمی تونیم خودمون باشیم. حتی به خودمون شک داریم. ااااوووو زیاد فلسفی شد... بی خیال. تا حالا نمی تونستم راحت باشم؟ الان می خوام باشم. اگه کسی فکر میکنه بهش بر میخوره و خوشش نمیاد نخونه.

اعلامیه: خانم ها و آقایان (بخصوص خانم ها) من امروز می خواهم از دخترها، از خودم، از روابطم از همه چیز راحت بنویسم. آن دسته از دوستانیکه بهشان بر می خورد و از اینجانب تصویر کبریت بی خطر دارند و دلشان می خواهد این تصویر در ذهنشان باقی بماند نخوانند لطفا. مرسی از حضورتان. ان شاالله در پست های دیگر در خدمتتان هستم. قربان شما؛ آرش.

آخییش!...

بی مقدمه، رک و راست من خیلی موجود دختر رو دوست دارم. خوشم میاد دیگه! دخترای مزون رفته! (این اصطلاحمو دوستای نزدیکم می دونن؛ مزون رفته: یعنی اون دسته دخترایی که حسابی به خودشون می رسن، بخصوص اونایی که یه بشقاب بزرگ سیاه میزنن به چشمشون! ) اون دخترایی که رو پله های بوفۀ دانشگاه می شینن، اون ته مَها، شلوارشون به زور تا ساق پاهاشونه! همینطور که با موبایل حرف میزنن چشمشون هزار طرف میچرخه، بعدش که بهشون نزدیک شی  میگن: "برو گمشو بی ادب مگه خودت برادر پدر نداری!"  ها ها ها... توجه توجه: یک نکته راجب خودم؛ من هیچ وقت به دخترایی که دلشون میخواد نگاهشون کنیم  توجه نمیکنم و جوری وانمود میکنم که انگار اصلاً ندیدمشون و وجود ندارن.  (آخ نمیدونین ضایع کردنشون چقد حال میده... ولی خودمونیم، منم تحفه ای نیستم!)

 خوب... داشتم میگفتم؛ دریا رو دوست دارم، کهکشان رو دوست دارم، رنگهای اصلی رو دوست دارم، کارگاه نقاشیمو دوست دارم، به همون نسبت هم دخترا رو دوست دارم. از بدبختیم هیچ وقتم خواهر نداشتم  (شاید بخاطر همین دخترا رو دوست دارم). بیشترِ اونها هم خوشبختانه با من رابطۀ خوبی دارن. و بدبختانه تا بهم نزدیک میشن بهم میگن داداش، اه ه ه ه ... آخه چرا همیشه داداش باشم یه دفه یه چیز دیگه باشم!!!!!!!   البته می تونم حدس بزنم چرا اینجوریه، حالا بماند. چند وقت پیش یکی از دوستام داشت contact list موبایلمو میدید... یهو برگشت بهم گفت: این گوشیه دختره یا پسر؟!  دیشب دانیال بهم گفت: "آرش تو یا خیلی گیجی یا زیادی زرنگی، که ابلته فکر نمیکنم دوومیش باشی! این همه دختر باهات دوستن چرا با یکیشون تیریپ نمیشی؟" (چقد بدم میاد ازین اصطلاح ). اما داستان ازین جا شروع میشه، فقط یه کلمه بهش گفتم: "میترسم!" جداً از دخترها می ترسم. تناقص دیدین تو حرفام؟ نه این واقعیته، هر دوتا حس رو موازی دارم، هم دوسشون دارم هم می ترسم! (فکر کنم همون مورد اول که دانیال میگفت باشم!).

هفتۀ اول پاییزه... دیگه سالگردش نزدیک شده... تقریباً پارسال همین موقع بود که رابطمون تموم شد...اونم راستی راستی رفت و من یک ماه علامت سوال شدم  "؟" ، البته بعدش دیگه شدم علامت تعجب، الانم دارم میشم نقطه سر خط! فکر می کردم بعد از یک سال چهره اش از خاطرم میره  ولی نرفت، البته دستاش بیشتر تو ذهنم مونده. راستش من کلاً به دست دخترا خیلی دقت میکنم (باور کنید چشم چرون نیستم ) ولی همیشه احساس میکردم  لطافت و زنانگیه دخترا تو دستاشونه! ( به دستاش فکر نکنیدا، من هنوز روش غیرت دارم! )  

خلاصه...بعد از اون قضیه چند ماه خیلی زده شدم از همه چی، یه تجربۀ کامل داشتم و یه جورایی دیگه از بودن با خودم و از تنهاییم خوشحال بودم. همون موقع بود که نوشتم:

 

"همیشه دخترکی است که بتوان دوستدارش بود.

همیشه ظرفی است که پیمانه اش به وسعت وجودمان باشد.

همیشه سیاه زلفکانی هستند که انگشتان نوازشگرمان را پذیرا باشند.

همیشه آغوشی عریان است که بتوان پوشش اندامش بود.

همیشه اسمی وجود دارد تا عاشقانه صدایش زنیم.

همیشه دخترکی است که بی پایان فکرش کنیم.

کافی است افق بی کران ذهنمان تنها در پهنای وجودی خودمان طلوع و گاه غروب کند.

...

همیشه همچون منی وجود نخواهد داشت. "

 

 ولی... الان راحت بگم، یه لحظه هایی تو زندگیم مثل تشنه های صحرای آفریقا دلم میخواست یه دختر تو زندگیم بود.  یه غروبهایی که تنها میشم، از همه چی خسته ام، ته دلم یه چیزی غل غل میکنه و میگم "ای کاش یکی بود که همین الان بهم زنگ می زد..." اما ترسی که پیدا کردم چی میشه؟ آخه داره خطرناک میشه و یه جورایی هم تبدیل به نفرت. هم دلم میخواد بهشون نزدیک شم و هم اینکه وقتی نزدیک میشم عیبهاشون تو نظرم اونقد زیاد و بزرگ میشه که خود بخود کنار میکشم. بدجور بین این تناقض گیر کردم که احتمالاً تو آینده حل میشه، ولی الان...

راستش دیگه دخترا رو جدی نمیگیرم! از یه دختر به اندازۀ خودش و اون چیزی که هست انتظار دارم، نه بیشتر. بهرحال از خیلی جهات بهشون و کارهایی که میکنن حق میدم. (نمیتونم راجب این قضیه بیشتر از این صحبت کنم. هنوز میترسم دوستای گلم ناراحت بشن... میذارم به عهدۀ خودتون، فقط چند دقیقه با خودتون خلوت کنید و رک و راست روش فکر کنید.)  اگرم یه کسی، یه رابطۀ جدیدی پیدا کردم و یه روز بی مقدمه بیاد بهم بگه: "همه چی تموم شد"، و بذاره بره، تعجبی نمیکنم.  نمی دونم این خوبه یا بد! ولی دیگه اون انرژیه قبلی رو ندارم. دیگه حوصلۀ قربون صدقه رفتن و ناز کشیدن رو هم ندارم! دیگه نمی تونم به راحتی باور کنم هرچی که میگه. دیگه نمیتونم تمام مدت بهش فکر کنم، براش وقت بذارم. یا بیرون بریم، حرفای تکراری بزنیم. می دونین... پیر شدم!… درسته که گفتم نیاز دارم، ولی از جنس دیگه ای شده. شاید فقط یک ساعت از روز بهش نیاز داشته باشم –واقعاً بشتر ازون برام خسته کننده میشه_  و شاید چند روز بگذره و اصلاً سراغشو نگیرم. واقعا حوصله ندارم. خودخواه شدم، نه؟  ... بیشتر فکر میکنم واقع بین شدم. میدونم این حرفام شاید دوستامو، بخصوص دخترا رو ناراحت کنه، ولی باور کنید شیطنت پنهانتون، لطافتتون، جزئی نگریتون، حسادت شیرینتون، کرشمه رفتنتون، اون انرژی خاصی که دورتون حلقه زده و ... رو بینهایت دوست دارم و به اصالت وجودتون بینهایت احترام میذارم ، ولی الان فقط دارم از حس و حال و عکس العمل خودم حرف میزنم، اون بخش دیگش میتونه موضوع  یه پست دیگم بشه. 

به هرحال، دیگه به فکر کسی نیستم که حرفای فلسفی بلد باشه، سیندرلا باشه، هنر بفهمه، بوف کور خونده باشه، چه می دونم! آنیما و آنیموس بدونه و ... یا حتی بهم طولانی مدت وفادار باشه. یکی می خوام که فقط باشه.  فقط اجازه بده هر وقت بهش فکر کردم آرامش بگیرم. یکی که اجازه بده بهش محبت کنم. یکی که بتونم باهاش خلوت کنم. مشکلی رو مشکلات نباشه. نخواد اول و آخر تو زندگیم باشه، یه بخشی از زندگیم باشه. شوهر نخواد، دوست بخواد! نخواد همش سنگ صبورش باشم. یکی که سعی نکنه منو مثل خودش کنه. نگاهش آروم باشه… آرامش... (نه بقول نامجو از نوع دیازپام ده، از نوع مادینه!) کنارش بشینم، موهاشو ناز کنم… هنوزم خودمو سانسور می کنم... خلاصه فقط همین دیگه؛ آرامش. دیگه این روابط چیزجدیدی بغیر ازین نمیتونه برام داشته باشه، ولی خوب دیگه… خدا زرنگ بود میدونست چه نقطه ضعفی تو آدم بذاره!

شاید بگین: "این که چیزی نیست، خیلی راحت میشه همچین کسی رو پیدا کرد، آرامش چیه، به فراتر فکر کن." اما من به شما قول میدم این در ایده آل ترین و دست نیافتنی ترین وضعیته و پیدا کردنش از بیرون  تقریباً غیر ممکنه. بعضی وقتا که فکر میکنم به اون روزها و به اون فشارهایی که داشتم، بیخیال همه چی میشم.  یه سری مشکلات این وضعیت رو حاضرم تحمل کنم ولی به خدا خیلی بهتر از اون روزهاست... مجموعۀ بانوی ارغوانی یادتونه؟ همین بود جریانش؛ یکی که میخواستم باشه ولی نبود، منم تو خیالم ساختمش...

 

" دوست داشتنم را بودنت تعریف نمی کند،

خیالت تنها آن را بس است،

که بی آن تو هیچ نیستی، ای بیشترین

که کمترینم در هنگامۀ وجودت! "

 

این حرفا چیزای جدیدی نیست، بیشتر از نصفشو قبلاً به دوستام گفتم، بقیش هم خودتون حتماً میدونستید... دارم به تکرار میرسم.  ای کاش میتونستم همه چی رو ول کنم، چه می دونم... مثل گوگن برم تاهیتی تو اقیانوسیه، بیخیال کفش واکس زده و لباس اتو کشیده، هروقت گرسنه شدم دستامو ببرم بالا غذای خودمو بچینم...

 

 

هر وقتم هر نیازی از هر جنس دیگه ای داشتم با یکی در میون بذارم و بدون کلک  و  فشار  و  احساس مالکیت  و تمام چرندیاتی که روابط دختر و پسرهای ما رو احاطه کرده ، هر کدوم به نیاز دیگری جواب بده، بعدشم بریم سراغ زندگیمون و من بی وقفه نقاشی کنم تا ...

.

.

.

+ نوشته شده در  86/07/07ساعت 1:10 AM  توسط آرش  |