خیلی وقتها سیر تصادفی اتفاقات، درسها و تجربه های آموزنده تری نسبت به آموزش آکادمیک و حرکتها و مطالعات از پیش تعیین شده داره! یعنی ناخودآگاه شاهد زنجیره ای از اتفاقات میشیم که در نتیجه اش هم اعتقادی کاملا ناخودآگاه در ما شکل میگیره اما عملا قویتر از اعتقادات خودآگاه ماست. شاید مقدمه ای که گفتم چندان مرتبط با پستم نباشه، اما از اتفاقاتی که افتاد همچین نتیجۀ کاملا شخصی ای گرفتم.
امشب فیلم " Goya's Ghost " رو دیدم، که قرار بود زندگینامۀ فرانسیسکو گویا _نقاش قرن نوزدهم اسپانیا_ باشه، اما سیر داستان طوری پیش رفت که گویا به حاشیه کشیده شد و داستان دیگه ای برجسته تر شد (که اتفاقا در این مقطع برای من جالبتر هم بود):
قرن نوزدهم اسپانیا شاید همون رنسانس اسپانیا باشه! کلیسا قدرت بلامنازع و مستقلی داشت و برای تحت حفاظت نگه داشتن اعتقادات و افکار مردم دادگاهایی با عنوان "تفتیش عقاید" بر پا کرده بود که زیر شکنجه های کشنده از متهمان اعترافات ساختگی میگرفت و در نهایت حکم اعدام یا زندان رو صادر میکرد. آموزش مامورین و مسولیت این گروه به دست کشیشی به اسم پدر لورنزو بود. دختر بیگناه و زیبایی، که مدل نقاشی های گویا هم بود، به جرم یهودیت دستگیر و زیر شکنجۀ شدید مجبور به اعتراف میشه! پدر اون دختر که از ثروتمندان بود با لورنزو ملاقاتی داره تا متقاعدش کنه دخترش رو آزاد کنن. دیالوگها رو تا جاییکه یادم مونده نقل میگم:
لورنزو: متاسفانه کاری از دستم برای نجات دخترتون بر نمیاد، بهرحال اون به گناهش اعتراف کرده.
پدر دختر: ولی این اعتراف زیر شکنجۀ وحشیانه گرفته شده و فاقد اعتباره.
گویا: اگه منو شکنجه کنن به هر اعتراف مسخره ای تن میدم!
لورنزو: نه شما این کارو نمیکنید! اگه شما خدا ترس باشید و واقعا بیگناه باشین، خدا خودش به شما کمک خواهد کرد و قادر به تحمل درد شکنجه میشین و اعتراف نمیکنید!
گویا: اما اگر درد زیاد قدرت تعقل رو فلج کنه چی! اگر ترس از درد بیشتر از ترس از خدا بشه؟!
پدر دختر: آقای لورنزو! شما که همچین حرفی میزنید خودتون تا بحال شکنجه شدید؟
لورنزو: نه هیچ وقت!
پدر: اگر زیر شکنجه از شما بخوان که اعتراف کنید یک "میمون" هستین این کارو میکنید؟
گویا: من که حتما اعتراف میکنم!
لورنزو: هیچ وقت همچین اعترافی نمیکنم!
پدر متنی تهیه میکنه به این مضمون:
"من یک حرامزاده هستم که از ازدواج یک میمون و اورانگوتان به دنیا آمده ام. و با افکار پلید و شیطانی وارد کلیسا شده ام تا قداست کلیسا و حضرت عیسی مس
یح را نابود کنم!"
و لورنزو رو مجبور میکنه به امضا و اعتراف این برگه! لورنزو این جملات رو به شوخی میگیره. اما پدر به کمک دو پسرش از سقف آویزونش میکنن، شکنجه اش میدن... تا بالاخره مجبور میشه به امضا کردن اون متن مضحک و اعتراف میکنه که "یک میمون پلید هست!".
امروز برام پیام فرستادن که:
گالیله هم در یک دادگاه کاملا **عادلانه** اعتراف کرد زمین صاف است!!!