تبليغاتX
Firmament.Blogfa.Com

 

تاریخ خلقت را ناقص نوشته اند، فصل آخرش جا مانده! اینگونه می گویند که: "پس از فرار شیطان و یارانش به پندمونیم، ایمن شدن و تجدید قوا، بار دیگر شبانه به بارگاه ملکوت و ساحت یکتایش یورش می برند، خدا را از تخت پایین می کشند و تاج و تخت را به جهنم انتقال می دهند." میلیاردها سال است  که خدا  همراه فرشتگانش  به شیطان و  کودتایش  شکایت می برد و او برای رسیدگی به شکواییه آنها را نزد ازراییل می فرستد. ازراییل نیز، که سخت مشغول گرفتن جان بازماندگان فرشتگان الهی است ، اتهام  را نشنیده  رد می کند  و خدا را  متهم می سازد! و اکنون سالهاست شیطان جهان را حکمرانی می کند، اما دیگر پیامبر و ندای امیدی نمی آید تا کتاب خلقت را ویرایش و تجدید چاپ کند!

و  او ، که همه در توهم حضور  و  قدرتش دستها به سوی آسمان برده اند ،  نمی تواند و نمی شنود...

و شیطان، همه در باور ِ نبودنش، چه خوب می شنود این روزها...

 

+ نوشته شده در  88/04/01ساعت 7:58 PM  توسط آرش  | 

 

وقتی جیغ به مرز لب و دندان

تا نوک زبان می رسد،

جنون جایی بین دل و روده

آن دورها می پیچد،

سیل اشک پشت سد چشم

بغض خفته ای می شود،

غرور سبز یک ملت

زیر چکمه های سیاه له می شود،

و نای نفس کشیدن

ذره ای امید هم نمی ماند،

دیگر سوال، "آزادی" نه

که ماهیت وجودی ام می شود!

 

وقتی نفرت، موج گل آلود

در رودخانۀ خاکستری قرمز شهرم می شود،

وقتی دستم نمی نویسد،

دهانم نمی گوید،

چشمم نمی بیند...

وقتی شمرده نمی شوم حتی

قدر صفر یک ماشین حساب!

دیگر سوال، "عدالت" نه

که وقاحت ِ بودنم می شود!

 

وقتی شاعر نیستم اما می گویم،

دیگر سوال "شعر سرودن" نه

که انسان بودنم از من سیر نمی شود!

 

 

 

+ نوشته شده در  88/03/26ساعت 11:36 AM  توسط آرش  | 

 

گاهی احساس می کنم هنوز لیاقت به دست آوردن چیزهایی را ندارم که نمی توانم بدستشان بیاورم. هنوز ناخالصی دارم!

یا فکر می کنم شاید چون آرزوهای بزرگی ندارم نمی توانم موفق باشم. همه چیز برایم کوچک و مینیمال است. مثلا وقتی به نقاشی فکر می کنم هیچگاه به بینال های کشوری و فستیوالها و جشنواره های جهانی و فروش آنچنانی فکر نمی کنم؛ به یک بعد از ظهر خوب بهاری فکر می کنم، روی بالکن ویلایی کنار دریا، یک بطری سبز!، بادی که بوی سبزه و ماسه را در هم می آویزد، دختری که دوستش دارم با لباس بلند قرمز نشسته کنارم بر صندلی ِ رو به دریا و بوم نقاشی مقابلم روی سه پایه...

---------------------------------

 

ولی بعد از آنکه همۀ شکست را با تمام وجودم می چشم انگار هنوز راهی ندارم جز دوست داشتن زندگی. هنوز نگاهم و حرکتم امیدوارانه رو به جلو است.

این روزها و شبها بدون آنکه به چیزی فکر کنم و تصمیمی بگیرم با حرص و ولع نقاشی میکشم. انگار اولین حکمت این شکست برایم معلوم شد: "که دوباره با نقاشی آشتی کنم!". می کشم و می کشم و آخر وقت گوشه ای از اتاق بی حال و خسته می افتم اما این کرختی شیرین است، درست به کرختی و بی حالی ِ لحظه ای بعد از ارضا شدن می ماند!

 

+ نوشته شده در  88/03/04ساعت 4:28 PM  توسط آرش  | 

 

 

کاش می دانستم چه می خواهم، آنوقت می توانستم گاهی اینجا چیزی بنویسم!

...

 

گذشتن ابرها پشت برگهای ازگیل، از جلوی قرص ماه، و شاید نگاه هر دومان به آن، با فاصلۀ دو بند انگشت از هم روی نقشه! که گاهی حتی یک نقطۀ مشترک را دیدن میتواند بهانۀ خوبی برای عاشقی باشد. من چقدر عاشقم امشب و از نبودنت هدر میروم.

انگار آن روز که در آغوش کشیدمت پرندگانی سیاه از شاخۀ بالای سرمان پریدند...


* عنوان پست بخشی از شعر "لیالی لا" از مجموعۀ "نامه ها"ی سید علی صالحی ست. 

 

 

+ نوشته شده در  88/02/21ساعت 1:28 AM  توسط آرش  | 

 

چهار روز است موهایم را شانه نکرده ام! با موهایی بلند و ژولیده بیرون می روم؛ خیابانگردی، خرید، مهمانی و حتی کلاس درس! آزادی خوبی به ذهن بهم ریختۀ این روزهایم می دهد، انگار بهر طرف بودن تارهای مویم کمک می کند به  بهر طرف رفتن افکارم و گردشی آزادانه در فضای بیکران دلمشغولیاتم!

با موهای ژولیده _به توصیف یکی از دوستان، چون موهای پسربچه ای شیطان و لجباز که صبح زود هنوز از خواب سیر نشده به اجبار بیدارش کرده اند!_ در خیابان قدم میزنم... قدم میزنم می زنم و مست عطر بهارنارنج می شوم که این روزها کوچه های قدیمی شهرم را پر کرده. مست میشوم و در اوج کیفوری یادم می آید قول داده بودم به محض اینکه اولین شکوفه های بهارنارنج روییدند یک نایلون پر برایت بفرستم، اما... ناگهان مستی ِ بو جایی ته گلویم گیر می کند و جلوی هق هق بغضم را می گیرد. انگشتم را لای موهای ژولیده ام می برم، تا وسط سرم می کشم، یکهو ول می کنم و موهایم دوباره روی پیشانی ام می ریزد. بغضم را قورت می هم، بوی بهارنارنج را با دم عمیق از بینی ام داخل می کشم، نفسم را در سینه حبس می کنم و همانجا بو را نگه می دارم، به خانه می آیم، سوی یادگاریهایت، در بغلم میکشمشان و روبه آسمان ابری این شبها تمام نفسم را بیرون می دهم... حالا تو نفس ات را عمیق تر بکش، بستۀ سفارشی داری، با مهر محرمانه، عطر بهارنارنج و قلمی به رنگ رژ صورتی اکریلی نوشته "دوس... " .

 

 

+ نوشته شده در  88/01/30ساعت 1:29 PM  توسط آرش  |