تبليغاتX
Firmament.Blogfa.Com
 

سفیدانۀ برف خنده ات

بر چینش دستهایم از گل بوته های سینه ات،

در جنوبگان یاد دلم

                      تا شمالهای فراموشی،

_جغرافیایی از لب کارون تا گوشۀ سفیدانۀ مرمر پنبۀ اندامت._

 

سراسر سفیدپوش ِ خاطراتی از

                   رقص سبزه و جرعه ای مشروب،

با آتش چشمها و یخبندان لبها

در مکث واژه ای از جنس "دوستت دارم اما...".

 

اشکخنده ها

از رویای سلامی عیدانه تا درازای یلدا،

                                              من و تو.

و هنوز سفیدانۀ عاشقانه ها...

 

+ نوشته شده در  88/10/05ساعت 1:19 AM  توسط آرش  | 

 

     میچشم... به طعم غذایی که اطرافم پخته میشود فکر میکنم، از همۀ آنچه که در این غذا هست و نباید باشد و هر چیزی که نباید باشد ولی هست، و... به بیرون تف میکنم! گاهی نقص های غذای این ضیافت  بنظرم آنقدر واضح می آید که حتی لحظه ای شک نمیکنم ممکن هست کسی  جور دیگری بچشد که خوشش هم بیاید! و این امید بخش است که احساس کنی در مشکلی با گروهی هم درد هستی؛ پدرم همیشه میگوید: عزای عموم  جشن است!

ولی شوکه میشوم وقتی با عده ای سر یک میز غذا میخورم و میبینم هیچ کدام از تلخیها که تا حد افسردگی اذیتم میکند برای آنها اصلا وجود ندارد! این ضیافت برایشان همان مدینۀ فاضله است و همۀ دنیا  دشمنان بالفطرۀ مهمانی ما! به برگزار کننده های این ضیافت فکر میکنم که چطور در نظرشان همه چیز رو براه است و غذایشان خوشمزه ترین غذاهاست. حتی هر از گاهی هم که یکی از بین خودشان پا میشود که: "آقا غذاتون شوره!"، چطور بعد از مدتی توی خودشان ذوب میشود!

انگار اوضاع برای همه خوب است، آشپزان که ذائقۀ هرکسی غیر از خودشان را اشتباه میدانند، مردم هم که فدایی دست پخت این آشپزان هستند و خلاصه هیچ مشکلی هیچ کجا وجود ندارد. پس مشکل حتما منم! که تحت تاثیر ذائقۀ بیگانه  واقعیتهای دست پخت آشپزان خودی را نمیبینم و از ایده ئال گرایی مفرطم  نیاز واقعی شکم مردم را درک نمیکنم!

وقتی گروهی را در کنار هم خوش میبینی و احساس میکنی مشکلی وجود ندارد جز خودت، آرام آرام کنار میروی یا کنار گذاشته میشوی! احساس اضافه بودن میکنی در ضیافتی که همه خوش اند غیر از خودت. آنوقت دو راه میماند: یا گوشه ای از ضیافت، میز تک نفره ای میگیری و برای خودت ـ با انگ خارجی زده! ـ تنها میشینی و از حداقل ها میخوری تا فقط نمیری، و از تمام مهمانی فقط همهمۀ ضعیفی از دور میشنوی، یا بار و بنه ات را جمع میکنی و از ضیافت بیرون میروی، که دیگر نبیننت، که دیگر نبینیشان...

 

 

+ نوشته شده در  88/09/15ساعت 8:51 PM  توسط آرش  | 

 

  نگاه کردمت،

  تنها نگاه

  بر گلبرگ قرمز پاهایت

  بر رُز صورتی دستهایت.

  نگاه کردمت،

  تنها نگاه

  بر رقص ساقۀ اندامت

  بر گل ِ بوسۀ شیرین لبهایت.

  نگاه کردمت

  تنها نگاه، عزیز

  و آنقدر نگاه

  که جا ماند چشمهایم

  در سبزینگی هوای برگهایت...

 

+ نوشته شده در  88/08/18ساعت 10:13 AM  توسط آرش  | 

 

   از دریایی ترافیک و فحش و تاریکی و عصبیت تهران، خودمو به اتوبوس مقصد شمال میرسونم و وِل میشم  گوشه ای از صندلی! هی از بطری آب و پستۀ نمکی میخورم که شاید تلخی دهنمو از بین ببرن! عینکمو برمیدارم و چشامو _که حسابی قرمز شدن_ میمالم و چند ثانیه میبندم تا استراحت کنن. پرده رو کنار میزنم و از پنجره به دودی که عین بشقاب پرنده رو آسمون شهر معلق ایستاده نگاه میکنم، به صندلی خالی کنارم، و افسرده از چیزی که هستم و جایی که هستم با دلی تنگ مینویسم:

 

 

کپک زده ست تنم

                  از نبوسیدنهایت

 

                            سفیدک زده ست چشمم

                                                         از ندیدنهایت

 

سُمباده ام بکش

                    با دستهایت

 

                               نمکسودم کن

                                                با لبهایت...

 

 

 

 

   قبل از حرکت دست فروشها هی میان و میرن. یکی موز میفروشه، یکی مجله، نوشیدنی و... یکی هم فال حافظ همراه با دستمال کاغذی! چشامو میندم و چیزهایی ته دلم میگم و یه فال میخرم:

 

ما آزمودیم درین شهر بخت  خویش              بیرون کشید  باید  ازین  ورطه  رخت خویش

وقت است کز فراق تو و سوز اندرون               آتش درافکنم  به همه رخت و پخت خویش.

 

حافظه دیگه!

 

+ نوشته شده در  88/08/03ساعت 11:46 AM  توسط آرش  | 

 

    " به امید دیدار " ام یک ژست پست مدرنیستی نبود! جمله ای بود که خواستم همۀ اشک، دلتنگی، حتی خشم و البته امیدم را پشتش پنهان کنم.

اکنون آرام ترم، پس واقعا به امید دیدارتان...

 

                                    

 

 

+ نوشته شده در  88/07/04ساعت 0:58 AM  توسط آرش  |