میچشم... به طعم غذایی که اطرافم پخته میشود فکر میکنم، از همۀ آنچه که در این غذا هست و نباید باشد و هر چیزی که نباید باشد ولی هست، و... به بیرون تف میکنم! گاهی نقص های غذای این ضیافت بنظرم آنقدر واضح می آید که حتی لحظه ای شک نمیکنم ممکن هست کسی جور دیگری بچشد که خوشش هم بیاید! و این امید بخش است که احساس کنی در مشکلی با گروهی هم درد هستی؛ پدرم همیشه میگوید: عزای عموم جشن است!
ولی شوکه میشوم وقتی با عده ای سر یک میز غذا میخورم و میبینم هیچ کدام از تلخیها که تا حد افسردگی اذیتم میکند برای آنها اصلا وجود ندارد! این ضیافت برایشان همان مدینۀ فاضله است و همۀ دنیا دشمنان بالفطرۀ مهمانی ما! به برگزار کننده های این ضیافت فکر میکنم که چطور در نظرشان همه چیز رو براه است و غذایشان خوشمزه ترین غذاهاست. حتی هر از گاهی هم که یکی از بین خودشان پا میشود که: "آقا غذاتون شوره!"، چطور بعد از مدتی توی خودشان ذوب میشود!
انگار اوضاع برای همه خوب است، آشپزان که ذائقۀ هرکسی غیر از خودشان را اشتباه میدانند، مردم هم که فدایی دست پخت این آشپزان هستند و خلاصه هیچ مشکلی هیچ کجا وجود ندارد. پس مشکل حتما منم! که تحت تاثیر ذائقۀ بیگانه واقعیتهای دست پخت آشپزان خودی را نمیبینم و از ایده ئال گرایی مفرطم نیاز واقعی شکم مردم را درک نمیکنم!
وقتی گروهی را در کنار هم خوش میبینی و احساس میکنی مشکلی وجود ندارد جز خودت، آرام آرام کنار میروی یا کنار گذاشته میشوی! احساس اضافه بودن میکنی در ضیافتی که همه خوش اند غیر از خودت. آنوقت دو راه میماند: یا گوشه ای از ضیافت، میز تک نفره ای میگیری و برای خودت ـ با انگ خارجی زده! ـ تنها میشینی و از حداقل ها میخوری تا فقط نمیری، و از تمام مهمانی فقط همهمۀ ضعیفی از دور میشنوی، یا بار و بنه ات را جمع میکنی و از ضیافت بیرون میروی، که دیگر نبیننت، که دیگر نبینیشان...