تبليغاتX
Firmament.Blogfa.Com

 

     "بودن" از لحظۀ انکار بودن شروع می‌شود، در لحظۀ تنهایی. اما تنهایی لزوماً غیاب دیگری نیست، انکار بودن خودمان است. و چه ابلهانه سعی در تفسیر این بودن دارم، جای زندگی کردن و مردن آن. هیچگاه در لحظه زندگی نکردم، که اگر می‌کردم رختخواب را به نسیم معطر شب ترجیح نمی‌دادم! زیر نور خیره کنندۀ آفتاب تابستان عینک سیاه نمی‌زدم! که هیچگاه عشق را فراموش نمی‌کردم... همه چیز تمامی دارد جز عشق، این اعترافِ به ظاهر کلیشه‌ای تمام آن چیزی است که بعد از سال‌ها غرق شدن در روزمرگی آموختم. سیاهی امشب هم تمامی دارد، اما سفیدیِ شیشه‌ای-پولکی پوست تو نه! چقدر نوشتن برایم سخت شده، حتی نوشتن از پوست پنبه‌ای‌ رنگ‌ات... بعد از سال‌ها دور بودن از نقاشی آموختم همه چیز تمامی دارد جز رنگ. رنگ‌ها گُله گُله در مولوکول‌های هوا با هر ضربان قلبم به ارتعاش در می‌آیند و من چه احمقانه به فراموشی اصل خود اصرار دارم؛ یک پسر بچۀ لاغر کم‌پول شهرستانی، که همیشه بیخودی عاشق بود و نقاشی می‌کشید! حالا اما نیمی تهرانی، چاق شده‌ام، پول هم دارم، اما نه نقاشم و نه عاشق! همه چیز تمام می‌شود جز خاطرات رنگی، این را پس از سالها زندگی با خاطرات آموختم... می‌خواهم خیلی چیزها را انکار کنم، می‌خواهم بودن را تجربه کنم، می‌خواهم برگردم به اصل خود...

 

+ نوشته شده در  90/06/31ساعت 11:22 PM  توسط آرش  | 

 

   سگی در محور هراز از پیچ جادۀ برفی می‌پیچید و زمین یخ زده را می‌بویید و محو می‌شد و چه کسی می‌داند در ذهن متلاطمش چه می‌گذرد؟ این پیچیدگی‌های ساده مبهوتم می‌کند. شاید عشق گدایی می‌کرد. شاید هم در دلش به همزادپنداری‌ام پوزخند می‌زد. نمی‌دانم! من اما همیشه خود را ناقص‌الخلقه و نارَس چون جنین احساس می‌کردم. جنینی خارج از رحم. و نه مادرم، که رحم معشوقم! جنینی که عشق گدایی می‌کرد...

 

·         عکس آخرین اسکیسم رو می‌تونید از لینک زیر ببینید. از هیچ طریقی نتونستم تو بلاگفا نمایش بدم. رژیمی که اقتدارش در اوج‌ه از چند تا سایت آپلود عکس هراس داره!

نقاشی

·         لینک دوم رو هم خواهش می‌کنم بخونید و اگه موافق بودید انتشار بدید. در این شرایط نقاشی کشیدن و گفتن از عقده‌ها و دغدغه‌های شخصی چیزی جز عذاب وجدان برام نداره. میخوام بدونید اون چیزی که هر از گاهی اینجا می‌گم همۀ من نیست، بخشی‌ست که بیشتر می‌تونم درباره‌اش حرف بزنم. مطمئنا نگرانی‌های دیگه‌ای هم هست. نگرانی‌هایی مثل اون چیزی که دوستامون تو لینک دوم گفتن. ما مجموعه‌ای از همۀ این نگرانی‌ها هستیم.

لطفاً مطلب زیر را انتشار دهید

 

+ نوشته شده در  89/11/30ساعت 11:35 AM  توسط آرش  | 

 

سخت است بعد از مدت‌ها بیایی و بگویی "من هستم"، وقتی فرقی نیست با نیستن، اما واقعاً هستی! این را سگ پا کوتاه سرتاسر سیاه پشمالوام نیز دیگر می‌داند! بیچاره کنارم نشسته و دمش را مثل پاندول ساعت _فقط خیلی تندتر از آن_ تکان می‌دهد و جوری که دهانش را باز نکند ناله می‌کند و با چشم‌های دکمه مانندش از پشت پشم‌های ریخته از پیشانی‌اش ملتمسانه نگاهم می‌کند که به من برگرد! من اما بعد از ماه‌ها زندگی ماراتون‌وار فرصتی نصیبم شده تا دوباره منگ سیاه آسمان شب و اندک ستاره‌های بی جانش شوم... فرو رفته در فکر سیگاری که همه چیز را دود کرد! به همۀ معشوقه‌هایم می‌اندیشم، به همۀ معشوقه‌های عالم و به همۀ عشقهایی که با سیگاری لای انگشتان پنبه‌ای منتهی به گلبرگ قرمز-صورتی، دود شد؛ به همۀ خیانت‌ها، از ناز کشیدن تا سیگار کشیدن. و این کلاژ تکامل یافته در زمان زیر خاکسترهای سیگاری که ناشیانه کشیده شد، پشت دودهایی که احمقانه هوا داده شد. به همۀ عشقها می‌اندیشم... و... دلم چه تنگ است برای ذره‌ای عاشقی کردن. من با شگفتی‌هایی از جنس آفتاب و ماه زاده شده بودم، با پهنۀ نقره‌ای دریا و دیوانه وار نقاشی کشیدن در آن روز خاص، با لم دادن زیر آفتاب بعد از ظهر پاییزی کنار دخترک ابرکی، عشق بازی‌های بی وقفه، مستی‌های آخر هفته... به همۀ عاشقانه‌ها می‌اندیشم و بوسه‌های نداده و جا پای لب‌ها بر فیلتر سیگارها. خیانتی است مشمئز کننده از نشستن لب‌ها بر لب‌ها تا لب‌ها بر سیگارها و عشق‌های دود شده در هوا، له شده در خاکسترها. خیانتی است پر از تنفر بر عبور دود خاکستری تجاوز کنندۀ سیگار بر داخل دهان ... تا نای، تا قلب! قلبی که جایگاه عشق بود، نبود؟ عشقی بخار شده در دود سیگار، له شده در خاکستر پنهان. خیانتی است آشکار در سیگار لای دو انگشت پنبه‌ای منتهی به قرمزی گل شکفته بر ناخن آن... و هر آن‌چه که نگفتم و نمی‌گویم، که دیگر امن نیست اینجا، محرم نیست...

و آخر شب که فال فروغ می‌گیرم، شعری می‌آید که مبهوت می‌شوم:

میان تاریکی

تو را صدا کردم

سکوت بود و نسیم

که پرده را می‌برد

در آسمان ملول

ستاره‌ای می‌سوخت

ستاره‌ای می‌رفت

ستاره‌ای می‌مرد

تو را صدا کردم...

 

+ نوشته شده در  89/08/29ساعت 0:7 AM  توسط آرش  | 

 

ویلیام فاکنر جایی در خشم و هیاهو می‌گوید: "فقط پس از آنکه فهمیدی هیچ چیز نمی‌تواند کمکت کند - نه مذهب، نه غرور، نه هیچ چیز دیگر -  وقتی این را فهمیدی، آن وقت به هیچ کمکی نیاز نداری..."

من در موقعیت او نیستم، شاید روزی باشم، ولی حداقل حالا نیستم. می‌خواهم بگویم هرکس با توجه به شرایطی که دارد می‌تواند قانونی کلی از نگاهش به زندگی دهد؛ و شرایط هم محکوم‌اند به تغییر. شاید دو سال بعد این پست برای خودم هم ناملموس شود، همانطور که پستهای دو سال پیش‌ام اینطور شده‌اند. و اصلا یکی از دلایل کمتر نوشتن‌ام همین است که میترسم از ثبت چیزی که شاید مدتی بعد اعتقادی به آن نداشته باشم.

خلاصه، من ِ الان‌ام می‌خواهد بگوید: فقط پس از آنکه فهمیدی هیچ چیز نمی‌تواند کمکت کند - نه مذهب، نه غرور، نه سیاست، نه هنر، نه ایدئولوژی، نه سنت، نه کار، نه پول،نه کتاب، نه تفریح، نه خانواده، نه دوست، نه س.ک.س، ... -  وقتی اینها همه را فهمیدی، آن وقت است که پی می‌بری چقدر به یک خرده عشق بی درد سر نیاز داری...

مدتی است عاشق عاشقانه‌های کوچک شده‌ام. "عقاید یک دلقک" را می‌خواندم، به قسمتی رسیدم که خیلی من ِ الان‌ام بود و بیشتر شیفتۀ این رمان شدم:

"آن روز صبح، برای اولین بار آن آشپزخانۀ آشنا بنظرم معمولی آمد. و شاید برای اولین بار آنچه را که زندگی روزمره می‌نامند به وضوح دیدم، کارهایی که تکرارشان خسته کننده جلوه می‌کردند؛ با این همه دلم نمیخواست این خانۀ کوچک و تنگ را ترک کنم و در بیرون از آن مسئولیتی را به عهده بگیرم ... اگر به خودم واگذار می‌کردند، دوست داشتم تا آخر عمرم همانجا بمانم، روزها در مغازه آبنبات و دفتر بفروشم و شب‌ها در اتاق بالا مثل همین چند ساعت قبل، پیش ماری دراز بکشم و دستهایش را زیر بغلم نگه دارم. این زندگی روزمره در قالب قوری قهوه، نان و پیش بند آبی مایل به سفید و کهنه ای که ماری بر روی لباس سبز رنگش می‌پوشید در نظرم چیزی وحشتناک و در عین حال فوق العاده و عالی می آمد..."

...

دو ماه پیش مجبور شدم برای کاری در تهران دو-سه هفته‌ای را در پانسیون دانشجویی بمانم. تنها بودم و خودم باید به امورات روزمره‌ام می‌رسیدم. برنامۀ ثابتی داشتم، برای کار، برای استراحت، برای خرید؛ همسایگی ثابت، آدم‌های ثابت و نیازمندی‌های ثابت. کم کم آنها هم با من آشنا شده بودند. اواخر تمام گوشه و کنار آن محلۀ قدیمی را می‌شناختم و احساس می‌کردم این محوطه متعلق به من است، بخشی از محدودۀ شخصی‌ام: مغازه‌ها، فروشنده‌ها، همسایه‌ها، آن سوییت دانشجویی... طعمی از جنس استقلال را برای اولین بار احساس می‌کردم. روزی از سوپری سر کوچه برمی‌گشتم، هر دو دستم پر از پلاستیک‌های خرید بود و خودم پر از همان حس مالکیت نسبت به آن فضا؛ پلاستیک‌ها را که در دستم سنگینی می‌کردند جابجا کردم و ناگهان در دنیای فانتزی دیگری بود که قدم می‌زدم... در آن آپارتمان کوچکی که می‌روم دختری است، که دوستش دارم، که تازه حمام کرده و موهای خرمایی-سیاهش هنوز کمی خیس است، شام مختصری آماده کرده و منتظر نان و پنیری‌ست که خریده‌ام... وقتی می‌رسم خانه با اشتیاق در را باز می‌کند، همین که خم می‌شود یکی از پلاستیک‌ها را از دستم بگیرد آبشار موهای نیمه خیس خرمایی-سیاهش از آنطرف شانه‌اش به پایین رها می‌شود؛ دلم می‌خواهد کمکش کنم اما می‌گذارم ادامه دهد چون عاشق اندام زنانه اش هستم که چطور خلاف جهت سنگینی پلاستیک قوس شده تا به آشپزخانه برسد! داخل پلاستیک‌ها را وارسی می‌کند، غر می‌زند که همیشه حداقل یکی از اقلامی را که سفارش می‌دهد فراموش می‌کنم بخرم! و سفرۀ شام را پهن می‌کنیم و... بخدا فقط همین است. هیچ چیز خاصی از زندگی من ِ الان‌ام نمی‌خواهم...

 

+ نوشته شده در  89/06/14ساعت 1:1 AM  توسط آرش  | 

 

(شعر نمی‌گویم

آخر من و شاعری؟ ناز ِ دختر؟

شعر نمی‌گویم، که شِر می‌گویم!

شاعری باشد برای کلاغ روی آنتن!

شِرررّرر می‌گویم _ دقیقا با همین غلظت_ و شورَش را در می آورم و شَر می‌شوم!)

 

مرا که با غربال دانه ریز اَلک کرده‌اند،

خوب می‌دانم

تا خوشبختی‌ام تنها یک بدبختی فاصله‌ست (شاید هم برعکس!)

تنها یک بدبختی،

تنها یک "آخ"... ناز ِ دختر،

                               تا عشق؛

عشقی منهای جاده، منهای سن، منهای سنت

منهای تمام منهاهای عالم!

آخ، تنها یک قدم تا خوووش‌بختی‌ای به طعم آلبالوهای گُل‌بند‌ت، ناز ِ دختر...

 

------------------------------

 

·         خیلی حرفهای دیگه هست اما حوصله‌اش نیست!

 

 

+ نوشته شده در  89/05/05ساعت 11:6 PM  توسط آرش  |