تبليغاتX
Firmament.Blogfa.Com
 

   از دریایی ترافیک و فحش و تاریکی و عصبیت تهران، خودمو به اتوبوس مقصد شمال میرسونم و وِل میشم  گوشه ای از صندلی! هی از بطری آب و پستۀ نمکی میخورم که شاید تلخی دهنمو از بین ببرن! عینکمو برمیدارم و چشامو _که حسابی قرمز شدن_ میمالم و چند ثانیه میبندم تا استراحت کنن. پرده رو کنار میزنم و از پنجره به دودی که عین بشقاب پرنده رو آسمون شهر معلق ایستاده نگاه میکنم، به صندلی خالی کنارم، و افسرده از چیزی که هستم و جایی که هستم با دلی تنگ مینویسم:

 

 

کپک زده ست تنم

                  از نبوسیدنهایت

 

                            سفیدک زده ست چشمم

                                                         از ندیدنهایت

 

سُمباده ام بکش

                    با دستهایت

 

                               نمکسودم کن

                                                با لبهایت...

 

 

 

 

   قبل از حرکت دست فروشها هی میان و میرن. یکی موز میفروشه، یکی مجله، نوشیدنی و... یکی هم فال حافظ همراه با دستمال کاغذی! چشامو میندم و چیزهایی ته دلم میگم و یه فال میخرم:

 

ما آزمودیم درین شهر بخت  خویش              بیرون کشید  باید  ازین  ورطه  رخت خویش

وقت است کز فراق تو و سوز اندرون               آتش درافکنم  به همه رخت و پخت خویش.

 

حافظه دیگه!

 

+ نوشته شده در  88/08/03ساعت 11:46 AM  توسط آرش  | 

 

    " به امید دیدار " ام یک ژست پست مدرنیستی نبود! جمله ای بود که خواستم همۀ اشک، دلتنگی، حتی خشم و البته امیدم را پشتش پنهان کنم.

اکنون آرام ترم، پس واقعا به امید دیدارتان...

 

                                    

 

 

+ نوشته شده در  88/07/04ساعت 0:58 AM  توسط آرش  | 

 

خیلی وقتها سیر تصادفی اتفاقات، درسها و تجربه های آموزنده تری نسبت به آموزش آکادمیک و حرکتها و مطالعات از پیش تعیین شده داره! یعنی ناخودآگاه شاهد زنجیره ای از اتفاقات میشیم که در نتیجه اش هم اعتقادی کاملا ناخودآگاه در ما شکل میگیره اما عملا قویتر از اعتقادات خودآگاه ماست. شاید مقدمه ای که گفتم چندان مرتبط با پستم نباشه، اما از اتفاقاتی که افتاد همچین نتیجۀ کاملا شخصی ای گرفتم.

 

امشب فیلم " Goya's Ghost " رو دیدم، که قرار بود زندگینامۀ فرانسیسکو گویا _نقاش قرن نوزدهم اسپانیا_ باشه، اما سیر داستان طوری پیش رفت که گویا به حاشیه کشیده شد و داستان دیگه ای برجسته تر شد (که اتفاقا در این مقطع برای من جالبتر هم بود):

قرن نوزدهم اسپانیا شاید همون رنسانس اسپانیا باشه! کلیسا قدرت بلامنازع و مستقلی داشت و برای تحت حفاظت نگه داشتن اعتقادات و افکار مردم دادگاهایی با عنوان "تفتیش عقاید" بر پا کرده بود که زیر شکنجه های کشنده از متهمان اعترافات ساختگی میگرفت و در نهایت حکم اعدام یا زندان رو صادر میکرد. آموزش مامورین و مسولیت این گروه به دست کشیشی به اسم پدر لورنزو بود. دختر بیگناه و زیبایی، که مدل نقاشی های گویا هم بود، به جرم یهودیت دستگیر و زیر شکنجۀ شدید مجبور به اعتراف میشه! پدر اون دختر که از ثروتمندان بود با لورنزو ملاقاتی داره تا متقاعدش کنه دخترش رو آزاد کنن. دیالوگها رو تا جاییکه یادم مونده نقل میگم:

 

لورنزو: متاسفانه کاری از دستم برای نجات دخترتون بر نمیاد، بهرحال اون به گناهش اعتراف کرده.

پدر دختر: ولی این اعتراف زیر شکنجۀ وحشیانه گرفته شده و فاقد اعتباره.

گویا: اگه منو شکنجه کنن به هر اعتراف مسخره ای تن میدم!

لورنزو: نه شما این کارو نمیکنید! اگه شما خدا ترس باشید و واقعا بیگناه باشین، خدا خودش به شما کمک خواهد کرد و قادر به تحمل درد شکنجه میشین و اعتراف نمیکنید!

گویا: اما اگر درد زیاد قدرت تعقل رو فلج کنه چی! اگر ترس از درد  بیشتر از ترس از خدا بشه؟!

پدر دختر: آقای لورنزو! شما که همچین حرفی میزنید خودتون تا بحال شکنجه شدید؟

لورنزو: نه هیچ وقت!

پدر: اگر زیر شکنجه از شما بخوان که اعتراف کنید یک "میمون" هستین این کارو میکنید؟

گویا: من که حتما اعتراف میکنم!

لورنزو: هیچ وقت همچین اعترافی نمیکنم!

پدر متنی تهیه میکنه به این مضمون:

"من یک حرامزاده هستم که از ازدواج یک میمون و اورانگوتان به دنیا آمده ام. و با افکار پلید و شیطانی وارد کلیسا شده ام تا قداست کلیسا و حضرت عیسی مسطراحی گویایح را نابود کنم!"

 

و  لورنزو  رو  مجبور میکنه به امضا و اعتراف این برگه! لورنزو این جملات رو به شوخی میگیره. اما پدر به کمک دو پسرش از سقف آویزونش میکنن، شکنجه اش میدن... تا بالاخره مجبور میشه به امضا کردن اون متن مضحک و اعتراف میکنه که "یک میمون پلید هست!".

 

  

امروز برام پیام فرستادن که:

گالیله هم در یک دادگاه کاملا **عادلانه** اعتراف کرد زمین صاف است!!!

 

+ نوشته شده در  88/05/12ساعت 1:15 AM  توسط آرش  | 

 

"اهل‌ سياست‌ به‌ قداست‌ زندگى‌ نمى‌انديشد، بلکه‌ زندگان‌ را تنها به‌ مثابه‌ وسايلى‌ ارزيابى‌ مى‌کند که‌ عندالاقتضا بى‌درنگ‌ بايد قربانى‌ پيروزى‌ او شوند. و به‌ همين‌ دليل‌ است‌ که‌ بايد قبول‌ کرد در جهان‌ هيچ‌ چيز شرط هيچ‌ چيز نيست‌."

این جملات رو شاملو در تنها فیلم مستندی که در زمان حیاتش درباره اش ساخته شد گفت (البته تو یه سخنرانی). خیلی سال پیش این فیلم رو دیدم ولی تقریبا فراموشم شده بود تا اینکه دیشب دوباره از شبکۀ بیگانه! دیدمش. بعد از این جملات شاملو ادامه میده که: "و در این دنیای بی قانون است که هنر در حد تنقلات نزول پیدا میکند." به یاد حرف خودم میفتم که همین دیروز ظهر به یکی از دوستام گفتم: "تمام هنرمندان بزرگ جهان قبل از هرچیز به هنرشون میپرداختن و اگه وقت اضافه ای داشتن به کارهای دیگه هم میرسیدن. اما من اول به تمام کارهای ریز و درشتم میپردازم و اگه بعدش وقتی اضافه موند به هنر هم نگاهی میاندازم!" یعنی هنر برای من هم در حد تنقلات شد؟ قبلترها بیشتر کار میکردم و کمتر فکر میکردم، حالا بیشتر _فقط_ فکر میکنم و کمتر _اصلا_ کار میکنم! زمزمه ای ته دلم چیزی میگه، منم جوابشو میدم که: باشه، این دوماه هم بگذره ببینم چه غلطی میخوای بکنی! این دوماه رو هم به حساب بهونه هات اضافه کن!

گاهی تو کارگاه نقاشی ام میشینم و تکلیف وار شروع میکنم به طرح زدن. بالاخره باید کاری کرد، نمیتونم همینجوری خودمو به این روند بسپارم. هیچ وقت مرده تر از این نبودم. نه خطی مینویسم، نه آهنگی تازه گوش میکنم، نه صفحه ای میخونم و نه طرحی میزنم! امیدوارم فرجی شود!!!

لابلای طرحها و اسکیسهای پریشانی که زدم از چندتاشون خوشم اومد، مثل این:

 

 

خب! حالا چی؟ باید پیاده اش کنم، اما پول ندارم وسیله نقاشی بخرم! جالبیم اصولاً!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                      

 

------------------------------------

راستی شاملو در بخشی از فیلم میگه: "ما عملا مواجه‌ هستيم‌ با چهره‌هايى‌ که‌ نمى‌ بينيم‌ اما به‌ شدت‌ دشمنى‌شونو حس‌ مى‌کنيم‌. من‌ اينو نمى‌شناسم‌ براى‌ اين‌که‌ چهره‌شو به‌ من‌ نشون‌ نمى‌ده‌ ولى‌ از رفتارش‌، از صداش‌، از خشمى‌ که‌ تو صداش‌ هست‌ يه‌ چنين‌ تصورى‌ براى‌ من‌ پيش‌ مى‌ آورد که‌ به‌ آن‌ تصور البته‌ هم‌ نمى‌ شه‌ بها داد زياد بهش‌. يک‌ دست‌هايى‌ هست‌ که‌ اينو مى‌رونند، جامعه‌رو مى‌رونند به‌ اون‌ طرف‌. مى‌ بينيد که‌ به‌ شدت‌ منفعله‌، جاى‌ انفعال‌ خودشو با يک‌ نوع‌ تجاوز و اين‌ها مى‌خواد پرکنه،‌ نمى‌رسه. " راست میگن که هنرمندان پیشگویانند!

-------------------------------------

 

·         اینروزها بزرگترین تفریحم اینه که تو گرمای سر ظهر، میرم حیاط، لباسمو در میارم و شیلنگ آب سردو میگیرم رو تنم! بعدشم همونجوری لخت، وسط حیاط زیر آفتاب گرم میشینم تا خشک بشم! مادرم میگه: یکی دوساله هم که بودی تمام لباس و پوشاکتو در میاوردی دور اتاق لخت ِ لخت همچین سریع چهار درست و پا میرفتی تا نگیرمت!

 

 

·         این بیانیه را هم اگه تونستید بخونید لطفاً.

 

 

+ نوشته شده در  88/05/02ساعت 3:21 PM  توسط آرش  | 

 

از شریعتی مقاله ای می خواندم به این مضمون:

"تمام حکومت های جهان  حکومت های دیکتاتوری اند، با این تفاوت که جهان سومی ها سطل شیر گاو را با آب مخلوط میکنند و به خورد مردم میدهند و کشورهای توسعه یافته به همان گاو  آب بیش از حد میدهند و شیرش را به مردم میدهند!"

تمام مشکلات خرد و کلانم با شریعتی لحظه ای فراموشم میشود و میگویم: روحت شاد!

 

این روزها خوشی ها زهرمارم میشود، به یاد خونهایی میافتم که... و عذاب وجدان میگیرم از بی مصرف بودن و ساکت نشستنم! بدتر از آن اینکه هر از گاهی مازوکیسمم عود میکند و دوباره تصاویر و گزارش زندانیان و کشته شدگان را با دقت میخوانم و بیشتر خشمگین و افسرده میشوم! بهترین راه مشغول نگه داشتن خودم است؛ با درگیر شدن  دغدغه ها و ناراحتی ها موقتا فراموش میشود. صبحها درس میخوانم برای کنکور سه باره! بعد از ظهرهای هفته را هم تمام وقت کلاس گرفتم. و جالبتر اینکه دوچرخه ام را بعد از سالها تعمیر کردم و صبح روزهای تعطیل دوچرخه سواری میکنم! غروبهایی که بیکار باشم به یاد کودکیهایم با دوچرخه به نانوایی میروم، در صف میایستم و برای شام نان گرم میخرم! تازگیها کشف کردم یکی از همکارانم چند سال است بطور منظم باشگاه بدن سازی میرود، قرار گذاشتیم از این به بعد من هم با او بروم! و شبها که بیکار میشوم کتاب اطلس گیتاشناسی ام را باز میکنم و اطلاعات مختلف در مورد کشورها را میخوانم؛ بررسی میکنم کدام آب و هوای گرمتری دارد، کدام امن و بی سروصداست، کدام ارزانتر است و کدام  دانشگاه معتبرتری دارد...!

 

 

+ نوشته شده در  88/04/13ساعت 10:21 PM  توسط آرش  |