تبليغاتX
Firmament.Blogfa.Com

سلام سلام؛

 

امروز سی و یک شهریوره. اگه گفتین چه روزیه؟ درسته، ولی منظورم این مناسبت نبود (آغاز جنگ ایران و عراق رو میگم) هیچ وقت نسبتی با سیاست کشورم نداشتم، جنگ که دیگه جای خودشو داره... گرچه قربون شهدا میرم  و دوسشون دارم...

اِ ... یه خورده بیشتر فکر کنید. سی و یک شهریور ... آخر تابستونه دیگه. فردا اولین روز پاییزه. آخ، بازم پاییز... هیچ وقت پاییزو دوست نداشتم.  یه خورده اگه مبالغه کنم میگم حالم از پاییز بهم میخوره. بارونهای سیاه، خیابونای گلی، چتر خراب که تو باد شدید پشت و رو میشه! روزهای کوتاه، غروبهای دلگیر، شاخۀ بی برگ، کلاغ، جوراب خیس، مدرسه، مدرسه...

 

بغیر از دوم و سوم دبیرستان، هیچ سالی از مدرسه رفتنمو دوست نداشتم. هفت صبح باید بیدار میشدم، چشام سنگین بود ، بارون میومد، هوا سرد، به بخاری می چسبیدم، خرو پوف برادر کوچیکم میومد و من حرصم میگرفت که اون باید بخوابه من باید برم مدرسه. می رفتیم تو سرویس. شونصدتا بچه تو یه پیکان مدل 54 به زور (بقول بابلی ها جق به جق ) می نشستن. برف پاک کن سمت راست خراب بود، اون یکی که سمت راننده بود رو شیشه جیغ میکشید به زور چپ و راست می رفت! عمو سرویس داد میزد، دیر میکرد. من غذام تو کیفم له میشد، ولی همیشه ساکت گوشۀ صندلی فنر در رفته بیرونو نگاه میکردم. عمو سرویس میخوند: آرش آقای گل، پیت بزه فاکل، دایی داره مقبول... منم یه لبخند مصنوعی تحویلش میدادم. وواااااییی تو مدرسه. سر صف همه خسته و وارفته. تازه مدیرمون شروع میکرد به ورزش صبگاهی (قرآن و سرود ملی قبلش که بماند). سر کلاسم همه خواب آلود، بخاری دود میکرد، از لای شیشۀ شکسته باد میومد تو، گچ و تخته  نم داشت  نمیشد خوب نوشت، تکلیف نمینوشتیم خانم معلم بچه ها رو میفرستاد دفتر، هق هق گریه...   اااااااااااههههههههه زنگ ورزشمون هم بارون میومد باید میرفتیم تو کلاس، "یه مرغ دارم" بازی میکردیم!!!!!!!! منم که تو بازی بجای مرغ ، همیشه گاوم میزایید...... البته میدونما یه خورده سیاه و تلخ نگاه کردم. انقدم بد نبود ولی این چیزیه که ازون روزا به یادم مونده. یادمه اولین روز مدرسه تو کلاس اول به بغل دستیم گفتم میای با هم دوست بشیم؟ اونم گفت آره، بهمین راحتی. (ولی هر کاری میکنم اسمش یادم نمیاد).

 

اما فردا. نه بارون میاد، نه باید هفت صبح بیدار شم، نه تو سرویس عهد عتیق میشینم، نه سر صف می ایستیم. فردا باید برم دانشگاه. اولین روز آخرین سال دانشگام. چه زود این سه سال تموم شد... چقد من بزرگ شدم. چه اتفاقاتی افتاد. اول تیریپ میومدیم. بعدش دوست شدیم. بعضیها عاشق شدن. بعضیها ازدواج کردن. بعضیها هم واحدها رو افتادن و از گروه عقب موندن.

دوباره از فردا شروع میشه. هم کلاسیهای گل من دارید میخونید؟ دانشجوهای ورودی 83 رشتۀ زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه مازندران؛ که کلن با تمام ورودیهای دیگه فرق داشتیم و همیشه پر از ایده و حرکتیم و همه همیشه با هم مثل خواهر و برادریم، تا جائیکه کلاسهای دیگه به ما حسادت می کردند. وحید، عارف، آرزو، ماهرخ، بهنام، مهدی، الهه، صمد، سه تا فاطمه، خزر، آتنا، محمد، صدف، هدی، آزاده، نسرین، راحمه، انسیه، آترا و ... دوباره از فردا با پسرها میرم ته کلاس میشینم چرت و پرت میگیم!  صندلیه ماهرخ رو از پشت میکشم، دو پای عقب صندلیش رو زمینه دو تا پای جلوییش تو هوا! اول واسم خط و نشون میکشه که بعد از کلاس جوابمو میده، بعدش خواهش میکنه که بذارم درسو گوش بده (تمام کلاس نت بر میداره). به خزر میگم fashion! ،صمد و مهدی هم کل کل های همیشگیشون شروع میشه، هر نیم ساعت قهر میکنن بعدش تو بغل هم میرن! وحید طبق معمول تو باغ نیست! با لپ تابش ته کلاس بیخیال میشینه، آخرشم موقع امتحان پایان ترم میاد پیشم تا سه ماه مطلبو تو کمتر از سه ساعت براش بگم! (الان سه ساله که میگه از فردا میخواد جدی درسشو بخونه!). عشق استاد شدن که داره محمد رو میکشه، کلن تیریپ معلمها رو داره، اونقد خونسرد و آروم به کاراش میرسه که بهش میگم اسلوموشن! بهنام که کتابا رو حتما تو تانبستون خورده Hit the book! بهش میگیم لانگ من متحرک (البته یه چیز دیگه هم میگیم! ) یه دفترچۀ کوچیکم همیشه دستشه سوتی های بچه ها رو مینویسه توش، همه میترسن جلوش حرف بزنن. (سوتی خودم: یه بار به کیلومتر شمار ماشین گفتن سرعت شمار! ). عارفم الان حتما یه برگ دستش گرفته، داره حرفای عاشقانه و فلسفی میزنه (میدونه که نباید جلوی من ازین بازیها در بیاره). امیدوارم انسیه بالاخره تو این سه ماه تابستون  تو کلاس تکواندو یاد گرفته باشه یه فن ساده بزنه و حداقل کمربند سفید گرفته باشه! آرزوی مهربون هم میاد پیشم میپرسه: داداشی تو تابستون چی کار کردی؟ هنوز مجردی؟! الهه که امسال حاج خانم شد!  وووووواااااااااااای ی ی ی استاد غلامحسین زاده رو بگو! بهش میگیم غلام! مطمئنم فردا میاد اولش شروع میکنه به نصیحت کردن! ما هم که طبق معمول یه گوشمون در یه گوشمون دروازه. بعد از کلاس هم بچه ها از من میخوان که اداشو در بیارم! ( بیشتر نمیگم چون میترسم یکی آدرس وبلاگمو بهش بده بیاد بخونه! ) با تمام خزعولاتی که گفتم بین استادامون از همه محبوبتره. (این تیکه رو فقط هم کلاسیهام گرفتن).

طبق معمول نصف وقتمون تو بوفه میگذره، نصف دیگشم تو آلاچیقها و فضای سبز دانشگاه. یه قسمتی هست پشت کلاسها پر از درخته که خیلی خوشگله و معمولا دور از چشم مسوولین حراست، بچه ها بهش میگن " دُبی " ! یه جای دیگه هم هست که شبیه رم باستانه، بهش میگیم آکروپلیس. به ورودی ساختمون کلاسها هم میگیم "دالان سبز"، خیلی قشنگه بخصوص تو بهار. به توالت میگیم "سِتاد"! به مسیر ورودی دانشگاه تا دانشکده (که یه جادۀ بزرگ و طولانیه) میگیم "فرودگاه". به یه جاهای دیگه هم یه چیزای دیگه میگیم که نمیتونم بگم!

اینم عکس قسمتی از دانشگاهمون (بوفه)

 

خلاصه تموم اینها رو از فردا میبینم، برای آخرین سال. درسته همیشه تو دانشگاه که هستیم به همه چی نق میزنیم ، ولی همۀ هم کلاسیهام ته دلشون میدونن باید قدر این روزها رو بدونن و اگه تموم شه چه نعمت بزرگی رو از دست میدیم، نعمت با هم بودن، نعمت برای هم بودن.         

 

چند ماه پیش تو وبلاگ منهاج یه نامه ای به این دوستام که خیلی دوسشون دارم نوشتم. گفتم بد نیست اینجا هم دوباره اون رو به افتخارشون بنویسم:

 

سفید بالان زیبایی، فرشته های زمینی، دوستان من و تمام این وجود و هستی؛                       دلم امشب سقوط کرد  لحظه ای از تصور آینده. تصور سکوت شما، اندیشۀ خاموشی چشمان پر مهر شما _آن دریچه های زیبای حضور شما_  جهنمی عذابم می دهد. دلم پر از آشوب است امشب. زیرا که زندگی من عاشقانه به شما وابسته است؛ به بودنتان، نگاهتان، صدایتان، دستهایتان، بوسه هایتان، نفسهایتان. برگهایتان بخشی از درخت وجود من است و اندامتان شاخه های من، تا با هم پذیرای پرندگان الهی باشیم. دلم می خشکد از تصور روزی که پیکر شما بی حرکت بخوابد، وجودم می لرزد؛ بدرود شما خزان من است. فرشته های من، پروازم در بالهای شماست و بودنم در نام شما. شناسنامه ام اصالت وجودی شماست، پیوند عمیقی از نام شما و نام من. ارتباط، مرا قسمتی از شما کرده ست. نام من عارف است، نامم وحید است، شاید هم محمد و البته ماهرخ، آرزو، الهه؛ نام من نام شماست، نام عزیزم محسن، مریم، زمانی آسیه؛ یادم نمیرود حسین، زهرا، مهدی؛ ادامۀ نامم رحیم است و فاطمه، مائده و ... که قد نمی دهد صفحۀ شناسنامه از جا دادن نام این همه فرشته. این است نام من و به همراهش چند میلیون جای خالی برای آنچه می نامم آینده. این است وجود من،  حضوری از ذره های عاشق شما . و این است آرزوی من، هرچند بیهوده ست، می دانم، هیچ وقت نروند از کنارم این ذره ها.  

 

اینم ۲تا عکس از هم کلاسیهام:

اردوی سد شیاده

 

آلاچیق دانشگاه

+ نوشته شده در  86/06/31ساعت 7:31 PM  توسط آرش  | 

 

 

چهار و نیم صبح است و صدای مبهم خروس سرخ پر که از سمت سرخ رود می آید! در طنین اذان که از لای قطرات باران می گذرد، گم می شود. هردوشان هم درد اند و سالهاست که ندای بگوش باش را تکرار می کنند... و من همچنان خیره به نوک آنتن...!  

آنتن استخوانی لرزان،

معلق در خاکستری آسمان،

و اندام کوچک کنجشکی بر آن

که می چکد از منقارش قطرات آبی باران. *

 

همیشه نسبت به آنتن حس دلتنگی و نوستالژی غریبی داشتم. در نظر من آنتن به جای مانده از سالها حس غربت انسان است در جستجوی بیهودۀ او برای یافتن آینده. با دیدن آنتن سرم ناخودآگاه گیج می رود. شاخه هایش همچون دنده های انسانی را می ماند که زنده زنده در آسمان مرده باشد. آدرین ریچ**  دنده های انسان را فشرده زیر بار هزاران تن کشتی شکستۀ تمدن توصیف کرد و اما من آن را همچو آنتن معلق در آسمان می بینم که هنوز به فکر گرفتن امواج است از ناکجا، تا که شاید روزی ندای منجی نیامده را دریافت کند. و اما هر چند وقت، کنجشکی می آید و فضله ای بر آن می اندازد و میرود... هه! این است پاسخ تمام آرزوها و امیدها و کلمات غلمبۀ _مثل نوستالژی!_ ما.

 

*چه وزن و قافیۀ مضحکی شد!

** شاعر زن آمرکایی

+ نوشته شده در  86/06/28ساعت 2:39 AM  توسط آرش  | 

 

 

 

در قضاوت من از خویش، دیگران هیچ سهمی ندارند و هرچه من  سر خود می آورم بر اساس تعریفی است که از خود دارم.

" من اشتباه می کنم" ‌ زیرا که بغیر از این نمی توانم باشم و بدبختانه آنچه را که شیطان اولین روز خلقتم  کرده، خوب بیادم مانده! ولی ای کاش می توانستم  توهم  " مهم بودن" را از ذهن دیگران پاک کنم تا بفهمند:

 

دادگاهی است در من که رهایم نمی کند

و قاضی ای ست در آن, که هیچ رحمم نمی کند.

من خود قربانی قضاوت خویش.

و بدانید

تا بالای دار نبرم خود را،

                         خویشتن خویش

                                        رهایم نمی کند!

 

من محصول اشتباهاتم هستم، چرا که پس از هر یک  خود را  دار می زنم تا از نو زاده شوم.

و همچنان این منم که می رانم.

اما مردم چه...؟ نا خودآگاه جمعی را چگونه می توان دوباره تولد داد؟

 

برداشت از نوع تازه: کاشکی  پایان هر روز زندگیمان، پایان تقدیر بی بازگشت آن روز نمی بود. ای کاش هریک از ما را پاک کنی بود تا بتوانیم مانده های هر روز را خود تعیین کنیم و شب هنگام نتایج اشتباهاتمان را پاک کنیم، آن هم تنها از ذهن دیگران، نه از درون خودمان، تا خود بدانیم چه کرده ایم. آنهنگام به زخم زبان او که هیچ گاه مقابلمان به پشیزی نمی ارزید و رو برگرداندن او که دوستش داریم هیچ نیازی نبود و ما می ماندیم و عذاب وجدانمان که در خلوت تیکه تیکه کار خود را می کرد و ذره ذره سیاهی روحمان را می خورد.

 

و باز هم بدانید

تا بالای دار نبرم خود را،

                          خویشتن خویش

                                        رهایم نمی کند.

 

 

 

+ نوشته شده در  86/06/27ساعت 4:19 AM  توسط آرش  | 

 

 

سلام سلام؛

 

بالاخره من هم وبلاگ دار شدم و وب شخصی خودمو ساختم! قبل از هر چیز میخواستم از دوست خوبم حسین حقیقیان که من رو با فضای وبلاگ و وبلاگ نویسی آشنا کرد 1000 تا تشکر کنم. همیشه مدیون جمع بچه های گل وبلاگ منهاج هستم. (حسین جان دوست دارم، با من ازدواج میکنی!   ) هنوز نمی دونم دقیقا چه جور مطالبی میخوام تو این وب بنویسم، فقط یه لحظه تصمیم گرفتم شروع کنم و اینم شد نتیجش، حالا تا ببینم نسیمش به کدامین سو خواهدم بَرَد!

فکر کردم اگه یه کوچولو از خودم بنویسم واسه شروع بد نباشه. بیوگرافیه خیلی خلاصه ای تو توضیحات وب نوشتم، بغیر ازون می تونم بگم چیزی که راجب خودم هیچ وقت نفهمیدم اینه که در ظاهر (اگه کسی از بیرونم منو ببینه) خیلی تمیز و مرتب هستم و همه چی سر جاشه. ولی کافیه یه روز به کارگاه نقاشی یا اتاق خوابم سر بزنید! همیشه به هم ریخته هست. هیچ وقت نمیتونم چیزی رو که گرفتم سر جاش بذارم!  بیچاره مادرم! همیشه به شوخی میگه کی زن میگیری از دستت راحت شم، ولی حالا حالاها هستم! همیشۀ خدا کارامو به آینده میندازم (خیلی وقتا پیش اومده باطری ساعت دیواری اتاقم تموم میشد و تا دو ماه عوضش نمیکردم ،بخاطر تنبلی! ) ولی خدا نکنه کسی تو قرار با من فقط چند دقیقه دیر کنه!

عاشق موسیقی هستم ولی خیلی سعی میکنم نشونش ندم آخه خانم نقاشی خیلی حسوده! (میشناسینش که!) لئونارد کوهن رو می پرستم، انیا هم خوبه، بوچللی که خداست! مادردئوس، بودهابار، متالیکا، انیگما، ارا، کمل، بودنمایر، ویوالدی، بتهوون وَ وَ وَ... ولی بازم میگم هیشکی پینک فلوید نمیشه!

دیوونۀ رنگهای اصلی و شاد هستم: زرد، قرمز، آبی. نمیشه راجب آینده با اطمینان حرف زد، ولی همیشه فکر میکردم نقطۀ اوج نقاشی من اون موقعی خواهد بود که بتونم ازین رنگها در اندازۀ وسیع و جیغ به بهترین صورتش استفاده کنم. همیشه هم غصه میخوردم چرا زمان  ونگوگ نبودم تا برم از نزدیک ببینمش و دوستش بشم...  

فیلم هم خیلی خیلی دوست دارم. پیش میومد که یه موقع هایی روزی 3-4 تا فیلم می دیدم! جدیدا دیگه حوصلۀ فیلمهای موضوعی رو ندارم (که پی گیری کنم ببینم داستانش چی میشه) بیشتر تکنیک تازه و مدرنش واسم مهمه. جیم جارموش، برتولوچی، کیشلوفسکی، تارکوفسکی، کارگردان بابِل کی بود؟! اگه فیلم " لولا بدو" رو ندیدید حتما ببینید. بازیگر مورد علاقم  برد پیت، خیلی دوسش دارم. دوستام میگن در پیت! خیلی ناراحت میشم.

راستی تو یه موسسۀ کوچولوی زبان هم تدریس می کنم، معرفت. شاگردامو خیلی دوست دارم. مدیر موسسه همیشه از صدای خنده و هیاهوی کلاسم شاکیه ولی بیچاره چیزی نمیگه! تا حالا هیشکی رو رد نکردم بغیر از یکی که دیگه خیلی شوت بود!!! (تازه بعدش کلی عذاب وجدان داشتم!)

از همۀ اینها گذشته عاشق یک چیز دیگه هم هستم، تنها بودن با خودم.  بهترین لحظه های زندگیم وقتیکه تنهایی میرم دریا، بدون پای افزار! تو ساحل مرطوبش میایستم و تا انتهای آسمون بیکران آبی که به دریای بیکران آبی تر ختم میشه رو خیره نگاه میکنم ، و اون طرف، خورشید نارنجی که غروب میکنه انگار منفجر شده و من غصه میخورم چرا یه قایق نداشتم.

خیلی رومانتیک شد! کمتر از شش ماه دیگه امتحان فوق دارم، هیچی نخوندم، نشستم از دریا و غروبش حرف می زنم! تابستون خیلی تنبلم کرده. تصمیم دارم از مهر جدی جدی بخونم. امیدوارم مهر که رسید نگم از آبان!

آخیششش، تا حالا اینقد راحت از خودم ننوشته بودم. چقد خوب بود. دوست داشتم ادامه بدم  ولی میدونم دیگه از فضای وب و از حوصلۀ خواننده خارج میشه. . . خوب، اینم از شروع. امیدوارم شما هم تو ادامه اش کمکم کنید. خیلی خوشحالم که می تونم از اینجا با شما دوستای خوبم حرف بزنم. این همه آدم دارن میگن، بذارید ما هم سهم خودمون رو بگیم حتی اگه به گوش کسی نرسه.

بی صبرانه منتظر نظرات شما هستم...

                                              قربان شما،

                                                            آرش...

 

پی نوشت: FIRMAMENT  به معنای افلاک و گنبد آسمانیه. کلمه ایه که تو انجیل از اون خیلی استفاده شده. خیلی دوسش دارم.

 

     

+ نوشته شده در  86/06/21ساعت 11:41 PM  توسط آرش  |